جمعه دهم آبان 1387
سلامی نو
ساعت ۱۳:۵۵امروز جمعه رفتم ساحل رستوران خلیج بعد از نیم ساعت انتظار دیدم کسی از بچه ها ی خودمون سر قرار حاضر نشد یه تک زنگ به سعید زدم بعد از کلی خندیدن گفت برو خونه بخواب
مرد حسابی قرار ما سوم بود ولی تو چهلم اومدی
بعدش سعید گفت بیا تو محله ی ما من توی کافی نت منتظرم
سریع رفتم پیشش کلی حال و احوال کردیم و عکسهای دوستان رو با حسرت و اشتیاق نگاه کردیم تا رسیدیم به الاچیق و آش داغ که کلی دهنم اب افتاد سعید هم گفت حالا که از آش بی نصیب موندی عکسهارو میزنم رو سی دی برو حالشو ببر و راهنماییم کرد تا این مطلب تاریخی رو برای شما بنویسم
از اونجا که کامپیوتر ندارم فکر نکنم به این زودیها بتونم دوباره براتون مطلب بنویسم ولی بدونید که همیشه به یادتون هستم و همیشششششششششششه دوستتون دارم الان هم ساعت ۱۵:۳۰کنار سعید تو کافینتم و باید برم فرودگاه سر کارم (من با اجازه ی شما فعلا تاکسی فرودگاه هستم ) سعید میگه احتمالا آرش عزیز هم الان باید با پرواز ساعت ۱۶وارد فرودگاه بشه که اگه دیدمش سلام همه رو میرسونم و از طرف همه دوباره میبوسمش عکس دیدار امروز منو سعید رو هم سعید خان قول داده بچسبونه تو وبلاگ
تا بعد و دیدار ی نو البته بدون تاخیر خدا نگهدار همه ی شما عزیزان

