از دست تیکه های سعید تفالی به گوگل سرچ زدم و دنبال سوژه گشتم. اولین سایتی که سوژه داشت عکس بالا بود. شاید دوستان علی آقا فکر نمی کردند روزی رامسر ۶۹ آن را سوژه کنه.
سعید جان / بی بی از بی چادری خانه نشین است. / ما هم اگه سوژه داشتیم می نوشتیم.
در عین حال این بی سوژه ای هم سوژه ای شد واسه ی ما.
روزی پسر یک چوپان به آغل گوسفندان خود بر می گشت. بین راه یک دختر را دید. دختر به او گفت من را نمی گیری. پسر گفت: خروس در دست من٬ کلاه بر سر من و کوزه بزرگ سفالی بردوش من است من چگونه می توانم تو را بگیرم.
دختر می گوید: خروس را داخل کوزه کرده و کلاه را هم بر سر کوزه می گذاری بعدأ من را دنبال کرده و می گیری.
دوستان با عرض پوزش از همگی لطفا قرار و برنامه ی جمعه با مدیریت سعید ( زمان و مکان حرکت ) مشخص بشه و همه به اون عمل کنیم. در صورتی که جواهرده به علت برف و سرما میسر نشد در رامسر و منزل مادرم میزبانتان هستم.
سلام به همه از سعید مجدانه می خواهم از قردادن تصاویر سایر میوه های موجود در رامسر خودداری نماید. با روند رو به رشد اعترافات مطرح شده در مورد خرمالو ( اربا ) ممکن است اوضاع درهم پیچیده شود. بخشی از اعترافات ( ببخشید پیام های ) دوستان :
نویسنده: مجتبي
شنبه 30 آبان1388 ساعت: 18:8
با سلام خدمت همه دوستان در ادامه صحبت هاي دوست عزيز مون شيخ سعيد .اندر فوايد ديگر خرمالو يا همون (اربا)اين كه :در زمان هاي قديم در چنين روزهايي در زير اين درخت زيبا مي نشستيم و چندتايي سرت(سار ) شكار مي كرديم!دوست عزيزمون آقاي محمد كريمي هم مي تونه شهادت بده.يادش بخير
ایشان شاهد هم دارند
نویسنده: فریدون
شنبه 30 آبان1388 ساعت: 22:48
به به اربا این وبلاگ خیلی مارو به هوس میندازه، همین امروز رفتم لبو خریدم ولی ارباها اینجا خیلی خوش خوراک نیست، من اون اربا تخم مرغی هارو بیشتر دوست دارم،یادمه توی محل مون اربا میخریدیم دونهای ۵ زار، از میش تقی، مهدی باید بشناسه. منظور فریدون آژان تقی ( پاسبان تقی ) مسگرانکریمی همسایه ی مغازه دارشون هست که چند سال پیش فوت کرده . ( خدا رحمتش کند )
جالب بود سعید جان، ممنونم.
نویسنده: آرش
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 2:20
ما هم میرفتیم اربا دزدی و خیلی با حال بود . فریدون خدا بیامرزه اون پنج زاری رو الان شاید 500 تومان باشه. مجتبی جان من با اربا برای سرت ها تله میزاشتم البته اربا سرقتی ار باغ همسایه بود ممنون سعید جان.
نویسنده: فرهاد
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 8:46
ممنون سعید ؛ استفاده کردیم بجا بود - حرف از اربا دزدی و شکار شد , خاطره هام دوباره زنده شد ما هم مثل ارش و مجتبی باغ همسایه ها در قرق ما بود هم شکار سرت و هم شکار اربا ....... یادش بخیر دوستان یه سوال ؛ کسی میدونه چرا به خرمالو , اربا میگن ؟؟؟ من نمیدونم!!
البته مجتبی شکار سرت را گفت ولی فرهاد اربا دزدی را اضافه کرده است.
نویسنده: امیر آرتنگ
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 10:20
سلام به همگی سعیدخان دستت درد نکنه جالب بود. ولی خوب اعتراف گرفتی سعیدجان خوب دیگه چه کارهایی کردید عزیزان و آتش سوزاندید
خوشحال از اعترافات دیگران
نویسنده: بهمن
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 12:6
ما یه اربا داشتیم و یه هومبره فکر کنم بشه گلابی جنگلی یا چیزی تو این مایه ها البته خوشبختانه دوستان یه چیزهایی یادشون اومده فقط می خواستم به محمد یه پیغام بدم که از پ چیزی یادش مونده یا یادش اومده !!!!
موضوع پ را بهمن یا محمد باید توضیح دهد.
نویسنده: همون مهمان
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 13:52
قابل توجه دوستان افاضه فضلی کنیم: تا اونجایی که می دونم اربا و خرمالو تفاوت ماهوی با یکدیگر دارند. اربا میوه ای جنگلی و متفاوت از خرمالو هست. با عرض پوزش
مهمان عزیز اربا همون خرمالو می باشد.
نویسنده: اسحق
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 15:35
سلام موقع برگشت از دبیرستان ( سالهای 66 الی 69 ) چند تا درخت اربا در مسیر مان قرار داشت. ماهم که هنگام مراجعت از دبیرستان حسابی گرسنه بودیم خلاصه دلی از عزا در می آوردیم. این یادآوری آقا سعید مارو به یاد آن دزدیهای دوران دبیرستان انداخت. انشاءالله که صاحب ارباها حلالمان نماید.
یه بچه مثبت دیگه ( به قول بهمن )
نویسنده: بهروز
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 16:49
سلام به همه عزیزان خرمالوهای سعید همه را به نوشتن واداشت. من هم خرمالو رو زیاد دوست دارم ولی تو مسیر خونه ما درخت خرمالویی نبود که....!!!
اعترافات یه بچه مثبت. ( به قول بهمن )
البته درمسیر خانه ایشان خرمالو نبود اگربود چی ؟
نویسنده: سعید
یکشنبه 1 آذر1388 ساعت: 17:11
ممنون از همه ی خرمالو دوستان و خرمالو دزدان !!!اگه میدونستم خرمالو اینقدر خاصیت پنهانی داره زودتر مطرح می کردم . ولی یه خبر بد من کاملا از خرمالو بدم میاد و یادم نمیا د حتی یک خرمالو ی کامل رو خورده باشم
برای سعید خرمالو نبرید.... البته برای اذیت شدنش می شه همه با هم پیش ایشون خرمالو بخوریم.
بچه محلمون آقا فریدون نوشت که ورزشکار معروف داریم یانه ؟
چند نفری که بنده حضور ذهن دارم می نویسم:
افشین دونده ای بود که مقام های کشوری و بین المللی داشت. وی متاسفانه چند سال پیش فوت کرد.و خاطره ای در بین رامسری ها از او به جا نمانده است.
حسین فاضلی یکی دیگر از دوندگان رامسری است ایشان در بازی های کشورهای اسلامی پرچمدار کشورمان در رژه ی ورزشکاران بود.وی یکی از مدال داران دوی ماراتن است و سفیر صلح سازمان گردشگری نیز بودند.
علی فاخری یکی از رزمی کاران و استاد بسیاری از کیوشین کاراته کاهای رامسر است. وی بعدها با اضافه کردن بعضی فنون جدید و الهام از ورزشهای بومی رامسر مثل کشتی گیله مردی ( گالش موشت ) بنیان گذار « سبک جدیدی از شین ذن » در جهان است و بسیاری از کشورها زیر نظر این استاد باشگاه دارند.
شیهان « داوود یوسفی » نیز یکی از مقام داران ورزش های رزمی سبک کیوکوشین کاراته ( ایچی گکی کانچو ماتسوئی ) و نماینده ی استان های این سبک است.
در پرورش اندام « پورعلی » مقام دار کشوری است.
محمد رحیمیان یکی دیگر از مقام داران ورزش های رزمی است.
ممکن است افرادی باشند که بنده نمی شناسم با پوزش از آن دوستان
آیه ی مبارک و ان یکاد به روایتی از جانب خداوند بر پیامبر صلی الله و علیه و آله به منظور دوری از زخم زبان و چشم زخم نازل شده است. بدین منظور گردنبند ها برای علاقه مندان و تابلوها برای مغازه ها و کتیبه ها برای سردر منازل به خط زیبای فارسی تهیه شده اند.
چون سعید دستی در شعر دارد منظور حافظ را به اصلاح الگوی مصرف پینیک زده است. اما فراز یعنی بالا آوردن . درب های قدیمی مثل کرکره ی فعلی مغازه ها به بالا زده می شد تا باز شود. اینگونه درب ها هنوز هم در جواهرده و بعضی از مغازه ها مشاهده می شود و بدان معنی است که نگران چشم زخم و آسیب دیدن نباشید و در را باز کنید. در زبان عامیانه هم وقتی می خواهند حال کسی را بگیرند می گویند : کرکره ات را می کشم پائین. یعنی به شما آسیب می رسانم.
سه شنبه ۱۹ آبان ۸۸ مراسم تودیع و معارفه ی مدیر عامل شرکت فرهنگی ورزشی سایپا بود و با هماهنگی تلفنی یکی از دوستان برای شرکت در آن مهیا شدم.
برای کسی چون بنده که فوتبال را بصورت حرفه ای دنبال نمی کند رفتن به معارفه ی رئیس باشگاه سایپا کمی تعجب برانگیز است. اما موضوع کمی متفاوت از فوتبال و ورزش بود.
قرار بود یکی از شهروندان رامسری و یکی از دوستان موثر « کانون دوستی رامسری های مقیم استان تهران » معارفه شود.
مراسم در کیلومتر ۵ جاده مخصوص کرج و در دفتر باشگاه برگزار شد. اما نکته ی مهم و حائز اهمیت این مراسم شرکت گسترده ی دوستان رامسری در این همایش بود. برای بنده و دوستان مایه ی مباهات بود که چنین اتفاق میمونی رخ داده بود.
در مراسم تودیع و معارفه ی بسیاری شرکت کرده بودم اما این مراسم ویژگی زیبای همدلی شهروندان رامسری را به دنبال داشت.
برخی دوستان به شوخی می گفتند که اسم این مراسم را همایش کانون دوستی می گذاشتید بهتر بود.
شرکت برخی از رامسری ها نیز که از شهرستان این مسافت را طی نمودند تا به مراسم برسند جای تقدیر داشت. قرائت پیام تبریک مشترک شهردار و شورای شهر رامسر که سخنگوی شورا به نمایندگی از آنان در مجلس حضور داشت نیز قرائت شد.
آرش کوشا ایجاد محیط فرهنگی و اخلاقی در ورزش و توسعه و تنوع رشتههای ورزشی را در رئوس کار خود قرار داد و گفت: سایپا، سایپای کرج خواهد شد؛ کلانشهری که بزودی تبدیل به استان میشود.
در اینجا نیز انتصاب آرش کوشا را به مدیر عاملی شرکت فرهنگی ورزشی سایپا تبریک گفته و برای ایشان آرزوی توفیق می نمایم.
رفته بودم آبادان ٬ شهری با بوی باروت و غمگین در بازسازی.
شهری خاموش و بی هیاهو.
امروز برگشتم به اینترنت . دیدم بابا آبادان رو ولش٬ بچسب به رامسر ۶۹
رامسر۶۹ بوی باروت می داد. خیلی حالم گرفته شد. تو مسافرت و در همنشینی ها ممکن است اختلاف نظر و سلیقه وجود داشته باشه. اما در دنیای مجازی کمی بعید بود.
هرچند این مسئله ظاهرا تموم شده٬ از دوستان خوبمان می خوام که موضوع رو کلا تموم کنند.
دنیای بی ارزش ٬ ارزش از دست دادن دوست و دوستی ها را ندارد.
برخلاف نظر آقا مجتبی بنده با افتخار مطلب تمام دوستان خصوصا آقا سعید که از وقت ٬ هزینه و مهمتر ازهمه ذوق سرشار خود برای گرم نگهداشتن وبلاگ بهره می گیرد استفاده می کنم.
مطالب آقا فرهاد ٬ محمد آقا ٬ آقا مجتبی ٬ رهگذر و ... و پیام های آقا آرش ٬ آقا امیر ٬ آقا فریدون٬ آقا بهروز و... حالا یکی گیر نده چرا اسم همه رو ننوشتم.
رحلت پدر بزرگوار دوست عزیز مشترکمون اقای مهندس علی محمد فضل هاشمی رو هم خدمت ایشون ٬ خانواده اش و همه ی دوستان تسلیت می گم
اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .
اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.
کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .
مطلبی نوشته بودم از جلسه ی کانون دوستی رامسر . مدیر وبلاگ زحمت کشید و عکس زیر را در آن قرار داد:
این عکس مربوط به اولین همایش کانون دوستی رامسر و مربوط به پائیز سال ۸۴ است.
با اشاره به پیام فرهاد برای شناخت بیشتر از نحوه ی تشکیل کانون به نوشته ای از وبلاگ شخصی اینجانب تحت عنوان « کانون دوستی رامسر » مراجعه نمائید. البته کارهای انجام شده در کانون و برنامه هایش خیلی مفصل است و وقتی مناسب می خواهد.
آخرین همایش کانون دوستی رامسر در هشتم مرداد ۸۸ در کاخ سعد آباد برگزار شد و نهمین همایش آن در پنجم آذر ۸۸ در شهرستان رامسر برگزار می شود.
سلام به همه سعید روایت ناقصی از گل آغوزه گفت و طایفه ها ی رامسر و ییلاقات
گل آغوزه به معنی آغوز کوچک یا وحشی نام دارد مانند گل اوربو که به معنای گلابی جنگلی ، گلابی وحشی و یا گلابی کوچولو است.که در فارسی فندق نام دارد.
اما عرب ها فندق را به عنوان هتل می شناسند. نه به عربها که فندق آونقدر براشون اهمیت داره نه به ما که از گردو کوچکتر و ٫ست تر می دانیمش.
اما بحث گیل و گالش نیز درست نیست. مردم ییلاقات به خاطر وابستگی رامسر قدیم به استان گیلان به رامسری ها گیل می گفتند. و هنوز هم ساکنان جواهرده برای رفتن به رامسر و یا پرس و جو از رامسر از واژه ی گیلان استفاده می کنند مثلا : گیلان نشونه . گیلان هوا چتره . گیلانجه بومه.
و مردم رامسر نیز به ییلاقی ها کوسانی یا کوهستانی می گفتند.البته واژه کوسانی در قدیمی های جواهرده هنوز رایج است و امروزی ها این واژه را به کار نمی برند.
کوهستانی ها به چند طایفه تقسیم می شدند که معروفترین آن ها گالش ها و پس از آن جولا ها بودند. گالش ها عمدتا به چوپانی در اطراف جواهرده اشتغال داشتند و سرگالش بزرگ گالش های هر سرای بوده است. اما جولاها عمدتا جنگل نشین بوده اند. همینک نیز در لفظ تحقیر مردم رامسر گالش ، سرگالش و جولا را به کار می برند. پوشش لباس مردان گالش و جولا عمدتا : - قدک: ( شلوار جین مانند دمپا چسبان - همینک در کشتی گیله مردی از آن استفاده می شود ) - چغا یا چوغا : کت پشمی بسیار ضخیم - کولیر و شولا : عبایی مانند عبای فعلی روحانی ها اما با بافت ضخیم نمدی
لازم به ذکر است که گیلکی رامسر را گیلکی با گویش گالشی نام نهاده اند چراکه با گیلکی استان گیلان تفاوت های فاحشی دارد.
نه اینکه میل ندشتم بنویسم..نه .. از بس فکره درگیره کارهای روز بوکردم فرصت نوشتن نبا.
البته یه خورده مربوط به اوضاع روز بونه با ٬ که دل و دماغ کار از مو ببرده با.
ایشللاه ازین ببعد ویشتره نویسنم و زوتره.
سعید بوگوته گیلکی بنویسین امه ترسنم بهروز و امیر نتونسته باشن مطلب رو بخونن. امه تکلیف چیه ؟
گیلکی بنویسیم یه درد. ننویسیم یه درد دیگه.
- ۵ شنبه ۸ مرداد کاخ سعد آباد دل ٬ همایش رامسری های تهران با. بهمن وی دل سخنرانی بوکرده . سید اسحاق هم هسسابا. وره بیدم. امه محمد حسن اسم بیدم ولی وره نیدم.
- سعید عکس هائی که بگیته خیلی قشنگن. مو همنه جمع بوکردارم الن یه البون عکس دارم. تی دست درد نوکنه.
- آرش و فریدون که مشتری این وبلاگن. امو ٬ هم که هر ازگاهی هنیم.بومونسته بقیه که کمته هنن . اوشان یه خورده ویشته بیان ٬ حسابی شولوغه و خیلی با حال.
در وبلاگ شخصی بنده ( ساحل دریا ) http://mehal51.blogsky.com/ چهار مقاله در خصوص انتخابات ریاست جمهوری در رامسر درج شده است . لطفا مطالعه و نظر خود را اعلام کنید.
چون آقا سعید توصیه کرده بود این وبلاگ سیاسی نشه ( هرچند مقاله های بنده تحلیل انتخابات نه دوره ی گذشته ی ریاست جمهوری است ) در این وبلاگ درج نشد.
يك برنامهنويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.
برنامهنويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»
مهندس كه ميخواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.
برنامهنويس دوباره گفت: «بازي سرگرمكنندهاي است. من از شما يك سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال ميكنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم.»
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگري داد.
گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم.. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامهنويس بازي كند.»
برنامهنويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»
مهندس بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود.
مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتي پائين ميآيد ۴ پا؟»
برنامهنويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.
برنامهنويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»
مهندس دوباره بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.
یکی از دوستان ما مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت، اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی، می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.
وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروزی نبود و فقط همین قطار تهران ـ شاه عبد العظیم بود. من می دیدم قطار وقتی درایستگاه ایستاده بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند ببین چه موجود عجیبی است. معلوم بود که یک احترام و عظمتی برایش قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یک نظر تکریم و تعظیم و احترام و اعجاب به آن نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و قطار را مورد حمله قرار می داند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.
این معما برایم بود تا وقتی بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کس وهر چیز تا وقتی ساکن است مورد احترام است، تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است، ولی یک جامعه ی زنده برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستندن نه ساکت، متحرکند نه ساکن، با خبر ترند نه بی خبر تر.
يك خانم روسي و يك آقاي كانادايي با هم ازدواج كردند و زندگي شادي را در تورنتو آغاز كردند .طفلكي خانم ، زبان انگليسي بلد نبود اما مي توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند. مشكل وقتي شروع شد كه خانم براي خريد مايحتاج روزانه بيرون رفت.
يك روز او براي خريد ران مرغ به مغازه قصابي رفت.اما نمي دانست ران مرغ به زبان انگليسي چه مي شود . براي همين اول دست هايش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پايين كرد و صداي مرغ درآورد. بعد پايش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.
روز بعد او مي خواست سينه مرغ بخرد. بازهم او نمي دانست كه سينه مرغ به انگليسي چه مي شود. دوباره با دست هايش مانند مرغ بال بال زد و صداي مرغ درآورد. بعد دگمه هاي پالتو اش را باز كرد و به سينه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سينه مرغ داد.
روز سوم خانم ، طفلك مي خواست سوسيس بخرد. او نتوانست راهي پيدا كند تا اين يكي را به فروشنده نشان بدهد. اين بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............
مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي! چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟
زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود
يك زن در بحث حرف آخر را مي زند بعد از آن، هر حرفي كه مرد بزند، شروع يك بحث جديد است
و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد
قوانين طلائي همسرداري (براي مردان ): قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد . قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد . قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو . قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد . قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند !!!
زن .يه به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟ شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم !!
بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟ باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه !!!
مرداحساس را كشف كرد و زن عشق را، مرد كار را كشف كرد و زن خانه داري را، مرد پول را اختراع كرد و زن خريد را، از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است !!!
مرد باهوش + زن باهوش = عشق مرد باهوش + زن خنگ = سكس مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج مرد خنگ + زن خنگ = حاملگي
يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند
براي اينكه با يك مرد شاد باشيد بايد او را كاملا درك كنيد و كمي دوست داشته باشيد براي اينكه با يك زن شاد باشيد بايد او را كاملا دوست داشته باشيد و اصلا سعي نكنيد كه او را درك كنيد
مردان متاهل بيشتر از مردان مجرد عمر مي كنند در عوض مردان متاهل بيشتر آرزوي مرگ مي كنند
برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت : . . " اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم " !
زن خوب مثل دايناسور مي مونه كه نسلش منقرض شده ولي مرد خوب مثل سيمرغ مي مونه كه از اول يه افسانه بوده!
درویشی را حکایت کنند که از روستایی می گذشت و اهل روستا را ماتم زده و گریان دید ، علت را پرسید، پاسخ دادند کدخدا در بستر بیماری است و پزشکان از معالجه او قطع امید کرده اند ، درویش به دلداری نشست و گفت؛ علاج کدخدا در کف با کفایت من است که دم مسیحایی دارم و روح گریخته از جسم به کالبد باز می آرم . خاطر آسوده دارید، اطعمه و اشربه پرقوت فراهم آرید و مرا با بیمار در حجره ای تنها بگذارید. روستائیان به وجد آمده، آنچه درویش فرموده بود فراهم آوردند و او را با کدخدا در حجره ای تنها گذاردند.ساعتی بعد، درویش «لاحول» گویان از حجره بیرون آمد و روستائیان هلهله کنان و کف و سوت زنان!! گرد او حلقه زدند، با این گمان که کدخدا شفا یافته و ریاست از سرخواهد گرفت اما، درویش را چهره درهم کشیده یافتند. با نگرانی پرسیدند؛ کدخدا چه شد؟ آیا عمرش به دنیا بود؟ درویش گفت؛ پیش از آن که بر بالینش حاضر شوم مرده بود! پرسیدند؛ پس اطعمه و اشربه برای چه خواستی؟ «لاحول» چرا گفتی؟ و این چه معالجت بود که کردی؟ درویش گفت؛ اگر اطعمه و اشربه نخواسته بودم، من نیز مرده بودم و «لاحول» به حکمت خدای سبحان گفتم که کدخدای بی جان را وسیله نجات من نیمه جان کرد.
حکایت دوم:
می گویند شخص بیماری با آمپول پنی سیلین به بیمارستانی برای تزریق مراجعه کرد . پرستار از بیمار پرسید : آیا با توجه به سیستم حساسیت برانگیز آمپول قبلا پنی سیلین تزریق کرده ای ؟
بیمار پاسخ داد همین دیروز تزریق کردم.
پرستار آمپول را تزریق می کند و بیمار دچار تشنج و رو به موت می رود. با وسایل پیشرفته او را احیا می کنند. پرستار از او می پرسد مگر نگفتید دیروز این آمپول را تزریق کردید ؟
بیمار گفت : چرا تزریق کردم ولی دیروز هم همینجوری شده بودم
« مطلب فوق به صورت سانسور نشده در وبلاگ شخصی ام درج شده است »
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد.
سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»
آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.
دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،
تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»،
تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،
تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»،
تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،
تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،
تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،
تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،
برخی از مدیران چهره پنهان کارشان بیشتر از چهره آشکار آنان است و به خاطرهمین ، آنچه که در ذهنشان می گذرد با آنچه در دلشان وجوددارد متفاوت است و رفتارهایشان هم رفتارهای سالم نمی باشد . ثبات در شخصیت ندارند و توجه شان در جلب رضایت آنانی است که موجب تحکیم قدرتشان می باشد .
مدیریت آنان درسایه است و حرکت هایشان نیز بعضا خام و شتاب زده است . برای اینگونه افراد هدف ، وسیله را توجیه می کند و برای تخریب کسانی که کینه آنان را درقلب دارند دست به هر کاری می زنند .مدیریت آنان تابع علوم شناخته شده مدیریتی نبوده و برخی اوقات مدیریت تعاونی داشته وبرخی موارد هم مدیریت پادگانی !از دیگر خصوصیات اینگونه افراد این است که در مچموعه مدیریتی خود توجه آنان به حاشیه ها خیلی بیشتر است و دارای انسجام فکری نمی باشند . مشورت های پنهانی و توجه به افراد خارج از نظام مدیریتی در آنان بیشتر است . این مدیران قبل از مدیریت و مسئولیت دارای یک شخصیت دیگری بوده که با قبول مسئولیت رنگ عوض نموده و چهره جدیدی برای خود انتخاب می نمایند . برای بدست گرفتن مسئولیت از هر شیوه سالم وناسالمی استفاده می کنند .. در انجام فعالیت ها نیز تک بعدی بوده و توجه و فعالیت آنان در بخشی فوق العاده ولی در بخش های دیگر کم رنگ می باشد. در توجه به زیر مجموعه های خود نیز افراط و تفریط در پیش می گیرند و...
۲) چهره آشکار :
برخی مدیران رفتارهای شفاف و صادقانه شان نمود بیشتر دارد وظاهر و باطن مدیریت آنان تقریبا شبیه به هم است . اینگونه افراد به ارزش ها بیشتر توجه دارند وقدر زحمات کارکنان خودرا می دانند و توجه زیاد به ویژگی ها و شایستگی های کارکنان زیر مجموعه خود دارند .
این مدیران رفتارهای منظم و مناسبی با کارکنان خود داشته و ارتباط کلامی و روحی با آنان به عمل می آورند . این مدیران ترسی از عاقبت کار خود نداشته و به شایعات توجه نمی کنند . از افرادی که دارای ایده و طرح وبرنامه هستند حمایت نموده و زمینه مناسب برای فعالیت آنان فراهم می آورند و...
آشنایی و شناخت اینگونه مدیران کار سختی نیست . کافی است مدتی به سوابق گذشته و یا عملکردهای فعلی آنان توجه داشته باشید و بدون حب و بغض اینگونه مدیران را تشخیص دهید
شما جز کدام گروه هستید؟ مدیرتان جز کدام گروه است ؟
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..." خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن." او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند، ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!" زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است. امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
امروز 25اسفند مصادف با 17 ربیع الاول می باشد ماهی که درآن پیوند آسمانی من وتو به یمن ولادت پیامبر پس از مدتها انتظار بسته شد. گفتم انتظار ،آری انتظاری که سخت بود و شیرین ومرا یاد جمله ای از نوشته ها آورد که انتظار شوری است در باور و باوری است شور آور . حال که یازده سال از آن روز زیبا می گذرد می خواهم بنویسم برایت و شادباش بگویم واینکه می میرم اگه یه لحظه نباشی پیشم . دعامی کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم ،برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم،دعا میکنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا، بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد. دعا میکنم که گلهای وجود نازنیننت هیچگاه پژمرده نشوند. دعا میکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا در انحصار قطره های اشک نبینم ،برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارد . برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان درآسمان زندگیم تو تنها خورشیدی . دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند.
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند .
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند .لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند .
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها .
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند .
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند .مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند .
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند .تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است .اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
از آقای راجی چیزی یادم نمی آد و از بقیه ی دبیر ها حتی اسم هاشون هم یادم نمونده
از دوستان همکلاسی هم ( ۱۶ نفر ) و بیشتر از آقایان
بنی مهد " حسن زاده " احمد خانی " ابوالحسنی " برزگر " کاکوان " نادرنژاد " مبلغی " سیاح " حسن نژاد " کریمی " ببری " آرتنگ " عبدلله پور " برارجانپور و منتظری تو خاطرم مونده بود. اما دیدارهای اخیر بطور طبیعی تجدید خاطره ای از دوستان قدیم شد.
با محمد کریمی که حدود پنج سال در خوابگاه دانشجوئی هم اتاق بودیم و بیشترین خاطره ی ذهنی رو هم با سید محمد بنی مهد دارم. اوئی که اول ابتدائی تا انتهای دبیرستان در مدرسه های مشترک باهم بودیم هرچند بجز سوم دبیرستان هیچ وقت با او همکلاس نبودم .مجید حسن زاده از دوستانی بود که در دوره های ابتدائی و راهنمائی به خانه اشان رفته بودم و چند سالی با هم همکلاس بودیم. . حسین حسن نژاد از دوستانی بود که در جواهرده و با دوست مشترکمان ابوذر شعبانیان هر از گاهی همدیگر را می دیدیم.بهروز احمد خانی هم محله ای قدیم ما بود که بعدا با داداشش آقا مصطفی همکلاس شدم. با بهمن برزگر پس از همایش کانون دوستی رامسر در تهران ارتباط بیشتری گرفتم . حسن ببری را در هر مسافرت به رامسر و بصیر عبدالله پور را دربرخی از مراسم های مذهبی و اداره اش می دیدم.
وقتی تو جواهرده به دوستان گفتم که بنده ۶۹ ای نیستم. بلا استثنا همه تعجب کردند.حقیقتش سال ۶۸ با همه تون همکلاس بودم . سال سوم ریاضی .
به دلایلی ادامه ی همکلاسی بودن با شما در سال ۶۹ مقدور نشد اما خاطره ی شیرنش در کامم مانده بود. دوستان صمیمی ای که شاد و پر انرژی لحظات شیرین جوانی را تجربه می کردند.
اگر دوستان هنوز هم ما را دوست خودشون می دونند و استثنای ۶۸ ای رو تو جمع ۶۹ ای می پذیرند که همیشه مشتاق دیدار و مصاحبت با شما هستم .
اگر عدد مذکور را در دو ضرب کنيم، حاصل: 285714 ميشود
اگر اين عدد را در سه ضرب کنيم حاصل: 428571 ميشود اگر اين عدد را در چهار ضرب کنيم حاصل: 571428 ميشود اگر اين عدد را در پنج ضرب کنيم حاصل: 714285 ميشود اگر اين عدد را در شش ضرب کنيم حاصل: 857142 ميشود
اگر اين عدد را در هفت ضرب کنيم حاصل: 999999 ميشود
اين عدد به تازگي کشف نشده! بلکه هزاران ساله که به عنوان يه عدد جالب مورد توجه بوده. 142857 در واقع دوره گردش عدد 1/7 هست و خاصيتهاي جالب ديگه اي هم داره
همونطور که ميبينيد، مضارب اين عدد همه يا 142857 (با گردش حلقوي) هستند يا 999999 . جالب اينجاست که براي اعداد بزرگتر هم اين روند به صورت ديگه اي ادامه داره
مثلا 8*142857 ميشه 1.142.856، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857
و مثلا 42*142857 ميشه 5.999.994، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 999.999
و 142857*142857 ميشه 20.408.122.499، حالا اگه 5 رقم اول رو 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل
روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده.
فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت."آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه"
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟
اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره! فرشته عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه " هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.
نكته اخلاقي: ( قطعه ی زیر را خانوم ها بخوانند )
هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده
بازار و میدان جواهرده 4 مسجد دارد : مسجد واجب الاحترام..... روبروی بهداری جواهرده و سمت شمال غرب میدان مسجد آسید سعید روبروی حوزه ی علمیه ی جواهرده و ضلع جنوب غرب میدان مسجد سیده سکینه آباجی .... مسجد روبروی پایگاه مالک اشتر جواهرده همین مسجدی که می بینید ( آقا سعید عکسشو چسبونده ) مسجد داخل بازار قدیم ... یا مسجد سید محله خیل. الته مسجد آدینه در مرکز قدیمی جواهرده ی " مسجد دارالوداع یا اوشان سر و مسجد واقع در تنگدره ی جواهرده نیز از مساجد فعال جواهرده اند. در جواهرده یک امامزاده مدفون است که از مسیر جاده آب علی می گذرد و آن به تنگدره استانه معروف است. با سپاس.
1یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن
2واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته
3رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه
4ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل
5هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره
6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری، بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی
8صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله
9الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی
10اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره
11الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه
12و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی
13دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی
مي گويند مرلين مونرو يك وقتي نامه اي به آلبرت اينشتين نوشت كه فكرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " اینشتین "در جواب نوشت :
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بالعکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها قانع است بیاموزند که انسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند به خدا گفتم ایا دیگر چیزی هست که باید دانست گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.
از خدا پرسیدم چه چیز در مورد انسان شما را متعجب می کند.
گفت کودکیشان این که انها از کودکیشان زود خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند. بعد گله می کنند که ای کاش کودک بودند. سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پول خود را خرج می کنند که سلامتی را به دست اورند.
با نگرانی حال را فراموش می کنند برای اینده نه برای حال زندگی می کنند و نه در آینده.
به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و انگونه میمرند که هرگز زندگی نکرده اند
پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود! پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که ميدانم او چه کسي است
برای اینکه دوستان ننویسنده ( به سفارش آقا سعید ) موضوعی برای نوشتن داشته باشند یه پیشنهاد ارایه ی مطلب دارم.
در سال های قبل برنامه ای با بچه های دانشگاه داشتیم به نام « یلدا بازی » " یلدا بازی به این معناست که هرکس از دوستان ۵ خاطره ی تلخ ( تلخ ترین ها ) و ۵ خاطره ی شیرین ( شیرین ترین ها ) تاریخ زندگی خود را بصورت کوتاه برای دوستانشان بنویسند.
اونائی که موافق این موضوع هستند اعلام آمادگی کنند و قول بدهند شروع نوشتن آن ها از شب یلدا باشه .اینطوری هرکدوممون حداقل ده مطلب برای نوشتن داریم.
یه نکته ی ویژه : با اشاره با خاطره ی شیرین ۳ آبان ۸۷ و دیدار دوستان و همچنین خاطره ی تلخ سوختن دست امیرجان ایضا در ۳ آبان ۸۷ این داستان از دور نگارش خاطرات باید حذف بشه.
آدرس و مشخصات دوستان به ای میل آنها ارسال شده است.درضمن تصاویر مطلب قبلی اگر بازنشد در ای میل شما موجود است.دوستانی که آدرس ای میل ندادند لطفا هرچه سریعتر آدرسشان را به بنده اطلاع دهند.دوستانی که اطلاعات یادشده را کامل نکردند یا اصلا فرم پرنکردند " لطفا مانند اطلاعات آقا بهروز " اطلاعات را کامل کنندو به ای میل بقیه ارسال کنند.
چهارشنبه ۱۷ مهر روز جهانی کودک بود. به همین خاطر مهد کودک سابق پسرم محمد امین که پیش دبستانی میره ؛ ایشان و ما را به جشنی بدین مناسبت در روز جمعه دعوت کرد .
جشن زیبائی بدون هیچ هزینه ی اضافی و با استفاده از امکانات موجود در مهد کودک. تقریبا تمام پدر و مادرهای مهد کودکی ها آمده بودند.فضای مسرت بخشی که چند ساعتی بطول انجامید. در این جشن مطلبی را به خانواده ها دادند که بهانه ی نوشتن شده است. متن زیر بدون هیچ توضیح اضافه ای از آن برگه برایتان درج می شود.
چهارشنبه ۱۷ مهر روز جهانی کودک بود. به همین خاطر مهد کودک سابق پسرم محمد امین که پیش دبستانی میره ؛ ایشان و ما را به جشنی بدین مناسبت در روز جمعه دعوت کرد .
جشن زیبائی بدون هیچ هزینه ی اضافی و با استفاده از امکانات موجود در مهد کودک. تقریبا تمام پدر و مادرهای مهد کودکی ها آمده بودند.فضای مسرت بخشی که چند ساعتی بطول انجامید. در این جشن مطلبی را به خانواده ها دادند که بهانه ی نوشتن شده است. متن زیر بدون هیچ توضیح اضافه ای از آن برگه برایتان درج می شود
.
هرچقدر می خواهی زندگی کن ولی
دست کودکیت را رها مکن
.
مبادا تنها بمانی.
مبادا دیگر نتوانی سرت را روی شانه ی مادر بگذاری .
مبادا دوستانت را از تو بگیرند؛ گل های قالی و خدا را.
دست کودکیت را رها مکن
که پروانه ها؛ تنها زبان او را می فهمند و به سلام او جواب می دهند.
دست کودکیت را رها مکن
؛
مبادا آدم بزرگ شوی . یک آدم بزرگ تنها. مثل همه ی آدم بزرگ ها
دست کودکیت را رها مکن
؛
بگذار همیشه با تو باشد. از سر و کولت بالا برود ؛ شیطنت کند . دست تورا به این سو و آن سو بکشد؛
بگذار برای هر چیز بهانه بگیرد ؛ برای اسباب بازی ؛ توپ ؛ مهربانی.
بزرگ شدن را دوست داشته باش ولی
دست کودکیت را رها مکن
؛ که یک روز پشیمان می شوی . مثل همه ی آدم بزرگ ها.
مبادا لبخند بچه ها را جدی بگیری ؛
مبادا به گریه ی بچه ها بخندی ؛
مبادا دل کودکیت را بشکنی ؛
مبادا کاری کنی که دست تو را رها کند ؛
خیابانها شلوغه ؛ مبادا در رفت و آمد آمد تکراری آدم ها ؛ کودکیت را گم کنی و برای همیشه آدم بزرگ شوی.
راستش ما چهارشنبه غروب پنج شنبه و جمعه ی هفته ی قبل رامسر بودیم. چهار شنبه پدرخانمم احیا داشت و جمعه مادرم.
هماهنگ کردم با آقا سعید که پنج شنبه ببینمش متاسفانه عصر دوستان نذاشتند طبق برنامه عمل کنم و متاسفانه در این نشست ها فرصت تلفن زدن هم نبود. جمعه صبح تا عصر ساعت ۱۶ مشغول کاری بودم اما بعد از آن بارها تماس گرفتم و متاسفانه همراه سعید آقا جواب نداد و بعد از اون هم که اومدیم تهران.
از این بابت از سعید و همه ی دوستان خصوصا همسر محترم سعید و دختر گلش که منتظر اومدن ما بودند صمیمانه پوزش می طلبم.
راستش اونقدر کارهای متفرقه در اون دو روز روی داد که خانمم عصبانی شد و گفت دیگه رامسر نمیام. چون هر وقت رامسر میایم تو وقت نداری.
بدین خاطر سفر عید فطر به رامسر در راستای تحریم گردشگری همسرم در رامسر نمی توانم باشم.
مسابقه فوتبال پارا المپيك پكن و مسابقه بين تيم هاي ايران و ايرلند بود و وقتي بند كفش يكي از بازيكن هاي ايراني باز شد و داور ميدونست كه بازيكن قادر به بستن بند كفشش نيست بازي متوقف شد و داور خودش زانو زد و بند كفش رو بست .
توی تهرون برای بار اول بهترین جا دفتر کار آقا بهمن هستش.
برای انسجام بهتر لازمه خود آقا بهمن یه روز ( ترجیحا پنج شنبه یا جمعه ) رو پیشنهاد کنه.
بعد از اون با یه جمعبندی برای رامسر و یا جای دیگه برنامه ریزی بشه.
آقای محمد حسن کتابتی رو تو جواهرده به همراه همسرش زیارت کردم. موهای جو گندمی نشون می ده کمی پیر شده.
سری قبل به آقا سعید قول داده بودم ببینمش اما یه خورده کارهای غیرمترقبه نذاشت که موفق به دیدارشون بشم. از این بابت یه عذر خواهی به ایشون بدهکارم.آقا ببخشید.
در ضمن از عکس های زیبای دوستان هم لذت بردم. ازهمه خصوصا آقا سعید ممنونم.
تعجب نکنید و پس از مرور آما به این نکته توجه کنید که: وبلاگ ما از ۲۶ کشور بازدید کننده داره" فرض ایران و آلمان با اشاره به اینکه بچه های خودمون هستند جای تعجب نداشته باشه.
تو دانشکده ی صنعت آب و برق شهید عباسپور محمد کریمی هم اتاق مابود.
همونطور که می دونید محمد تپل و قد کوتاه بود. اتفاقا تو اتاق ما به لحاظ قد از همه کوتاهتر بود. ( با اشاره به ازدواج ایشون و ازدیاد غم و غصه ی بچه ها میزان برجستگی شکم ایشان رو در حال حاضر نمی تونم حدس بزنم )
کوتاهی قد محمد در یک جا استثنا بود . محمد وقتی دو زانو می نشست با اشاره به تپل بودن پاهاش از همه ی هم اتاقی بلندتر بود. این موضوع خصوصا وقت نماز که همه دو زانو می نشستند بیشتر نمایان می شد.
گاهی بچه ها بر بلندی قدش در زمان نشستن اذیتش می کردند.
سلام خدمت همه تو دانشکده صنعت آب و برق شهید عباسپور من بهمراه محمد کریمی و رضا جعفرنژاد از بچه های دبیرستان امام با هم هم اتاق بودیم. تا اونجایی که یادمه سید محمد بنی مهد به دانشکده نیومد اما حسین حسن نژاد رو یه بار تو دانشکده دیدیم. از آرش خان و حضورش تو دانشکده من چیزی یادم نمی یاد. مگر اینکه محمد همراهی کنه. با سپاس
۲ - آدرس عکس شخصی خود از کامپیوتر را از طریق browse وارد می کنی سپس کلمه ی uploadnow را کلیک می کنی پس از چند لحظه تحمل مطالب زیر درج می شود که مایلید عکس در کجا قرار گیرد ؟
3 - محل قرار گرفتن عکس
HTML for Websites
URL for E-Mail & IM
Direct Link for Layouts
در کجا قرار گیرد " HTML for Websites " یا " IMG Code for Forums & Message Boards " یا "URL for E-Mail & IM" و یا "Direct Link for Layouts " با اشاره به اینکه شما عکس را برای وبلاگ می خواهید از طریق صفحه ی پست مطلب جدید و آی کون افزودن عکس با قرار دادن ( کپی ) " آدرس عکس " دلخواه از" Direct Link for Layouts " در محل و کلیک بر روی " درج تصویر " عکس وارد صفحه می شود . حال لازم است که شما عکس را با کشیدن گوشه هایش به اندازه ی دلخواه تبدیل کنید.
4 - به عنوان نمونه و برای خود شرینی عکسی از خودم و از پسرم محمد امین متولد 14/12/81 را قرار می دهم.
یکی از مواردی که مورد نیاز بسیاری از وبلاگ نویسان است درج تصویر در وبلاگ است. در بلاگفا این امکان وجود دارد که هنگام تایپ متن با استفاده از امکانات ویرایشگر متن بلاگفا براحتی با تایپ آدرس تصویر را درج و حتی نحوه و جای نمایش آنرا میان متن تعیین کنید. برای درج تصاویر برای مطالب خود در وبلاگ نیاز دارید تا تصویر را در فضای وب قرار دهید برای اینکار اگر تصویر از قبل در اینترنت وجود داشته مثل تصاویر خبری میتوانید با پیدا کردن آدرس اینترنتی تصویر (معمولا با زدن دکمه سمت راست ماوس بر روی تصویر و انتخاب Properties) و قرار دادن آن در بخش آدرس تصویر در ویرایشگر مطالب بلاگفا از آن تصویر در وبلاگ خود استفاده کنید.
برای درج تصاویری که در کامپیوتر خود دارید و یا نمی خواهید از آدرس اصلی آن استفاده کنید می بایست آنرا در فضای وب قرار دهید و سپس آدرس آنرا در بخش درج تصویر ویرایشگر تصاویر بلاگفا قرار دهید.روشی ساده برای قراردادن تصاویر استفاده از سایتهای ارائه فضای (Host) رایگان هستند . کار با برخی از این سایتها بسیار ساده است و تنها کافیست در صفحه مربوط در آن سایت تصویر مورد نظر خود را با زدن دکمه (Browse) انتخاب کنید و سپس دکمه ای تایید یا Upload را بزنید بعد از مدتی کوتاهی تصویر در آن وب سایت قرار گرفته و آدرس آن در اختیار شما قرار می گیرد.حال کافیست آدرس تصویر را در ویرایشگر متن بلاگفا وارد کنید.برخی از این سایتها نیز نیار به ثبت نام دارند و معمولا فضای مشخصی را در اختیارتان قرار میدهند مزیت استفاده از این سایتها با وجود پیچیدگی اولیه مدیرت کامل بر فایلهاست بطوریکه حذف یا جایگزین کردن تصاویر امکان پذیر است.
در ادامه برخی از سایتهای ارائه کننده فضای رایگان برای درج تصاویر معرفی شده است . موارد ابتدای فهرست نیازی به ثبت نام نداشته و استفاده از آنها ساده تر است. لازم به ذکر است که بلاگفا مسئولیتی در برابر ادامه یا کیفیت خدمات این سایتها نداشته تنها به برای راحتی کاربران پیشنهاد شده اند همچنین مناسب است که کاربران همیشه یک نسخه از تصاویر وبلاگ خود را در کامپیوتر خود ذخیره کنند تا در صورت ایجاد مشکلات احتمالی امکان استقرار آنها در سایتهای دیگر وجود داشته باشد
...............همشاگردی سلام........این وبلاگ متعلق به بچه های ریاضی فارغ التحصیل سال1369 دبیرستان امام رامسره که بعد از سالها تو فضای مجازی اینترنت دارن دور هم جمع شدن.بچه هایی که دوست داشتن رو با تمام وجودشون دوست می دارن وبرای روزهای پرارزش پشت نیمکت نشینی وقت میذارند××××هر روز بیا سری به دلها بزنیم درنا بشویم و دل به دریا بزنیم شاگرد دبستان محبت بشویم صد سال دراین مدرسه درجا بزنیم
|+| نوشته شده توسط <-BlogAuthor-> در <-PostDate-> و ساعت <-PostTime->
درباره وبلاگ
...............همشاگردی سلام........این وبلاگ متعلق به بچه های ریاضی فارغ التحصیل سال1369 دبیرستان امام رامسره که بعد از سالها تو فضای مجازی اینترنت دارن دور هم جمع شدن.بچه هایی که دوست داشتن رو با تمام وجودشون دوست می دارن وبرای روزهای پرارزش پشت نیمکت نشینی وقت میذارند××××هر روز بیا سری به دلها بزنیم درنا بشویم و دل به دریا بزنیم شاگرد دبستان محبت بشویم صد سال دراین مدرسه درجا بزنیم