پنجشنبه هفتم آبان 1388
چند تا عکس از ییلاقات رامسر



پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
اولين روز دبستان بازگرد
اولیـــن روز دبستــــان
اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از اه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن
شعر از : محمد علی حریری جهرمی

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
عکسهایی از مزارع برنج
عکس دوم از مزارع برنج روستای ماچیان از توابع کلاچای


شنبه سیزدهم تیر 1388
عکسهایی با همان موضوع قبلي از جواهر ده واسه خاطر آنهايي كه هوايي مي شن و آنهايي كه هوايي نمي شن

یکشنبه هفتم تیر 1388
ترکیب چند تا عکس پانوراما و غیر پانوراما از سفر یک ماه پیش به بالا طالقان

شنبه پنجم اردیبهشت 1388
پارک چیتگر
روز جمعه (دیروز) به اتفاق خانواده و دوستان رفته بودیم پارک چیتگر. می خوام به سبک گزارشگر لحظه های وبلاگ (آق س) گزارش کنم که اول با دوتا عکس از شقایقهای توی پارک شروع می کنم


این هم کباب ماهی البته دوتا ماهی (یک جور مالا )

جمعه چهارم اردیبهشت 1388
پردنگون (روستایی در بین مسیر مرزن آباد به کلاردشت)
عكس زیر در هفتم ارديبهشت ماه سه سال پيش (1385) از ابتداي روستاي پردنگون (مسير مرزن آباد به كلاردشت) گرفته شده است. ولي در سفر ايام عيد امسال ديدم كه اين درخت و مقداري از زمين اطرافش در حصاري از بلوك و سيمان قرار گرفته. و ديگر چنين منظره اي را نخواهیم دید كه جاي تاسف است.

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
منطقه اشکور
بهار سال گذشته(1387) فرصتي دست داد تا گذري به منطقه اشكور داشته باشيم و يك روز بياد ماندني را تجربه كنيم. جاي همه دوستان خالي. بعد از مختصري در مورد اشكور با چند تا عكس شما را نيز به ديدن از اين منطقه دعوت مي كنم. و ياد آور مي شوم كه:
گرچه همه جاي ايران ديدني است و ارزش وقت گذاشتن و مسافرت را دارد ولي بد نيست نيم نگاهي هم به اطراف رامسر و جاذبه هاي طبيعي آن داشته باشيم.
اشکور منطقه اي كوهستاني و زيبا كه از جنوب به قزوين، از مغرب به املش و رودبار الموت، از مشرق به بخش کوهستاني رامسر و تنکابن و از شمال به دامنه هاي کوهستاني رحيم آباد محدود مي شود و از تعداد زيادي آبادي شكل مي گيرد كه تعداد انگشت شماري از اين آبادي ها در منطقه اشكورات رامسر و شهسوار واقع شده و بقيه در استان گيلان قرار گرفته است.
اگر از مسير رحيم آباد به سمت سپيد آب و سپس به سمت مناطق كوهستاني حركت كنيد منطقه اي بكر و زيبا با طبيعتي چشم نواز را شاهد خواهيد بود كه اشكور خوانده مي شود و از بيش از 250 آبادي شكل يافته است.



دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
حالا که به سمت ماههای گرمتر سال میریم
حالا که به سمت ماههای گرمتر سال میریم و ممکنه برای بعضی ها فرصت پیش بیاد که برنامه رفتن به یک جای با صفا رو برنامه ریزی کنن یک منطقه خوش آب و هوا و یک چشمه زیبا رو پیشنهاد می کنم
شاید بعضی از بچه ها رفته باشن به این منطقه: روستای ماسراش و چشمه گیاش
از ییلاق نمک دره ۲ ساعت و از خود ماسراش حدود سه ربع ساعت پیاده روی داره


چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
عكسهايي از سد طالقان

این عکسها در یازدهم فروردین ۸۸ازدریاچه ی سد طالقان گرفته شده است
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
چند عكس از درياچه سد لتيان در شمال شرقي تهران جاده لواسانات

چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
عکسهایی از مستند ساز وبلاگمان (آقا سعید) و دختر گلشان
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
ترک شیرازی (کپی و پیست)
دعوايي که بين حافظ و صائب و شهريار بر سر "آن ترک شيرازي" اتفاق افتاده:
به قول حضرت حافظ:
اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب در جواب مي گويد:
هر آنکس چيز مي بخشد، ز جان خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
و شهريار در جواب مي گويد:
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
و دوستي گويد:
هر آن کس چيز مي بخشد، به زعم خويش مي بخشد
يکي شهر و يکي جسم و يکي هم روح و اجزا را
کسي چون من ندارد هيچ در دنيا و در عقبا
نگويد حرف مفتي چون ندارد تاب اجرا را
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
جهت تست بارگزاری عکس

سه شنبه دهم دی 1387
برداشت آزاد
حضرت اميرالمومنين ( ع) :مپندار كه بر يك حال باقي خواهي ماند ، چرا كه روزگار مشغول دگرگون ساختن اوضاع توست
شنبه هفتم دی 1387
درسهای حذف شده از کتابهای درسی
گوسفند بع بع مي كرد – گاو ماما مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد-پايان
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
آموخته های دوران زندگی
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
پاییز گچسر
بعد از گردهمایی شمال که در کنار دوستان خیلی خوش گذشت روز برگشت به تهران عکس رو از گچسر گرفتیم.

چهارشنبه هفدهم مهر 1387
چشمه گیاش نزدیک روستای ییلاقی ماسراش از توابع رامسر

یکشنبه چهاردهم مهر 1387
دریاچه ولشت - مرزن آباد

سه شنبه نهم مهر 1387
طالقان




ضمناً بابا بزرگ پدري من طالقاني (زيدشتي) بود "روحش شاد"
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
جواهرده


سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
کارمند

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
می دونید آشغالهای رامسر رو کجا تخلیه میکنند!؟


آره این عکسها از مسیر اتصال جاده داله خانی به جواهر ده گرفته شده که کامیونهای حمل آشغالهای رامسر هم از همین مسیر تردد میکنند
خدائی زباله های رامسر چقدر خوش شانسند
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
دو نیمه زندگی
هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم... ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ... روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟! هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!! بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!! ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟! گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟! گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟! گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟! گفتم:نه !
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟! گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!! با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...
حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .
ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟! جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
خانه لت سر (سقف چوبی) جواهرده

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
دو فصل از داله خاني
![]() |
![]() |
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
غیر قابل جبران
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود.
هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نميتوان آنها را دوباره بازگرداند :
سنگ ......... پس از رها کردن!
سخن ............ . پس از گفتن!
موقعيت .... پس از پايان يافتن!
زمان .......... پس از گذشتن!
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند،
سلام
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند .
چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود . به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود. مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . " همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . " همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . " مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. " سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت:" این همیشه با منه . . . .من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد. " معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
یکشنبه دهم شهریور 1387
ديوارهاى شيشهاى
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند
پنجشنبه هفتم شهریور 1387
نمایی از مارکوه
اینم یک عکس Panorama از منطقه خودمان مارکوه

یکشنبه سوم شهریور 1387
لپاسر
اين هم يك عكس از چوپان و گله اش
(البته قابل ذكر است كه آقا سعيد براي همين از ما گله داره )

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
تعطيلات تابستاني سايپا
جهت اطلاع دوستان گرامي
از 24 مردادماه تا اول شهريورماه، تعطيلات تابستاني شركت سايپا است و من احتمالاً شمالم مخصوصاً چند روز اول اگه بشه دوستان رو از نزديك ببينم خوشحال ميشم
كميشان اوجر درين؟
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
این دیگه نوبرشه
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
چیز های بدتری هم میتونه باشه
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
یکشنبه بیستم مرداد 1387
حکایت مدیریتی
گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت.
گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد.
گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد.
****
نتيجه اخلاقي
هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.
هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.
گر خوشي از گندی که به تو زدند، دهان ببند و آواز بلند مخوان.
***************
میخواستم سایت http://www.mgtsolution.com رو که حکایت بالا رو ازش گرفتم معرفی کنم شاید بعضی ها با آن آشنا نباشند سایت مدیریتی خوبی است
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
سلامی مجدد به دوستان گرامی
این آدرس یکی از مقالاتی است که به رامسر هم پرداخته برای اطلاعات عمومی بد نیست
http://www.ecolo.org/documents/documents_in_english/ramsar-natural-radioactivity/ramsar.html
یک عکس هم از محلی که دوسش دارم و درش بزرگ شدم

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
کار، كار و كار هر چه بيشتر بهتر آن هم از نوع فرهنگي
با سلام
ممنون از موضوعاتي كه مطرح مي شه
در برطرف كردن خيلي از معضلات راه درازي درپيش داريم و كار زيادي هم مي طلبه كه البته مدتي است كه حد اقل در رانندگي شروع شده - كليپهاي داداش سيا يكي از كارهاي خوب نيروي انتظامي بود كه همه اقشار رو هدف گرفته بود و در نسل در حال رشد(بچه ها) خيلي مؤثر بود الآن هم كليپهاي كار در كارگاه هاي ساختماني و صنعتي كه مطمئنم مؤثرند- خوب دير شروع كرديم پس لازم هستش كه بيشتر از بقيه كار كنيم.البته اميد وار باشيم. يادآوري كنم وظيفه تك تك ماها شايد سنگينتر باشه اگه نمي خواهيم بي تفاوت باشيم و اگه نمي خواهيم فقط نقد منفي كنيم
يه روزي يكي در مورد سرعت رانندگي يه پند به هم داد. از من سؤال كرد از رانندگي لذت مي بري گفتم بله ، گفت پس آرومتر برون تا هم خطرش كمتر بشه هم زمان رانندگيت بيشتر تا بيشتر هم لذت برده باشي
اين پند رو گفتم چون هم پند خوبي بود هم فضا فضاي رانندگي و فرهنگش و هم متذكر شم كه چطوري فرهنگ سازي مي شه که البته همگی استاد ما هستید
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
مشکلات کوچک
يكي از مميزهاي ژاپوني در بازديد از شركت به ما گفت ميدونيد مشكل بزرگتان چيه؟
بزرگترين مشكلتون اينه كه مشكلات كوچيكتون رو كم اهميت ميدونيد و ناديده مي گيريد.
به نظرم حرف جالبی زد چون:
هم تعدادشان کم نیست که حل نشده باقی می مونند
هم ممکنه باعث مشکلات بیشتری بشن
هم عادت می کنیم با مشکلات حل نشده سر کنیم و بعدها گنده تراشم برامون پشه به نظر بیان
هم
هم
هم
سه شنبه چهارم دی 1386
معلمهای ادبیات
معلمهای ادبیات دبیرستان
سال اول : الهیان- قد کوتاهی داشت و لب و لوچه ای نرم (راستش رو بخواهید وقتی نماز می خوند نمی تونستم نگاش کنم)
سال دوم و سوم :قدسی ازش خوشم می اومد - امتحانش اگه یادتون باشه پرسیدن چهارده پانزده لغت در کمتر از همین تعداد ثانیه - خلاصه اینم روشی بود دیگه
سال چهارم : سجادی - که به قول خودش نیاز به پول تدریسش نداشت و این حرفش که به دفتر رسیده بود - آنها به معلم فیزیکمان گیر داده بودند - بنده خدا
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
نظر در مورد تغییر رنگ وبلاگ
ضمن تشکر از دوستانی که با تغییر چهره وبلاگ آن رو از یک نواختی در آورده اند. ولی وبلاگ رنگ تیره ای به خودش گرفته مخصوصاْ توی زمینه تیره از رنگ بندی کلمات هم کمتر میشه استفاده کرد. نظر دوستان چیه؟
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
معلم دانش اجتماعي سال اول
اولش خيلي رعايتش مي كرديم و جيك از كلاس در نمي اومد ولي آخرا ديگه كلافه مي شد
يه روز كه بچه ها شلوغ مي كردند و نمي تونست ساكتمون كنه گفت
"دو نفر كه رفيق مي شن، روز اول با هم تعارف مي كنند، روز دوم راحت تر مي شن و روز سوم چيزشون و در ميارن و نشون همديگه ميدن"
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
پور احمدي معلم شيمي
از آقاي پور احمدي معلم شيمي سال اول دبيرستان خاطره جالبي دارم. ما كلاس C
بوديم و از بخش آزمايشات امتحان گرفته بود. نتيجه كه اومد ديديم كه وجبي نمره ميداد و خيلي ها كم شدند
اعتراض كرديم. يكي يكي ميرفتند پيشش نمره مي گرفتند ديگه كلافه شده بود. عبدا... فيلي كه جسه بزرگي هم داشت رفت پيش ميزش و من از آخر كلاس اومدم سر ميز اول كه نوبت بعدي باشم كه شنيدم پور احمدي به عبدا... مي گه "وچي تو مر ب... رهه دني"
كه منم ديگه بي خيال اعتراض شدم و برگشتم سر ميزم
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
چاق سلامتی
دیگه ............. بعله
بیشتر میشه از همدیگه خبر بگیریم
خوب بگو ایشا ا...




