تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

سلام به همه

در پاسخ به آرش و جوابیه ای برای سعید


آیه ی مبارک  و ان یکاد به روایتی از جانب خداوند بر پیامبر صلی الله و علیه و آله به منظور دوری از زخم زبان و چشم زخم نازل شده است.
بدین منظور گردنبند ها برای علاقه مندان و تابلوها برای مغازه ها و کتیبه ها برای سردر منازل به خط زیبای فارسی تهیه شده اند.

      


چون سعید دستی در شعر دارد منظور حافظ را به اصلاح الگوی مصرف پینیک زده است.
اما فراز یعنی بالا آوردن . درب های قدیمی مثل کرکره ی فعلی مغازه ها به بالا زده می شد تا باز شود. اینگونه درب ها هنوز هم در جواهرده و بعضی از مغازه ها مشاهده می شود و بدان معنی است که نگران چشم زخم و آسیب دیدن نباشید و در را باز کنید.
در زبان عامیانه هم وقتی می خواهند حال کسی را بگیرند می گویند : کرکره ات را می کشم پائین. یعنی به شما آسیب می رسانم.

اینکه میگن بین علما اختلاف افتاد اینجاست.

بقیه نظر بدید. در را ببندند یا باز کنند.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آبان 1388

دو کارت عروسی و متن آن ها

آخر اين هفته، جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود، در آن صفا جاري كنيد

ازدواج و عقد يك امر مهم و جدي است
لطفاً از آوردن اطفال، خودداري كنيد

بر شكم صابون زده، آماده سازيدش قشنگ
معده را از هر غذا و ميوه اي عاري كنيد

تا مفصل توي آن جشن عزيز و با شكوه
با غذا و ميوه ي آن جشن افطاري كنيد

البته خيلي نبايد هول و پرخور بود ها
پيش فاميل مقابل آبروداري كنيد

ميوه، شيريني، شب پاتختي مان هم لازم است
پس براي صرفه جويي اندكي ياري كنيد

گر كسي با ميوه دارد مي نمايد خودكشي
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاري كنيد

موقع كادو خريدن، چرب باشد كادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات ديواري كنيد

هرچه باشد نسبت قومي تان نزديك تر
هديه را هم چرب تر، از روي ناچاري كنيد

در امور زندگي، دينار اگر باشد حساب
كادو نوعي بخشش است، آن را سه خرواري كنيد

گرم بايد كرد مجلس را، از اين رو گاه گاه
چون بخاري بهر تنظيم دما، كاري كنيد

ساكت و صامت نباشيد و به همراه موزيك
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاري كنيد

لامبادا، تانگو و بابا كرم يا هرچه هست
از هنرهاتان تماماً پرده برداري كنيد

البته هرچيز دارد مرزي و اندازه اي
پس نبايد رقص هاي نابه هنجاري كنيد

حركت موزون اگر در كرد از خود، ديگري
با شاباش و دست و سوت از او طرفداري كنيد

كي دلش مي خواهد آخر در بيايد سي دي اش؟
با موبايل خود مبادا فيلمبرداري كنيد

در نهايت، مجلس ما را مزين با حضور
بي ادا و منت و هر گونه اطواري كنيد

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آبان 1388

تودیع و معارفه ی مدیر عامل شرکت فرهنگی ورزشی سایپا

 

سه شنبه ۱۹ آبان ۸۸ مراسم تودیع و معارفه ی مدیر عامل شرکت فرهنگی ورزشی سایپا بود و با هماهنگی تلفنی یکی از دوستان برای شرکت در آن مهیا شدم. 

برای کسی چون بنده که فوتبال را بصورت حرفه ای دنبال نمی کند رفتن به معارفه ی رئیس باشگاه سایپا کمی تعجب برانگیز است. اما موضوع کمی متفاوت از فوتبال و ورزش بود. 

قرار بود یکی از شهروندان رامسری و یکی از دوستان موثر « کانون دوستی رامسری های مقیم استان تهران » معارفه شود. 

مراسم در کیلومتر ۵ جاده مخصوص کرج و در دفتر باشگاه برگزار شد. اما نکته ی مهم و حائز اهمیت این مراسم شرکت گسترده ی دوستان رامسری در این همایش بود. برای بنده و دوستان مایه ی مباهات بود که چنین اتفاق میمونی رخ داده بود.  

  

 

در مراسم تودیع و معارفه ی بسیاری شرکت کرده بودم اما این مراسم ویژگی زیبای همدلی شهروندان رامسری را به دنبال داشت. 

برخی دوستان به شوخی می گفتند که اسم این مراسم را همایش کانون دوستی می گذاشتید بهتر بود. 

شرکت برخی از رامسری ها نیز که از شهرستان این مسافت را طی نمودند تا به مراسم برسند جای تقدیر داشت. قرائت پیام تبریک مشترک شهردار و شورای شهر رامسر که سخنگوی شورا به نمایندگی از آنان در مجلس حضور داشت نیز قرائت شد.  

آرش کوشا ایجاد محیط فرهنگی و اخلاقی در ورزش و توسعه و تنوع رشته‌های ورزشی را در رئوس کار خود قرار داد و گفت: سایپا، سایپای کرج خواهد شد؛ کلان‌شهری که بزودی تبدیل به استان می‌شود.

در اینجا نیز انتصاب آرش کوشا را به مدیر عاملی  شرکت فرهنگی ورزشی سایپا تبریک گفته و برای ایشان آرزوی توفیق می نمایم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آبان 1388

یه پیشنهاد غیر منتظره

سلام به همه
یه پیشنهاد غیر منتظره
اگر سعید تو همایش نیاد
همایش رو میبریم خونه اش

*********

این هم عکس هائی ازمسجد سادات شهر و آقا بسمل به منظور ترغیب سعید به شرکت در همایش

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم آبان 1388

همایش در رامسر

با اشاره به برگزاری همایش « کانون دوستی رامسری های مقیم تهران » ٬ در روز پنج شنبه  ۵ آذر در رامسر  ٫یشنهاد می کنم همایش ما جمعه ۶ آذر باشه.

چون شنبه هم تعطیله فکر کنم خیلی از دوستان مشکل نداشته باشند.

 

از نظر بارندگی اگر صلاح بدونید این بار نیز در جواهرده میزبان شما باشم. 

     

و اگر جواهرده مشکل بود در رامسر.

 

البته پس از ارسال مطلب دیدم آقا فرهاد در پستی جدید ۴ مکان دیگر را نیز معرفی کرد. دوستان هرکدام را پسندیدند ماهم هستیم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم آبان 1388

بوی باروت

چند روزی ماموریت بودم و دور از اینتر نت.

رفته بودم آبادان ٬ شهری با بوی باروت و غمگین در بازسازی.

شهری خاموش و بی هیاهو.

امروز برگشتم به اینترنت . دیدم بابا آبادان رو ولش٬ بچسب به رامسر ۶۹

رامسر۶۹ بوی باروت می داد. خیلی حالم گرفته شد. تو مسافرت و در همنشینی ها ممکن است اختلاف نظر و سلیقه وجود داشته باشه. اما در دنیای مجازی کمی بعید بود.

هرچند این مسئله ظاهرا تموم شده٬ از دوستان خوبمان می خوام که موضوع رو کلا تموم کنند.

دنیای بی ارزش ٬ ارزش از دست دادن دوست و دوستی ها را ندارد.

برخلاف نظر آقا مجتبی بنده با افتخار مطلب تمام دوستان خصوصا آقا سعید که از وقت ٬ هزینه و مهمتر ازهمه ذوق سرشار خود برای گرم نگهداشتن وبلاگ بهره می گیرد استفاده می کنم.

مطالب آقا فرهاد ٬ محمد آقا ٬ آقا مجتبی ٬ رهگذر و ... و پیام های آقا آرش ٬ آقا امیر ٬ آقا فریدون٬ آقا بهروز و... حالا یکی گیر نده چرا اسم همه رو ننوشتم.

رحلت  پدر بزرگوار دوست عزیز مشترکمون اقای مهندس علی محمد فضل هاشمی رو هم خدمت ایشون ٬ خانواده اش و همه ی دوستان تسلیت می گم

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم مهر 1388

خواب , رویا , کابوس

سلام به همه

نمیدونم خواب بود

رویا بود

و یا کابوس

دیشب رو می گم

اونقدر با مزه و سر درگم بود که نفهمیدم کدومش بود.

می خواستم بگم جاتون خالی. اما حقیقتا جای هیچکدومتون خالی نبود. برای اینکه در اون موقع شب و در خوابم همه ی دوستان رامسر۶۹ بودند. محفل خوب و شادی بود

اینکه چرا در خواب همه رو دیدم و در یک جشن خودمونی ٬ خودمم تعبیرش رو نمی دونم.

 شما چطور؟

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 9:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مهر 1388

وصیت نامه ی داریوش

 

     

  

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد . 

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده  این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان . 

مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . 

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود . 

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. 

کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . 

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . 

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

 افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

 امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد . 

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند. 

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد. 

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده . 

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . 

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .
 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 7:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

شعری از حكیم فردوسی

     

 

در این خاك زرخیر ایران زمین
نبودند جز مردمی پاك دین

چو مهر و وفا بود خود كیششان
گنه بود آزار كس پیششان


همه بنده ناب یزدان پاك
همه دل پر از مهر این آب و خاك


پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیكو نهاد


كجا رفت آن دانش و هوش ما؟
كه شد مهر میهن فراموش ما


نبود این چنین كشور و دین ما
كجا رفت آیین دیرین ما؟


گرانمایه بود آنكه بودی دبیر
گرامی بدان پس كه بودی دلیر


به یزدان كه گر ٬ ما ٬ خرد داشتیم
كجا این سرانجام بد داشتیم؟


نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت


از آن روز دشمن به ما چیره گشت
كه ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد
كه نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناكس به ده كدخدایی كند
كشاورز باید گدایی كند

اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد باره مردن به از زندگی است


بیا تا بكوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم مهر 1388

یه موضوع از بی موضوعی

سلام به همه

می خواستم یه مطلب خوب بنویسم.

اما وقتی « رامسر۶۹ » را ندیده انگلیسی تایپ کردم دیدم شد:  « قشئسشق69 »

خلاصه دیدم از بی موضوعی موضوع بدی گیرم نیومد. اسم خودم رو تایپ کردم دیدم شد:

« ئثایه اشممشتهشد »

خلاصه بگم کلی بیخودی خندیدم. حالا چون خودم سر کار رفتم می خوام بدونم اسم شما در فارسی با کلمات انگلیسی چه شکلیه.

برای ابراز محبت به سعید عزیز که همیشه در صحنه حاضر است ٬ اسمش را بنده می نویسم.

بقیه اسم خودشون رو خودشون بنویسن. بعد اگه حال داشتند بخندند.

سعید میرطالبی = سشثهی ئهقفشمثذه

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 7:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

پرستار جدید کوچولوها

 
نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم شهریور 1388

از کارهای بدون هماهنگی مدیر وبلاگ

سلام به همه

مطلبی نوشته بودم از جلسه ی کانون دوستی رامسر . مدیر وبلاگ زحمت کشید و عکس زیر را در آن قرار داد:

این عکس مربوط به اولین همایش کانون دوستی رامسر و مربوط به پائیز سال ۸۴ است.

با اشاره به پیام فرهاد برای شناخت بیشتر از نحوه ی تشکیل کانون به نوشته ای از وبلاگ شخصی اینجانب تحت عنوان « کانون دوستی رامسر » مراجعه نمائید. البته کارهای انجام شده در کانون و برنامه هایش خیلی مفصل است و وقتی مناسب می خواهد.

آخرین همایش کانون دوستی رامسر در هشتم مرداد ۸۸ در کاخ سعد آباد برگزار شد و نهمین همایش آن در پنجم آذر ۸۸ در شهرستان رامسر برگزار می شود.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 12:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

تصادف

با سلام به همه

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه

تصادف کلمه ی بدیه ولی دیروز یه تصادفی پیش اومد که نه تنها خیلی هم بد نبود بلکه بسیار شیرین بود.

روز سه شنبه ( دیروز ) جلسه ی هیات اجرائی کانون دوستی رامسری های مقیم تهران بود. این جلسه از ساعت ۱۸ شروع و پس از اتمام با افطار خاتمه  یافت.

تصادفی که نام بردم اون جلسه و یا اون افطار نبود.

حضور چهار نفر از اعضای رامسر۶۹ در اون جلسه بود.

حضور بهمن و بنده طبیعی بود اما در اواسط جلسه حسن مصفا و در انتها اومدن سید محمد بنی مهد برایم بسیار خوشایند بود.

چون این تصادف خیلی شیرین بود ( البته برای بنده ) گفتم شما هم ماجرایش را بشنوید.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

یادگرفته ام که:

یادگرفته ام که:

 1- با "احمق" بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.

2- با "وقیح" جدل نکنم چون چیزی برای ازدست دادن  ندارد و روحم را تباه میسازد.

3- از "حسود" دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم بازهم از من بیزار خواهد بود.

4-  "تنهایی" را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم...

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

اولین درسی که آموختیم...

 

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 7:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

تبریک ماه رمضان

سلام به همه ی دوستان

 

پیشاپیش آغاز ماه مبارک رمضان را به همه تبریک می گویم

لطفا همه همدیگر را دعا کنیمتا :

تندرست و سلامت باشیم

عاقبت به خیر گردیم

خالق و مخلوق از ما راضی باشند

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

قوانین جدید

قوانینی که نیوتون ( منظوز اسحق بهروان نیست ) از قلم انداخت!!!!

قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

قانون تلفن:
اگر شما شماره ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر:
بعد از این که دست تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت:
اگر بهانه تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین تان، دیرتان خواهد شد.

قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می یابد.

قانون نتیجه:
وقتی می خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آنها از راه روها دورتر است دیرتر می آیند.

قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

گالشم، اي بچه تهران ، گالشم

 گالشم، اي بچه تهران ، گالشم

گالشم، اهل دهاتم، زاده كوه و كلاتم

من سرشتم از طبيعت، آب سرچشمه بنوشم، گرمي جانم ز پوست و پشم گوسفندان من تامين شود

 بچه تهران، من بجاي قاشق استيل و سيلور، سرويس ظرف طلا، دست برگيرم كچه با لاكي از ماس پلا

پرده سر يا دار بن، مالنگه سر يا چشمه كين

جا مرره فرق نداره ، خارنم خوشته غذا  

گالشم، اي بچه تهران

گالشم

گر كنم شب بر بيابان، كوه و رود يا دشت و جنگل

اشكر و پلپيس بروبم زيرم و تخته سنگي را نمايم بالشم 

رخت داماديم كولير و كفش داماديم چاموش

بچه تهران عزت من همسر مردانه پوش 

چكمه تا زانو سرو، لبند كمر، منديل بزه

بچه تهران تو چي داني چه چيني، النگ گيري يا گاو دوشي رنج و مزه؟ 

غيرتم ميراث كوه شاسفيد كوه، سربلندي، از شرم دار و مزي

جنگلم پندم بداد، گالش وچه، تا زنده اي مردانه زي

لغت گالش برايت بچه تهران اين چنين معني كنم:

گاف گالش از گذشت مي آيد و وان الف از آدميت

لام آن از لذت گاف و الف منتج شود

شين آن هم شاكر درگاه ايزد هر زمان و هر مكان

غير اين گرباشم اين تن، پر ز اهريمن شود 

چون تو نيستم من اگر دارم ز سعي خويشتن مي نامم و ور ندارم از قصور رب خويش

ار بدارم تا توانم مي كنم اخلاص بر خلق خدا

ور ندارم شاكرم بر حكمت پرودگار

گر بگفتند مال و ثروت بر شبي بند است و زور و بازو برتبي

راست مي گويند بخواندم در حكايات كليم الله نبي 

شغل من گوسفند چروني، افتخارم جنگله

ساز پيغمبر نوازم، مي شناسي ني لله؟ 

افتخارت بچه تهران موس و كيبورد و مانيتور، فرمان بنز و پرادو

بچه تهران ديد يو ميك اكسپيريينس ماس سر و كشك و سيريك و آلش و دوغ؟ 

 آي كن اسپيك اينگليش اي بچه تهران از ول از يو

تا كنم من كاميونيكيت با جهان تازه و نو 

فك نكن غيرت به شلوار كوتاه و مانتوي تنگه جوان!؟!

يادمان باشد بلف ابزار ننگه اين بدان 

فك نكن در وقت جنگ اخذ معافي كردي و چون كه فرزند فلاني بودي و پارتي كلفت

بچه تهران گر بشه جنگ، از براي حفظ ناموس و وطن هموچو شيرودي جسم و روحم را به پرواز آورم

 

برگرفته از وبلاگ  :  http://galesh-abbaskamali.blogfa.com/

عباس كمالي نژاد   آغوزكي  زمستان 86

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

شعر گالش (از زنده یاد سلمان هراتی)

 
 
 
گالش


من مست لحظه های بی ریای توأم

/ گالش!

آن دور ها با که آمیختی

که نسترن

با اشاره دستها ی تو می شکفد

آی گالش

بر پهنه ی کدام دامنه خوابیدی

که این سان

به بوی کوه آغشته ای

و در زلال کدام چشمه

/ وضو می سازی

و در سایه ی کدام درخت

/ نماز می گذاری

/ که مثل آینه صافی

تو بیقرار کدام نگاهی

و نشئه کدام صدایی

که به یک لحظه ی آن

/ تمام رمه ات را خواهی بخشید

آی گالش

/ ای صبور سترگ

از دم تو تحمل ایوب می وزد

با ما بگو

/ آویشن کدام بهار

/ در سبد دستهای تو گل ریخت؟

و رازیا نه ی وحشی را

/ کدام دست لطف

/ از بالای

/ بلند

/ تو

/ آویخت؟

عرق سبز کدام دره

/ نثار پاکی پاهایت شد؟

که این سان

/ معطر و بلند می رویی

مثل غروب عمیقی گالش!

/ با ما بگو

/ وقتی در نماز می ایستی

پشت حصار ترس هجوم گرگ

/ چه می کاری؟

و رمه ات را

/ در امنیت کدام بیابان

/ به چرا می فرستی

وقتی که در تصور یک کوچ

/ قدم می گذاری

در خورجینت چه داری

جز ریسه های معطر ایمان

/ و خنجری




در جان سه هزار تنکابن، 12/5/1362

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

گل آغوزه و گالش در تفسیر سعید

سلام به همه
سعید روایت ناقصی از گل آغوزه گفت و طایفه ها ی رامسر و ییلاقات

 
گل آغوزه به معنی آغوز کوچک یا وحشی نام دارد مانند گل اوربو که به معنای گلابی جنگلی ، گلابی وحشی و یا گلابی کوچولو است.که در فارسی فندق نام دارد.

اما عرب ها  فندق را به عنوان هتل می شناسند. نه به عربها که فندق آونقدر براشون اهمیت داره نه به ما که از گردو کوچکتر و ٫ست تر می دانیمش.

     


اما بحث گیل و گالش نیز درست نیست.
مردم ییلاقات به خاطر وابستگی رامسر قدیم به استان گیلان به رامسری ها گیل می گفتند. و هنوز هم ساکنان جواهرده برای رفتن به رامسر و یا پرس و جو از رامسر از واژه ی گیلان استفاده می کنند
مثلا : گیلان نشونه . گیلان هوا چتره . گیلانجه بومه.


 و مردم رامسر نیز به ییلاقی ها کوسانی یا کوهستانی می گفتند.البته واژه کوسانی در قدیمی های جواهرده هنوز رایج است و امروزی ها این واژه را به کار نمی برند.

کوهستانی ها به چند طایفه تقسیم می شدند که معروفترین آن ها گالش ها و پس از آن جولا ها بودند.
گالش ها عمدتا به چوپانی در اطراف جواهرده اشتغال داشتند و سرگالش بزرگ گالش های هر سرای بوده است.
اما جولاها عمدتا جنگل نشین بوده اند.
همینک نیز در لفظ تحقیر مردم رامسر گالش ، سرگالش و جولا را به کار می برند.
پوشش لباس مردان گالش و جولا عمدتا :
- قدک: ( شلوار جین مانند دمپا چسبان - همینک در کشتی گیله مردی از آن استفاده می شود )
- چغا یا چوغا : کت پشمی بسیار ضخیم
- کولیر و شولا : عبایی مانند عبای فعلی روحانی ها اما با بافت ضخیم نمدی


لازم به ذکر است که گیلکی رامسر را گیلکی با گویش گالشی نام نهاده اند چراکه با گیلکی استان گیلان تفاوت های فاحشی دارد.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

سلام به همه

وچه گل سلام

جمعه تولد ایمام زمانه. ای روز قشنگه به همه تبریک گونم.

ایشللاه همه زیندیگی دل موفق باشین. خوشته هوای بدارین . خواه زنکه هوای بدارین. وچه گل نازه هم بکشین.

جار جمله برای همه با بجز امیر. امیر فعلن فقط خوشته هوایه بداره. تا یه زن و زبیلی وی گیر بیه . امه اون دانه و امیر.

تا یه روز شاد دیگه همه شادو تندرس باشین.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم مرداد 1388

سلام به همه

خیلی وقته ننویشته بام

نه اینکه میل ندشتم بنویسم..نه .. از بس فکره درگیره کارهای روز بوکردم فرصت نوشتن نبا.

البته یه خورده مربوط به اوضاع روز بونه با ٬ که دل و دماغ کار از مو ببرده با.

ایشللاه ازین ببعد ویشتره نویسنم و زوتره.

سعید بوگوته گیلکی بنویسین امه ترسنم بهروز و امیر نتونسته باشن مطلب رو بخونن. امه تکلیف چیه ؟

گیلکی بنویسیم یه درد. ننویسیم یه درد دیگه.

- ۵ شنبه ۸ مرداد کاخ سعد آباد دل ٬ همایش رامسری های تهران با. بهمن وی دل سخنرانی بوکرده . سید اسحاق هم هسسابا. وره بیدم. امه محمد حسن اسم بیدم ولی وره نیدم.

- سعید عکس هائی که بگیته خیلی قشنگن. مو همنه جمع بوکردارم الن یه البون عکس دارم. تی دست درد نوکنه.

- آرش و فریدون که مشتری این وبلاگن. امو ٬ هم که هر ازگاهی هنیم.بومونسته بقیه که کمته هنن . اوشان یه خورده ویشته بیان ٬ حسابی شولوغه و خیلی با حال.

امروزه ر   وسسه. خدا شمه همره. 

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم خرداد 1388

سلام به همه

سلام به همه ی دوستان

در وبلاگ شخصی بنده ( ساحل دریا )  http://mehal51.blogsky.com/ چهار مقاله در خصوص انتخابات ریاست جمهوری در رامسر درج شده است . لطفا مطالعه و نظر خود را اعلام کنید.

چون آقا سعید  توصیه کرده بود این وبلاگ سیاسی نشه ( هرچند مقاله های بنده تحلیل انتخابات نه دوره ی گذشته ی ریاست جمهوری است ) در این وبلاگ درج نشد.

منتظر اعلام نظر ارزشمندتان هستم

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم خرداد 1388

فرق یه مهندس با یه برنامه نویس رایانه

يك برنامه‌نويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند.

برنامه‌نويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟»

مهندس كه مي‌خواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد.

برنامه‌نويس دوباره گفت: «بازي سرگرم‌كننده‌اي است. من از شما يك سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال مي‌كنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.»

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگري داد.

گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم.. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامه‌نويس بازي كند.»

برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتي پائين مي‌آيد ۴ پا؟»

برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اينكه كلمه‌اي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم خرداد 1388

منطق ماشین دودی

شهید مطهری در کتاب حق و باطل چنین می گویند:

 یکی از دوستان ما مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت، اسمش را گذاشته بود منطق ماشین دودی، می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

 وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروزی نبود و فقط همین قطار تهران ـ شاه عبد العظیم بود. من می دیدم قطار وقتی درایستگاه ایستاده بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند ببین چه موجود عجیبی است. معلوم بود که یک احترام و عظمتی برایش قائل هستند. تا قطار ایستاده بود با یک نظر تکریم و تعظیم و احترام و اعجاب به آن نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و قطار را مورد حمله قرار می داند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد چرا وقتی ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند، و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.

 این معما برایم بود تا وقتی بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کس وهر چیز تا وقتی ساکن است مورد احترام است، تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه ی یک جامعه ی مرده است، ولی یک جامعه ی زنده برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستندن نه ساکت، متحرکند نه ساکن، با خبر ترند نه بی خبر تر.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

ساز مخالف

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

کار با اینترنت و ما

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

حمام یک نفره

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

مشکلات زن روسی که انگلیسی نمی دانست.

يك خانم روسي و يك آقاي كانادايي با هم ازدواج كردند و زندگي شادي را در تورنتو آغاز كردند .طفلكي خانم ، زبان انگليسي بلد نبود اما مي توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند. مشكل وقتي شروع شد كه خانم براي خريد مايحتاج روزانه بيرون رفت.

  يك روز او براي خريد ران مرغ به مغازه قصابي رفت.اما نمي دانست ران مرغ به زبان انگليسي چه مي شود . براي همين اول دست هايش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پايين كرد و صداي مرغ درآورد. بعد پايش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

  

روز بعد او مي خواست سينه مرغ بخرد. بازهم او نمي دانست كه سينه مرغ به انگليسي چه مي شود. دوباره با دست هايش مانند مرغ بال بال زد و صداي مرغ درآورد. بعد دگمه هاي پالتو اش  را باز كرد و به سينه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سينه مرغ داد.

 روز سوم خانم ، طفلك مي خواست سوسيس بخرد. او نتوانست راهي پيدا كند تا  اين يكي را به فروشنده نشان بدهد. اين بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............

..

براي خواندن ادامه داستان  به پايين صفحه برويد

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

با خودتون چي فكر كرديد؟

حواستون كجاست ؟

شوهرش انگليسي صحبت مي كرد.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 9:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

عاشق باش


طوری که انگار هرگز نا امیدت نمیکنه 

 

کار کن


طوری که انگار به پول احتیاج نداری

  

برقص


طوری که انگار هیچکس نگاهت نمیکنه

  

آواز بخون


طوری که انگار هیچکس صداتو نمیشنوه

 

زندگی کن

 

طوری که انگار تو بهشتی

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

کمی هم طنز و خنده......بدون هیچ غرض و مرض

تحقيقات نشان داده كه فقط ۲۰% مردها عقل دارند
۸۰% بقيه زن دارند !!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟


مردها بر اثر كمبود عاطفه ازدواج مي كنند
بر اثر كمبود حوصله طلاق مي دن
ولي نكته جالب اينه كه بر اثر كمبود حافظه دوباره ازدواج مي كنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟


مردها سه تا آرزو دارن :
- اونقدر كه مامانشون مي گن خوش تيپ باشن !
- اونقدر كه بچه شون مي گن پولدار باشن !
و مهمتر از همه اينكه :
- اونقدر كه زنشون شك داره زن داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟


- بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و
زن دومشون رو مديون موفقيت شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟

مرد اولي : امان از دست اين زنها !؟ زنم تمام دارائيمو برداشت و رفت !
دومي : خوش به حالت ! زن من تمام دارائي مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟


- زن به شوهر : من احمق بودم كه باهات ازدواج كردم !
مرد : عزيزم چرا عصباني مي شي ! خب من هم عاشقت بودم اينو نفهميدم !!!! ؟؟؟؟؟


فرق پير دختر با پير پسر:
- اولي موفق نشده ازدواج كنه
ولي دومي موفق شده ازدواج نكنه !!! ؟؟؟

- يه ضرب المثل آموزنده هست كه مي گه :
مردن براي زني كه عاشقشي از زندگي باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

مرد به زن : عزيزم ممنونم ازت ! تو اعتقاد به دين رو به زندگيم آوردي!
چون من قبل از ازدواج معتقد بودم جهنم اصلا’ وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

زماني كه يك زن كه با مردي ازدواج مي كند انتظار دارد كه او تغيير كند ولي اينگونه نمي شود
زماني كه يك مرد با زني ازدواج مي كند مطمئن است كه آن زن تغيير نمي كند و اينگونه مي شود


يك زن در بحث حرف آخر را مي زند
بعد از آن، هر حرفي كه مرد بزند، شروع يك بحث جديد است

 و خداوند زن را آفريد تا هيچ مردي به مرگ طبيعي نميرد


قوانين طلائي همسرداري (براي مردان ‎):
قانون اول: بايد زني داشته باشيد كه در كارهاي خانه مثل آشپزي، تميزكاري، گردگيري و ... خوب باشد ‎.
قانون دوم: بايد زني داشته باشيد كه موجبات سرگرمي و خنده و شادي شما را فراهم نمايد ‎.
قانون سوم: بايد زني داشته باشيد مورد اعتماد و اطمينان و راستگو‎ .
قانون چهارم: بايد زني داشته باشيد كه از بودن با او لذت ببريد و باعث آرامش خاطر شما باشد‎ .
قانون پنجم: خيلي خيلي اهميت دارد كه اين چهار زن از وجود يكديگر بي خبر باشند ‎!!!


زن .يه به شوهرش ميگه: شوهر همسايه هر روز صبح كه ميخواد بره سر كار زنش رو ميبوسه! تو چرا اين كار رو نمي كني؟
شوهر ميگه: آخه من كه زنه رو خوب نمي شناسم !!


بچه از باباش ميپرسه: بابا، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟
باباهه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه ‎ !!!


مرداحساس را كشف كرد و زن عشق را،
مرد كار را كشف كرد و زن خانه داري را،
مرد پول را اختراع كرد و زن خريد را،
از آن زمان، مرد چيزهاي بسيار زيادي كشف و اختراع كرد، و زن همچنان در حال خريد است ‎ !!!


مرد باهوش + زن باهوش = عشق
مرد باهوش + زن خنگ = سكس
مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج
مرد خنگ + زن خنگ = حاملگي


يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند
يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد
يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند
يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند


براي اينكه با يك مرد شاد باشيد بايد او را كاملا درك كنيد و كمي دوست داشته باشيد
براي اينكه با يك زن شاد باشيد بايد او را كاملا دوست داشته باشيد و اصلا سعي نكنيد كه او را درك كنيد


مردان متاهل بيشتر از مردان مجرد عمر مي كنند در عوض مردان متاهل بيشتر آرزوي مرگ مي كنند

برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت :
.
.
" اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي كنم كه با نبودش باعث شد من بتونم اين كتاب را تمام كنم " !


زن خوب مثل دايناسور مي مونه كه نسلش منقرض شده ولي مرد خوب مثل سيمرغ مي مونه كه از اول يه افسانه بوده!


جوك هاي آقايان راجع به همسران خود در فرهنگ غرب

يك مرد بابت يك كالاي 1 دلاري كه نياز دارد 2 دلار مي پردازد
يك زن بابت يك كالاي 2 دلاري كه نياز ندارد 1 دلار مي پردازد


تنها انتقامي كه مي تواني از كسي كه زنتان را از چنگ شما در آورده است بگيري آن است كه وي را وادار كني او را نگاه دارد.


راز زندگي مشترك طولاني:

هر هفته به يك رستوران زيبا رفته و در زير نور شمع، شام شاعرانه ايي را صرف نماييد.

البته جدا از هم.


چون دو سال است ازدواج كردم، ديگر از تروريست ها وحشتي ندارم.


من در ازدواج شانسي نداشته ام، اولي مرا ول كرد و رفت، و دومي اين كار را نكرد.


اگر زندگي زناشويت را مي خواهي نگاه داري بايد در زماني كه اشتباه كردي اعتراف كرده و در غير اين صورت ساكت باشي.


من و همسرم بيست سال شاد بوديم تا آنكه با هم آشنا شديم.


يك زن خوب زماني كه اشتباه مي كند، همسر خود را مي بخشد.


مردي براي يافتن همسر در روزنامه آگهي داد، فرداي آن روز صدها نامه براي او آمد كه نوشته شده بود:

مي توانيد همسر مرا بگيريد.


مردي با افتخار گفت: زن من يك فرشته است

مرد ديگري جواب داد: خوش به حالت، زن من هنوز زنده است.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

براي خوشحال کردن يک زن....چگونه يک مرد را خوشحال کنيم :

براي خوشحال کردن يک زن....

يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد :

1.
يک دوست

2.
يک همدم

3.
يک عاشق

4.
يک برادر

5.
يک پدر

6.
يک استاد

7.
يک سرآشپز

8.
يک الکتريسين

9.
يک نجار

10.
يک لوله کش

11.
يک مکانيک

12.
يک متخصص چيدمان داخلي منزل

13.
يک متخصص مد

14.
يک متخصص علوم جنسي

15.
يک متخصص بيماري هاي زنان

16.
يک روانشناس

17.
يک دافع آفات

18.
يک روانپزشک

19.
يک شفا دهنده

20..
يک شنونده خوب

21..
يک سازمان دهنده

22.
يک پدر خوب

23.
خيلي تميز

24.
دلسوز

25.
ورزشکار

26.
گرم

27.
مواظب

28.
شجاع

29.
باهوش

30.
بانمک

31.
خلاق

32.
مهربان

33.
قوي

34..
فهميده

35.
بردبار

36.
محتاط

37.
بلند همت

38.
با استعداد

39.
پر جرأت

40.
مصمم

41.
صادق

42.
قابل اعتماد

43.
پر حرارت

بدون فراموش کردن :

44.
تعريف کردن مرتب از او

45.
عشق ورزيدن به خريد

46.
درستکار بودن

47.
بسيار پولدار بودن

48...
تنش ايجاد نکردن براي او

49.
نگاه نکردن به بقيه دختران

و در همان حال، شما بايد :

50.
توجه زيادي به او بکنيد، و انتظار کمتري براي خود داشته باشيد

51.
زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش

52.
اجازه رفتن به مکانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او
کجا مي رود.

بسيار مهم است :

53.
هيچگاه فراموش نکنيد :

*
سالروز تولد
*
سالروز ازدواج
*
قرارهايي که او مي گذارد

چگونه يک مرد را خوشحال کنيم :

تنهاش بگذارید
نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 12:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

دوحکایت

حکایت اول :  

 درویشی   را حکایت کنند که از روستایی می گذشت و اهل روستا را ماتم زده و گریان دید  ، علت را پرسید، پاسخ دادند کدخدا در بستر بیماری است  و پزشکان از معالجه او قطع امید کرده اند  ، درویش به دلداری نشست و گفت؛ علاج کدخدا در کف با کفایت من است که دم مسیحایی دارم و روح گریخته از جسم به کالبد باز می آرم . خاطر آسوده دارید، اطعمه و اشربه پرقوت فراهم آرید و مرا با بیمار در حجره ای تنها بگذارید. روستائیان به وجد آمده، آنچه درویش فرموده بود فراهم آوردند و او را با کدخدا در حجره ای تنها گذاردند.ساعتی بعد، درویش «لاحول» گویان از حجره بیرون آمد و روستائیان هلهله کنان و کف و سوت زنان!! گرد او حلقه زدند، با این گمان که کدخدا شفا یافته و ریاست از سرخواهد گرفت اما، درویش را چهره درهم کشیده یافتند. با نگرانی پرسیدند؛ کدخدا چه شد؟ آیا عمرش به دنیا بود؟ درویش گفت؛ پیش از آن که بر بالینش حاضر شوم مرده بود! پرسیدند؛ پس اطعمه و اشربه برای چه خواستی؟ «لاحول» چرا گفتی؟ و این چه معالجت بود که کردی؟ درویش گفت؛ اگر اطعمه و اشربه نخواسته بودم، من نیز مرده بودم  و «لاحول» به حکمت خدای سبحان گفتم که کدخدای بی جان را وسیله نجات من نیمه جان کرد. 

 

حکایت دوم:  

می گویند شخص بیماری با آمپول پنی سیلین به بیمارستانی برای تزریق مراجعه کرد . پرستار از بیمار پرسید : آیا با توجه به سیستم حساسیت برانگیز آمپول  قبلا پنی سیلین تزریق کرده ای ؟ 

بیمار پاسخ داد همین دیروز تزریق کردم. 

پرستار آمپول را تزریق می کند و بیمار دچار تشنج و رو به موت می رود. با وسایل پیشرفته او را احیا می کنند. پرستار از او می پرسد مگر نگفتید دیروز این آمپول را تزریق کردید ؟ 

بیمار گفت : چرا تزریق کردم ولی دیروز هم همینجوری شده بودم

 « مطلب فوق به صورت سانسور نشده  در وبلاگ شخصی ام درج شده است »

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

كــلبه كوچــك

   

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،



 

 
نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

دو چهره مدیریت

  هر مدیری می تواند  دوچهره داشته باشد :  

۱) چهره پنهان

۲) چهره آشکار  

برخی از مدیران چهره پنهان کارشان بیشتر از چهره آشکار آنان است و به خاطرهمین ،  آنچه که در ذهنشان می گذرد با آنچه در دلشان وجوددارد متفاوت است و رفتارهایشان هم رفتارهای سالم نمی باشد . ثبات در شخصیت ندارند و توجه شان در جلب رضایت آنانی است که موجب تحکیم قدرتشان می باشد . 

مدیریت آنان درسایه است و حرکت هایشان نیز بعضا خام و شتاب زده است . برای اینگونه افراد هدف ، وسیله را توجیه می کند و برای تخریب کسانی که کینه آنان را درقلب دارند دست به هر کاری می زنند .مدیریت آنان تابع علوم شناخته شده مدیریتی نبوده و برخی اوقات مدیریت تعاونی داشته وبرخی موارد هم مدیریت پادگانی !از دیگر خصوصیات اینگونه افراد این است که در مچموعه مدیریتی خود توجه آنان به حاشیه ها خیلی بیشتر است و دارای انسجام فکری نمی باشند . مشورت های پنهانی و توجه به افراد خارج از نظام مدیریتی در آنان بیشتر است . این مدیران قبل از مدیریت و مسئولیت دارای یک شخصیت دیگری بوده که با قبول مسئولیت رنگ عوض نموده و چهره جدیدی برای خود انتخاب می نمایند . برای بدست گرفتن مسئولیت از هر شیوه سالم وناسالمی استفاده می کنند .. در انجام فعالیت ها نیز تک بعدی بوده و توجه و فعالیت آنان در بخشی فوق العاده ولی در بخش های دیگر کم رنگ می باشد.  در توجه به زیر مجموعه های خود نیز افراط و تفریط در پیش می گیرند و...  

۲) چهره آشکار :  

برخی مدیران رفتارهای شفاف و صادقانه شان نمود بیشتر دارد وظاهر و باطن مدیریت آنان تقریبا شبیه به هم است . اینگونه افراد به ارزش ها بیشتر توجه دارند وقدر زحمات کارکنان خودرا می دانند و توجه زیاد  به ویژگی ها و شایستگی های  کارکنان زیر مجموعه خود دارند .  

این مدیران رفتارهای منظم و مناسبی با کارکنان خود داشته و ارتباط کلامی و روحی با آنان به عمل می آورند . این مدیران ترسی از عاقبت کار خود نداشته و به شایعات توجه نمی کنند . از افرادی که دارای ایده و طرح وبرنامه هستند حمایت نموده و زمینه مناسب برای فعالیت آنان فراهم می آورند و... 

 آشنایی و شناخت اینگونه مدیران کار سختی نیست . کافی است مدتی به سوابق گذشته و یا عملکردهای فعلی آنان توجه داشته باشید و بدون حب و بغض اینگونه  مدیران را تشخیص دهید

شما جز کدام گروه هستید؟ مدیرتان جز کدام گروه است ؟

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

سلامی چو بوی خوش آشنائی

سراي من ايران , روستاي زيباي جواهرده رامسر

روستاي جواهرده در فاصله ‌ ۲۷ كيلومتري‌ شهرستان رامسر در دهستان سخت‌سر و ارتفاعات ‌ ۲۰۰۰متري‌ البرز قرار دارد.

 

این عکس ها از سایت ایرانیان انگلستان کپی شده است.

البته سایت مذکور در ایران فیلتر شده است.( بجز در صدا و سیما و یا برای حرفه ای های فیلتر شکن )

http://www.au.baskinlawoffice.com/do/z__Z/R2vYRvYbTLejX/article.php?id=36439

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387

... بهار 88 مبارک ...

گلها همه با اذن تو برخواسته اند 

 از بهر ظهور تو خود آراسته اند

مردم همه در لحظه تحویل

 بی شک اول فرج تو را از خدا خواسته اند   

 

عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر

به آینده لبخند بزنند 

خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال

از گذشته خود افسوس نخورند . . .

 

بوی باران  ; بوی سبزه ;   بوی خاک

شاخه های شسته  ;  باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید ,  برگهای سبز بید

عطر نرگس ,  رقص باد  

 نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست 

نرم نرمک میرسد اینک بهار ، 

 خوش به حال روزگار ، 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، 

خوش به حال غنچه های نیمه باز . . .

 

... بهار 88 مبارک . . .

مهدی حلاجیان....mehal51.blogsky.com

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 7:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

يك روز زندگي

      
دو روز مانده به پايان جهان تازه   فهميد كه هيچ زندگي نكرده است،  تقويمش پر شده بود و تنها دو روز،
 تنها دو روز خط نخورده باقي بود. 
 
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد  خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا   بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت،
 خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال  راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و  زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. 
به پر و پاي فرشته ‌و انسان  پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و  سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد،
 دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد،  خدا سكوتش را شكست و گفت:
 "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت،  تمام روز را به بد و بيراه و جار و  جنجال از دست دادي، تنها يك روز
ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك  روز را زندگي كن." 
 
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك  روز... با يك روز چه كار مي توان  كرد؟ ..." 
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز  زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال  زيسته است و آنكه امروزش را در  نمي‌يابد هزار سال هم به كارش  نمي‌آيد"، آنگاه سهم يك روز  زندگي را در دستانش ريخت و گفت:
 "حالا برو و يک روز زندگي كن." 
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد  كه در گودي دستانش مي‌درخشيد، اما  مي‌ترسيد حركت كند،  مي‌ترسيد راه  برود، مي‌ترسيد زندگي از لا به  لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد،  بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي  ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه  فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت  زندگي را مصرف كنم.." 
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي  را به سر و رويش پاشيد، زندگي را  نوشيد و زندگي را بوييد، چنان به  وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته  دنيا بدود، مي تواند بال بزند،  مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد،
 مي تواند .... 
  او در آن يك روز آسمانخراشي بنا  نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را  به دست نياورد، اما ... 
  اما در همان يك روز دست بر پوست  درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش  دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا  گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه  او را نمي‌شناختند، سلام كرد و  براي آنها كه دوستش نداشتند از ته  دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي  كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و  سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور  كرد و تمام شد. 
او در همان يك روز زندگي كرد. 
فرداي آن روز فرشته‌ها در تقويم  خدا نوشتند: "امروز او درگذشت،  كسي كه هزار سال زيست!"  
زندگي انسان داراي طول، عرض و  ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول  آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر  اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.  
امروز را از دست ندهيد، آيا  ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا  وجود دارد!؟

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 3:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

نوشته ای از همسر مهربانم " در بخش نظرات وبلاگ ساحل دریا

                                               با سلام به  عشق دریا

                                    می نویسم برای تو بمناسبت تولد عشق

                              امیدوارم که گویا باشد         تقدیم به تو با عشق


امروز 25اسفند مصادف با 17 ربیع الاول می باشد ماهی که درآن پیوند آسمانی من وتو به یمن ولادت پیامبر پس از مدتها انتظار بسته شد. گفتم انتظار ،آری انتظاری که سخت بود و شیرین ومرا یاد جمله ای از نوشته ها آورد که انتظار شوری است در باور و باوری است شور آور . حال که یازده سال از آن روز زیبا می گذرد می خواهم بنویسم برایت و شادباش بگویم واینکه
                                          می میرم اگه یه لحظه نباشی پیشم .
دعامی کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم ،برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم،دعا میکنم  دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا، بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد.
دعا میکنم که گلهای وجود نازنیننت هیچگاه پژمرده نشوند.
دعا میکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا در انحصار قطره های اشک نبینم ،برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارد .
برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان درآسمان زندگیم تو تنها خورشیدی . دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند.




                                        سالروز تولد عشق من وتو مبارک

                                    بامن باش ای تک ستاره آسمان عشق
                                                     دوستت دارم

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

تبریک

 

میلاد پیام آور پارسا " محمد امین صلی الله علیه وآله و سلم مبارکتان باد.

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

مار " قرباغه " لک لک

داستاني از منوچهر احترامي :

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند .

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند .لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند .

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها .

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند .

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند .مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند .

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند .تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است .اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم اسفند 1387

مطلب جدید

 

خنده های زیبای حاج آقا الهیان

گیج گفتن های آقای نعمت الهی

کوکونات تری ( درخت نارگیل ) آقای تقی زاده

تخته پرکردن های آقای تقی پور

صوت خوش آقای قدوسی

از آقای راجی چیزی یادم نمی آد و از بقیه ی دبیر ها حتی اسم هاشون هم یادم نمونده

از دوستان همکلاسی هم ( ۱۶ نفر ) و بیشتر از آقایان

 بنی مهد " حسن زاده " احمد خانی " ابوالحسنی  " برزگر " کاکوان " نادرنژاد " مبلغی " سیاح " حسن نژاد " کریمی " ببری " آرتنگ " عبدلله پور " برارجانپور و منتظری تو خاطرم مونده بود. اما دیدارهای اخیر بطور طبیعی تجدید خاطره ای از دوستان قدیم شد.

با محمد کریمی که حدود پنج سال در خوابگاه دانشجوئی هم اتاق بودیم و بیشترین خاطره ی ذهنی رو هم با سید محمد بنی مهد دارم. اوئی که اول ابتدائی تا انتهای دبیرستان در مدرسه های مشترک باهم بودیم هرچند بجز  سوم دبیرستان هیچ وقت با او همکلاس نبودم .مجید حسن زاده از دوستانی بود که در دوره های ابتدائی و راهنمائی به خانه اشان رفته بودم و چند سالی با هم همکلاس بودیم. . حسین حسن نژاد از دوستانی بود که در جواهرده و با دوست مشترکمان ابوذر شعبانیان هر از گاهی همدیگر را می دیدیم.بهروز احمد خانی هم محله ای قدیم ما بود که بعدا با داداشش آقا مصطفی همکلاس شدم. با بهمن برزگر پس از همایش کانون دوستی رامسر در تهران ارتباط بیشتری گرفتم . حسن ببری را در هر مسافرت به رامسر و بصیر عبدالله پور را دربرخی از مراسم های مذهبی و اداره اش می دیدم.

وقتی تو جواهرده به دوستان گفتم که بنده ۶۹ ای نیستم. بلا استثنا همه تعجب کردند.حقیقتش سال ۶۸ با همه تون همکلاس بودم . سال سوم ریاضی .

به دلایلی ادامه ی همکلاسی بودن با شما در سال ۶۹ مقدور نشد اما خاطره ی شیرنش در کامم مانده بود. دوستان صمیمی ای که شاد و پر انرژی لحظات شیرین جوانی را تجربه می کردند.

اگر دوستان هنوز هم ما را دوست خودشون می دونند و استثنای ۶۸ ای رو تو جمع ۶۹ ای می پذیرند که همیشه مشتاق دیدار و مصاحبت با شما هستم .

ایام خوش و به کامتان باد.

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم اسفند 1387

عدد عجیب

عدد عجیب  142857

اگر عدد مذکور را در دو ضرب کنيم، حاصل: 285714 ميشود

اگر اين عدد را در سه ضرب کنيم حاصل: 428571 ميشود
اگر اين عدد را در چهار ضرب کنيم حاصل: 571428 ميشود
اگر اين عدد را در پنج ضرب کنيم حاصل: 714285 ميشود
اگر اين عدد را در شش ضرب کنيم حاصل: 857142 ميشود

اگر اين عدد را در هفت ضرب کنيم حاصل: 999999 ميشود



اين عدد به تازگي کشف نشده! بلکه هزاران ساله که به عنوان يه عدد جالب مورد توجه بوده. 142857 در واقع دوره گردش عدد 1/7 هست و خاصيتهاي جالب ديگه اي هم داره

همونطور که ميبينيد، مضارب اين عدد همه يا 142857 (با گردش حلقوي) هستند يا 999999 . جالب اينجاست که براي اعداد بزرگتر هم اين روند به صورت ديگه اي ادامه داره


مثلا 8*142857 ميشه 1.142.856، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 142.857


و مثلا 42*142857 ميشه 5.999.994، حالا اگه رقم اول رو با 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل ميشه: 999.999


و 142857*142857 ميشه 20.408.122.499، حالا اگه 5 رقم اول رو 6 رقم بعد جمع کنيد حاصل

ميشه: 142.857  

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:15 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

هيزم شكن

 

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

 وقتي در حال گريه كردن بود، يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده.

 فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت."آيا اين تبر توست؟" هيزم شكن جواب داد: " نه"

 فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه.

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از
صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد.

يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه چرا گريه مي كني؟

اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "
فرشته رفت زير آب و با
جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته
عصباني شد. " تو تقلب كردي، اين نامرديه "
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز "نه" مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين
زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به كاترين زتاجونز "نه" ميگفتم، تو مي رفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: ( قطعه ی زیر را خانوم ها بخوانند )

 هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيده

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 3:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387

مساجد جواهرده

بازار و میدان جواهرده 4 مسجد دارد :
مسجد واجب الاحترام..... روبروی بهداری جواهرده و سمت شمال غرب میدان
مسجد آسید سعید روبروی حوزه ی علمیه ی جواهرده و ضلع جنوب غرب میدان
مسجد سیده سکینه آباجی .... مسجد روبروی پایگاه مالک اشتر جواهرده همین مسجدی که می بینید ( آقا سعید عکسشو چسبونده )
مسجد داخل بازار قدیم ... یا مسجد سید محله خیل.
الته مسجد آدینه در مرکز قدیمی جواهرده ی " مسجد دارالوداع یا اوشان سر و مسجد واقع در تنگدره ی جواهرده نیز از مساجد فعال جواهرده اند.
در جواهرده یک امامزاده مدفون است که از مسیر جاده آب علی می گذرد و آن به تنگدره استانه معروف است.
با سپاس.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 3:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

چطوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟

چطوری میفهمی که الان در سال 2009 هستی؟ 

1 یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن    

2 واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته  

3 رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه    

4 ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل     

5 هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره    

  6 وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری،
بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی
     

8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله  

9 الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی  

10 اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره     

11 الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه      

12 و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی  

13 دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی،خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی


نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم اسفند 1387


گاو: ما ما ما(یعنی اس ام اس جدید چی اومده؟).
مرد: هیچی تکراریه، درباره ماهواره جدیده هستش.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 9:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

وقتی ریاضی دان عاشق می شود!!!

 

 

شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضیات

 

 

 

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

 


خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست


بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها


آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست



پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو


گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا


ناحیه همگراش دایره روی توست

(پروفسور هشترودی)

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

الگوی شما در زندگیتان کیست؟

 

 

بدون نگاه کردن به جوابها  تست زیر را انجام دهید
             
یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.

 
آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.

حاصل را بعلاوه ۳ کنید.

  .دوباره حاصل را در3 ضرب کنيد

 

یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید

ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر  عددتان ۲۳ است ۲ را با ۳ جمع کنید(



 
حالا به پایین صفحه نگاه کنید.......... 

 

 

حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست؟

۱ - سعید میر ابوطالبی
۲ - بهروز احمدخانی

 ۳- بهمن برزگر

۴ - سید محمد بنی مهد

۵ - سید اسحق بهروان 

۶ - آرش رحیمیان

۷ - محمد حسن کتابتی

۸ - سید محمد بنی مهد

۹ - مهدی حلاجیان

۱۰ - کوروش سروری

۱۱ - حسین حسن نژاد

۱۲ - امیر آرتنگ

۱۳ - عباس پهلوان بخش

۱۴ - بقیه ی دوستان

 

میدونم میدونم .... من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم........یه روز هم تو میتونی مثل من بشی..... باور کن!http://blogfa.com/images/smileys/17.gif
.

.

.
اوه راستی... http://blogfa.com/images/smileys/11.gifاینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن.... باهاش کنار بیا... ظاهرا من الگوی زندگی تو هستم

البته این یه شوخی و بازی بامزه است. حتما با دوستان دیگر خود آن را به اشتراک بگذارید.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

پاسخ جالب انيشتين به خواستگارش

  مي گويند مرلين مونرو يك وقتي نامه اي به آلبرت اينشتين نوشت كه فكرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم  بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین "در جواب نوشت :  

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم . واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بالعکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

مرد و زن و دلایل افتخار به خود


20 دلیل محکم برای اینکه به مرد بودن خود افتخار کنید : 

 1. نام خانوادگی بچه هايتان تابع نام خانوادگي شما است.

2  .مدت زمان مکالمه ی تلفنی شما حد اکثر 30 ثانیه است.

3.برای یک مسافرت یک هفته ای  تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید.

۴.در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز می کنید.

5.دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند.

6.جنسیت شما در موقع استخدام مطرح نیست.

7.لازم نیست کیفی پر از وسایل بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید.

8.ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید.

9.همکارانتان نمی توانند اشك شما را در بیاورند.

10.اگر در 34 سالگی هنوز مجرديد  احدي به شما ایراد نمی گیرد.

11.رنگ اجزای صورت شما در هر صورت طبیعی است.

12.با یک دسته گل می توانید بسیاری از مشكلات احتمالی را حل کنید.

13.وقتی مهمان به خانه ی شما می آید لازم نیست اتاق را مرتب کنید.

14.بدون هدیه میتوانید به دیدن تمام دوستان و آشنایان بروید.

1۵.می توانید آرزوی هر پست و مقامی را داشته باشید.   

16.حداقل 20 راه برای باز کردن در هر بطری نوشابه ی داخلی یا خارجی بلد هستید.

17.ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید.

18.در تقسيم ارث سهم بيشتري مي بريد.

19.احتمال مدير شدنتان زياد است.

20.مي توانيد چند زن داشته باشيد.(احتياط! معلوم نيست خوشبخت شويد 

20 دلیل محکم برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید ( برای همسرانتان ) : 

1-  نام هر گل زيبايي كه در طبيعت است  روي شما مي گذارند.

۲- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

۳- آن قدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي آوريد.

4- عشق و هنر ابداع شماست.

5- زيبايي مخصوص شماست.

6- هميشه جوانتر از سنتان هستيد و هيچكس نمي داند شما چند ساله ايد.

7- بهشت زير پاي شماست.

8- هميشه تميز و نظيف هستيد.

9- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

10- مجبور نيستيد خانه به خانه برويد و خواستگاري كنيد مثل خانم ها در خانه مي نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه .......

11- حق تقدم با شماست.

12- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و كبود نمي شويد و خون به پا نمي كنيد.

13- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

14- نصف بيشتر از صندلي هاي دانشگاه را شما تصاحب كرده ايد.

15- به جزئيات زندگي و رفتاري با دقت نگاه ميكنيد و آنها را در حافظه خود جاي ميدهيد.

16- درصد كاركنان زن نسبت به كل كاركنان در حال افزايش مستمر است.

17- ميانگين عمرتان بيشتر از آقايان است.

18- موفقيت مردان مرهون زحمات شما است.

19- مردان از دامن شما به معراج مي روند.

20- حرف آخر را شما مي زنيد.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

از خدا پرسیدم

از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟
گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها قانع است
بیاموزند که انسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند
بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند
به خدا گفتم ایا دیگر چیزی هست که باید دانست
گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.

از خدا پرسیدم چه چیز در مورد انسان شما را متعجب می کند.

گفت کودکیشان این که انها از کودکیشان زود خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند. بعد گله می کنند که ای کاش کودک بودند.
سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پول خود را خرج می کنند که سلامتی را به دست اورند.
  با نگرانی حال را فراموش می کنند برای اینده نه برای حال زندگی می کنند و نه در آینده.
  به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و انگونه میمرند که هرگز زندگی نکرده اند



 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

من می دانم که او کیست.

پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است
نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم آذر 1387

یه پیشنهاد

سلام به همه

برای اینکه دوستان ننویسنده ( به سفارش آقا سعید )  موضوعی برای نوشتن داشته باشند یه پیشنهاد ارایه ی مطلب دارم.

 در سال های قبل برنامه ای با بچه های دانشگاه داشتیم به نام « یلدا بازی » " یلدا بازی به این معناست که هرکس از دوستان ۵ خاطره ی تلخ ( تلخ ترین ها ) و ۵ خاطره ی شیرین ( شیرین ترین ها )  تاریخ زندگی خود را بصورت کوتاه برای دوستانشان بنویسند.

اونائی که موافق این موضوع هستند اعلام آمادگی کنند و قول بدهند شروع نوشتن آن ها از شب یلدا باشه .اینطوری هرکدوممون حداقل ده مطلب برای نوشتن داریم.

یه نکته ی ویژه : با اشاره با خاطره ی شیرین ۳ آبان ۸۷ و دیدار دوستان و همچنین خاطره ی تلخ سوختن دست امیرجان ایضا در ۳ آبان ۸۷ این داستان از دور نگارش خاطرات باید حذف بشه.

اونائی که موافقند نظر بدن

یاعلی

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آذر 1387

فرم و بقیه ی حرفها

سلام دوستان

بعضی ها فرم رو خواستن " چون اسکن شده اش رو نداشتم " داده های فرم رو می نویسم شما برای بقیه بفرستید.

یا به ای میل من بفرستید تا برای بقیه ارسال کنم.

 

نام    نام خانوادگی   نام پدر  تاریخ تولد ( کامل )   محل تولد محل سکونت در رامسر

نام و نام خانوادگی همسر   تاریخ تولد( کامل)    نام فرزندان    تاریخ تولد( کامل)

تحصیلات :   آخرین مدرک   نام دانشگاه   محل دانشگاه    رشته   گرایش   سال اخذ

شهرمحل کار    عنوان شغلی   شهر محل کار   سمت اداری    آدرس محل کار  تلفن   فاکس

آدرس محل زندگی   تلفن    شماره همراه 

آدرس ای میل    وبلاگ   سایت

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

اطلاع رسانی

سلام دوستان

آدرس و مشخصات دوستان به ای میل آنها ارسال شده است.درضمن تصاویر مطلب قبلی اگر بازنشد در ای میل شما موجود است.دوستانی که آدرس ای میل ندادند لطفا هرچه سریعتر آدرسشان را به بنده اطلاع دهند.دوستانی که اطلاعات یادشده را کامل نکردند یا اصلا فرم پرنکردند " لطفا مانند اطلاعات آقا بهروز " اطلاعات را کامل کنندو به ای میل بقیه ارسال کنند.

آدرس ای میل : mehal51@yahoo.com

با تشکر از همه تون

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

عکس هایی از ایرانیان مشهور و سرشناس در رده های بالای سازمانها و کمپانی های کشورهای پیشرفته جهان



تصویر جمشید دلشاد شهردار شهر بورنی هیلتز آمریکا





امید کردستانی معاون ارشد google در حال سخنرانی در سمینار





تصویر فریار شیرزاد معاون مشاور رئیس جمهور و شورای ملی امنیت ایالات متحده





حسین اسلامبولچی رئیس شرکت مخابرات در آمریکا






تصوير علي ديزايي از فرماندهان ارشد پلیس لندن ( مشاور حقوقی انجمن افسران پلیس لندن )





تصوير امیر مجیدی مهر معاون ارشد کمپانی مایکروسافت ( سمت چپ )





تصوير انوشه انصاري اولين زن فضانورد ايراني





تصوير پروفسور Caro Lucas پدر رباتیک ایران





تصوير ماریا خرند مدیر موفق کمپانی سونی اریکسون





تصویر مینو اخترزند مدیر راه آهن کشور سوئد





تصویر سیما تمدن معاون ارشد شرکت apple




تصوير پروفسور توفيق موسيوند مخترع نخستین قلب مصنوعی داخل بدن انسان

__________________

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

یه مطلب جالب

ستیز من تنها با تاریکی است

و برای نبرد با تاریکی

 شمشیر بر نمی کشم،

چراغ برمی افروزم

          کوروش کبیر چراغ می افروزم 
 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم آبان 1387

بازخوانی یه فرم

اومدم یه فرم طراحی کردم تا دسترسی همه به هم راحت تر باشه.

 دوستان لطف کردند و تیکه بارم کردند.

تنها کسی که فرم رو کامل پر کرد بهروز بود. دستش درد نکنه.

یکی تو تاریخ تولد همسرش محل تولدش رو نوشت.

چند تا اصلا تاریخ تولد همسرشون رو نمی دونستند.

بعضی ها تاریخ تولد فرزندشون رو نمی دونستند.

یکی تاریخ تولد خودش و همسرش یکی بود. ۱/۱۰/۵۰ به نظر شما درسته یا اشتباه ؟

یه نفر متولد ۴۹ / دو نفر متولد ۵۰ /  هفت نفر متولد ۵۱ هستند.

سعید که به علت مشغله ی زیاد فرصت تکمیل فرم رو نداشت.

امیر که دستش سوخته بود و دلش نمی خواست اون لحظات رو به تکمیل فرم بپردازه.

در عین حال اطلاعات خوب و جامعی شده و اگه بخواهید تو سایت وگرنه  می شه  به ایمیل همه برسونم.

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آبان 1387

یک روز بیاد ماندنی

سلام به همه

همه ی اونایی که اومدند

همه ی اونائی که می خواستن بیان و نتونستند

سوم آبان روز بیاد ماندنی برای بنده بود

خصوصا دیدار شورانگیز با استاد عباسعلی رحیم نوری.

تا بعد و نوشتن مطلبی تازه ..... خدا نگهدار

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 7:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

یه جمله ی جالب ( 2 )

 

درد را از هر سو نوشتم درد بود

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

یه جمله ی جالب ( 1 )

 

همه ی بی بی ها یه روز نی نی بودند

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

من دلم بازی می خواهد؛ تو چطور ؟

چهارشنبه ۱۷ مهر روز جهانی کودک بود. به همین خاطر مهد کودک سابق پسرم محمد امین که پیش دبستانی میره ؛ ایشان و ما را به جشنی بدین مناسبت در روز جمعه دعوت کرد .

جشن زیبائی بدون هیچ هزینه ی اضافی و با استفاده از امکانات موجود در مهد کودک. تقریبا تمام پدر و مادرهای مهد کودکی ها آمده بودند.فضای مسرت بخشی که چند ساعتی بطول انجامید. در این جشن مطلبی را به خانواده ها دادند که بهانه ی نوشتن شده است. متن زیر بدون هیچ توضیح اضافه ای از آن برگه برایتان درج می شود.  

 

وقتی که بچه بودم 

همیشه می گفتی ؛ بازی نکن 

بازی کار احمقانه ای است  

جای آن کاری یاد بگیر 

برای همین من هرگز هیچ بازی ای یاد نگرفتم 

و همیشه بازنده بودم 

حالا هم که بزرگ شده ام خودم را به باختن می زنم 

چون بزرگ هستم 

و دیگر برد و باخت برایم مهم نیست 

من به بازی ها اهمیت ندادم 

اما تو دادی 

تو با همین بازی  

مرا سوسک کردی 

مگس کردی 

مرا برده ی خودت کردی 

وبعد به من دستور دادی  که چه کنم 

چون تو بازی را بلد بودی 

و نگذاشتی که من هم یاد بگیرم 

پس حالا بیا تا آخر بازی کنیم 

تو نقش کسی که دستور می دهد 

و من نقش کودک احمقی  

که فقط گوش می دهد 

و همه ی دستورات تو را غلط می فهمد 

و کاری را که تو می خواهیخلافش را انجام می دهد 

تو هی داد می کشی 

من هی می خندم 

این فقط یک بازی است 

یک بازی کودکانه برای خندیدن 

چرا گلویت را پاره می کنی ؟ 

من باید کارهای احمقانه کنماین فقط یک بازی است 

همان بازی که وقتی بچه بودیم 

آرزویش را به دلم گذاشتی 

وگفتی نکن کار احمقانه ایست 

حالا یک چیز دیگر بگو 

یک دستور دیگر بده 

تا من درست خلافش را انجام دهم 

بگو کاری پیدا کن 

تا من همه ی عمر بخوابم و هیچ کاری نکنم 

بگو خانه را مرتب کن 

تا من خانه ات را به آتش بکشم 

بگو مودب باش 

تا من چشمهایم را ببندم و بمیرم 

بگو می خواهی زندگی کنی 

تا پدرت را دربیاورم و نگذارم 

بگو زود باش 

من دلم بازی می خواهد؛ تو چطور ؟ 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

دست کودکیت را رها مکن

چهارشنبه ۱۷ مهر روز جهانی کودک بود. به همین خاطر مهد کودک سابق پسرم محمد امین که پیش دبستانی میره ؛ ایشان و ما را به جشنی بدین مناسبت در روز جمعه دعوت کرد .

جشن زیبائی بدون هیچ هزینه ی اضافی و با استفاده از امکانات موجود در مهد کودک. تقریبا تمام پدر و مادرهای مهد کودکی ها آمده بودند.فضای مسرت بخشی که چند ساعتی بطول انجامید. در این جشن مطلبی را به خانواده ها دادند که بهانه ی نوشتن شده است. متن زیر بدون هیچ توضیح اضافه ای از آن برگه برایتان درج می شود.  

 

هرچقدر می خواهی زندگی کن ولی

دست کودکیت را رها مکن.

مبادا تنها بمانی.

مبادا دیگر نتوانی سرت را روی شانه ی مادر بگذاری .

مبادا دوستانت را از تو بگیرند؛ گل های قالی و خدا را.

دست کودکیت را رها مکن که پروانه ها؛ تنها زبان او را می فهمند و به سلام او جواب می دهند.

دست کودکیت را رها مکن ؛

مبادا آدم بزرگ شوی . یک آدم بزرگ تنها. مثل همه ی آدم بزرگ ها

دست کودکیت را رها مکن ؛

بگذار همیشه با تو باشد. از سر و کولت بالا برود ؛ شیطنت کند . دست تورا به این سو و آن سو بکشد؛

بگذار برای هر چیز بهانه بگیرد ؛ برای اسباب بازی ؛ توپ ؛ مهربانی.

بزرگ شدن را دوست داشته باش ولی

دست کودکیت را رها مکن ؛ که یک روز پشیمان می شوی . مثل همه ی آدم بزرگ ها.

مبادا لبخند بچه ها را جدی بگیری ؛

مبادا به گریه ی بچه ها بخندی ؛

مبادا دل کودکیت را بشکنی ؛

مبادا کاری کنی که دست تو را رها کند ؛

خیابانها شلوغه ؛ مبادا در رفت و آمد آمد تکراری آدم ها ؛ کودکیت را گم کنی و برای همیشه آدم بزرگ شوی.

هرچقدر می خواهی زندگی کن ولی

دست کودکیت را رها مکن 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم مهر 1387

آدینه ای زیبا

پانزده صبای دیگر آدینه ای می آید که جمعی بدان مشتاقند.

 آن آدینه روز موعود نهائی نیست  اما میعاد کسانی است که دل در گرو  دوستی دارند.

از هم اکنون طپش ضربان قلب نوید می دهد که دل مشتاق است.

اینکه چند نفر از آن گروه شیدا در  روز موعود گردهم آیند معمائی است که فقط در آن روز حل خواهد شد.

زیبائی این دیدار در آن است که جمع متفرقی گردهم خواهند آمد که هریکشان به چند نفر بدل شده اند.

خانواده ی دانش آموختگان چهارم ریاضی سال ۶۹ اینک بیش از آنند که در آن روز بوده اند.

بی صبرانه منتظر دیدار دوستانی هستم که نوزده سال پیش کنارهم در نیمکت کلاسی گردهم بودیم.

از این گروه سی و شش نفری چند تن تیمی شده و اند و وب نوشتی دارند.

باشد که آن روز همه در یک مکان یک دل و یک نوا سرود دوستی دوباره را سر دهند.

شمه جان قربان . همن بلا می جیب 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم مهر 1387

بیائید در معنی این بیت کمی تامل کنیم

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

 کی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 3:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

عذر تقصیر

سلام دوستان

مطلب آقا سعید و پیام های دوستان رو خوندم.

کلی خجالت کشیدم. وبلافاصله به آقا سعید تلفن کردم.

راستش ما چهارشنبه غروب  پنج شنبه و جمعه ی هفته ی قبل رامسر بودیم. چهار شنبه پدرخانمم احیا داشت و جمعه مادرم.

هماهنگ کردم با آقا سعید که پنج شنبه ببینمش   متاسفانه عصر دوستان نذاشتند طبق برنامه عمل کنم و متاسفانه در این نشست ها فرصت تلفن زدن هم نبود. جمعه صبح تا عصر ساعت ۱۶ مشغول کاری بودم اما بعد از آن بارها تماس گرفتم و متاسفانه همراه سعید آقا جواب نداد و بعد از اون هم که اومدیم تهران.

از این بابت از سعید و همه ی دوستان خصوصا همسر محترم سعید و دختر گلش که منتظر اومدن ما بودند صمیمانه پوزش می طلبم.

راستش اونقدر کارهای متفرقه در اون دو روز روی داد که خانمم عصبانی شد و گفت دیگه رامسر نمیام. چون هر وقت رامسر میایم تو وقت نداری.

بدین خاطر سفر عید فطر به رامسر در راستای تحریم گردشگری همسرم در رامسر نمی توانم باشم.

از محمد آقا بابت این موضوع عذرخواهی می کنم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 9:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

 

مسابقه فوتبال پارا المپيك پكن و مسابقه بين تيم هاي ايران و ايرلند بود و وقتي بند كفش يكي از بازيكن هاي ايراني باز شد و داور ميدونست كه بازيكن قادر به بستن بند كفشش نيست بازي متوقف شد و داور خودش زانو زد و بند كفش رو بست .

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

تصاویر رجال ایرانی بر صفحه ی روئی مجله ی تایم

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

یه پیشنهاد بشر دوستانه

 دوستان سلام

دیدار فارغ التحصیلان ۱۳۶۹ با اساتید خود

با اشاره به اینکه دوستان عزم خود را جزم کرده اند تا در عصر جمعه ی هفته ی دوم آبان در رامسر دور هم باشند.

بد نیست برای قدر دانی و دلجوئی از اساتید گذشته یه برنامه ریزی دوساعته در صبح همان جمعه برای دیدار

 استاد عباس رحیم نوری

 و

 استاد بیژن نعمت اللهی

 انجام بشه.

مطمئن هستم خالی از لطف نبوده و دلشاد کردن این اساتید لحظات شاد ما را دوچندان می کنه.

البته در صورت موافقت دوستان زحمت هماهنگی ساعت دیدار طبق معمول بسیاری از زحمت ها با آقا سعید.

ممنون اگر نظر بدین

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

یه طنز ماه رمضونی

 

به غضنفر میگن پاشو سحره

میگه ولش بزار بخوابم . بهش بگو بعدا زنگ می زنم

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

یه مطلب از شکسپیر

 

یا به اندازه ی آرزوهایتان تلاش کنید

یا به اندازه ی تلاشتان آرزو کنید

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

یه طنز

غضنفر  چک میبره بانک ملی .

بانکیه میگه چک سیباس ؟

غضنفر میگه نه چک گردوهای پارساله

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم شهریور 1387

یه طنز گیلکی

سلام

دیدم بچه ها طنز گیلکی نوشتن " گفتم نامردیه اینو ننویسم.

البته حین نوشتن سعید آقا تماس تلفنی با من داشت که خیلی خوشحال شدم دستش درد نکنه.

اما طنز :

یه دختر گالش میره تهرون

یه پسر تهرونی بهش میگه : جیگرتو بخورم.

دختره با سرعت میگه : ایششه ویشنا سگ.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

تبریک ماه رمضان

استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ی ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان.

****

سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی گفت

باز آی که دیرینه ی این درگاهی

****

حلول ماه بازگشت به بندگی خالصانه گوارای وجودتان.

****

عزیزان اینک که خوان الهی نرم نرمک گسترده می شود و گاه عاشقی فرامی رسد دعایتان را هر افطار از این حقیر فقیر دریغ مدارید. پیروزباشید و عاشق.

****

این ها پیامک هائی بود که بدستم رسید. شما هم همدیگر را دعا کنید و مرا نیز فراموش نکنید.ماه پربرکت رمضان مبارکتان باد.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 9:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

سلام به همه ی دوستان

پیشنهاد " جمع شدن دور هم " پیشنهاد خوبیه.

قبلا این موضوع رو به بهمن آقا هم گفته بودم.

توی تهرون برای بار اول بهترین جا دفتر کار آقا بهمن هستش.

برای انسجام بهتر لازمه خود آقا بهمن یه روز ( ترجیحا پنج شنبه یا جمعه ) رو پیشنهاد کنه.

بعد از اون با یه جمعبندی برای رامسر و یا جای دیگه برنامه ریزی بشه.

آقای محمد حسن کتابتی رو تو جواهرده به همراه همسرش زیارت کردم. موهای جو گندمی نشون می ده کمی پیر شده.

سری قبل به آقا سعید قول داده بودم ببینمش اما یه خورده کارهای غیرمترقبه نذاشت که موفق به دیدارشون بشم. از این بابت یه عذر خواهی به ایشون بدهکارم.آقا ببخشید.

در ضمن از عکس های زیبای دوستان هم لذت بردم. ازهمه خصوصا آقا سعید ممنونم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

۱

ج. ا. ايران

1521

68.08%

2 کانادا

318

14.23%

3 آلمان

239

10.69%

4 جمهوري چك

55

2.46%

5 کويت

33

1.47%

6 آمريکا

21

0.94%

7 انگلستان

8

0.35%

8 عربستان

6

0.26%

9 امارات

4

0.17%

10 هلند

4

0.17%

11 پاکستان

4

0.17%

12 اوکراين

3

0.13%

13 نروژ

2

0.08%

14 يونان

2

0.08%

15 هند

2

0.08%

16 پاناما

2

0.08%

17 فرانسه

1

0.04%

18 استرالیا

1

0.04%

19 سوئد

1

0.04%

20 مالزي

1

0.04%

21 قطر

1

0.04%

22 هنگ کنگ

1

0.04%

23 لبنان

1

0.04%

24 ژاپن

1

0.04%

25 عمان

1

0.04%

26 ايرلند

1

0.04%

 

 

 

 

سلام بچه ها

تعجب نکنید و پس از مرور آما به این نکته توجه کنید که: وبلاگ ما از ۲۶ کشور بازدید کننده داره" فرض ایران و آلمان با اشاره به اینکه بچه های خودمون هستند جای تعجب نداشته باشه.

بقیه رو چی می گین ؟

 

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387

خاطرات

تو دانشکده ی صنعت آب و برق شهید عباسپور محمد کریمی هم اتاق مابود.

همونطور که می دونید محمد تپل و قد کوتاه بود. اتفاقا تو اتاق ما به لحاظ قد از همه کوتاهتر بود. ( با اشاره به ازدواج ایشون و ازدیاد غم و غصه ی بچه ها میزان برجستگی شکم ایشان رو در حال حاضر نمی تونم حدس بزنم )

کوتاهی قد محمد در یک جا استثنا بود . محمد وقتی دو زانو می نشست با اشاره به تپل بودن پاهاش از همه ی هم اتاقی بلندتر بود. این موضوع خصوصا وقت نماز که همه دو زانو می نشستند بیشتر نمایان می شد.

گاهی بچه ها بر بلندی قدش در زمان نشستن اذیتش می کردند.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387

خاطرات

سلام خدمت همه
تو دانشکده صنعت آب و برق شهید عباسپور من بهمراه محمد کریمی و رضا جعفرنژاد از بچه های دبیرستان امام با هم هم اتاق بودیم.
تا اونجایی که یادمه سید محمد بنی مهد به دانشکده نیومد اما حسین حسن نژاد رو یه بار تو دانشکده دیدیم.
از آرش خان و حضورش تو دانشکده من چیزی یادم نمی یاد. مگر اینکه محمد همراهی کنه.
با سپاس

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

تبریک به بهمن آقا

آقا بهمن در آخرین حرکت رسانه ای خودش تونست سایت اطلاع رسانی مخابرات و الکترونیک رو راه اندازی کنه.

ضمن آرزوی توفیق برای ایشون امیدوارم در مسیر زندگی همیشه موفق باشه.

آرزو می کنم دیگر دوستان خوبمان هم همیشه پیروز و سربلند باشند.

آدرس سایت اطلاع رسانی مخابرات و الکترونیک :

http://www.telna.ir/

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

سه آفت بزرگ

دعای داریوش کبیر در تخت جمشید :

خداوندا این کشور را از

دشمن

خشکسالی

و دروغ

محفوظ دار 

 

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

قابل توجه :

سید محمد " معمار گروه

و آرش که در دنیای ساخت و ساز مدرنه

قراره یکی از ۱۷ رودخانه تنکابن و رامسر به منطقه ی گردشگری تبدیل بشه " مثل بابلسر.

اگر طرح و مدل جالبی دیدید و یا دارید بسم الله.

سایر دوستان هم اگر طرحی و یا برنامه ای دارند ارائه کنند.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387

دوستی کلامی از حضرت علی علیه السلام

دوستان تو سه گروهند:

دوست تو

دوست   دوست تو

دشمن   دشمن تو

دشمنان تو نیز سه دسته اند :

دشمن تو

دشمن   دوست تو

دوست  دشمن تو

فکر کردم چی بنویسم از روتین تعارفات روزانه دور باشه " دیدم بهترین کلام " کلام حضرت امیر علیه السلامه.

امیدوارم خوشتون اومده باشه.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

سلام به همه یدوستان

از سعید " آرش " سید محمد " مجتبی " بصیر و بهروز فعالان عرصه ی مجازی کمال تشکر رادارم.

بنده هم از قصوردربروزکردن مطالب عذر خواهی می کنم.

البته از بهمن انتظار بیشتری داشتم. او که در « دنیای مخابرات » سیر می کند" احتمال حضورش در اینترنت باید بیشتر باشد.

روز و روزگاران بر همه خوش باد. خصوصا تازه داماد.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم اردیبهشت 1387

وچه گل سلام

ایمروز خنه گیلیکی بنویسم . نودانم شمره خوش هنه یانه. عب نداره. نویسنم " یه چی وکنه ده.

وختی سعید تورکی نویسنه مو چره گیلیکی ننویسم. انصافه ؟

یه عمر سید محله بسّه " امه مرر تورکی نویسنه.

                                               

مو سماموس نوشام . امّه  ای عکس سماموس " البت هوتیل سماموس و بنم تاهمه حال بکنن.

عب نداره . سماموس خا نشیم " هوتیل سماموس هم که به عمر امو کفاف ندنه " بده وی عکس بینیم.

تا ایمارسفر خداحافیظ

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

یه مطلب بیاد ماندنی

سلام بر همه

برای دشمنانت کوره را آنقدر داغ نکن که توراهم بسوزاند.

شکسپیر

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

نحوه ی ارسال عکس

سلام به همه

مزید اطلاع آقا بهمن و بقیه ی دوستان:

برای قراردادن عکس در صفحه ی وب ( وبلاگ )

بده گالشی بوگوم ( بزار گالشی " گویش گیلکی رامسر " بگم )

۱ - به یکی از سایتهایی که معرفی کردم می روید مثلا سایت http://tinypic.com/

۲ - آدرس عکس شخصی خود از کامپیوتر را از طریق browse وارد می کنی سپس کلمه ی uploadnow  را کلیک می کنی پس از چند لحظه تحمل مطالب زیر درج می شود که مایلید عکس در کجا قرار گیرد ؟

 

3 - محل قرار گرفتن عکس

HTML for Websites

 
URL for E-Mail & IM
 
 
Direct Link for Layouts
 
 
 
در کجا قرار گیرد   "  HTML for Websites " یا " IMG Code for Forums & Message Boards " یا "URL for E-Mail & IM" و یا "Direct Link for Layouts " با اشاره به اینکه شما عکس را برای وبلاگ می خواهید از طریق صفحه ی پست مطلب جدید و آی کون افزودن عکس با قرار دادن ( کپی )  " آدرس عکس " دلخواه از" Direct Link for Layouts "  در محل و کلیک بر روی " درج تصویر " عکس وارد صفحه می شود . حال لازم است که شما عکس را با کشیدن گوشه هایش به اندازه ی دلخواه تبدیل کنید.
 
4 - به عنوان نمونه و برای خود شرینی عکسی از خودم و از پسرم محمد امین متولد 14/12/81 را قرار می دهم.
 

 

 
من و پسرم محمد امین
 
اوفیه ه.تمانا با  ( آخیش تمام شد ).
 
 
 
نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 7:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

    با سلام به همه ی دوستان

 نحوه ی قرار دادن عکس در وب

یکی از مواردی که مورد نیاز بسیاری از وبلاگ نویسان است درج تصویر در وبلاگ است. در بلاگفا این امکان وجود دارد که هنگام تایپ متن با استفاده از امکانات ویرایشگر متن بلاگفا براحتی با تایپ آدرس تصویر را درج و حتی نحوه و جای نمایش آنرا میان متن تعیین کنید.
برای درج تصاویر برای مطالب خود در وبلاگ نیاز دارید تا تصویر را در فضای وب قرار دهید برای اینکار اگر تصویر از قبل در اینترنت وجود داشته مثل تصاویر خبری میتوانید با پیدا کردن آدرس اینترنتی تصویر (معمولا با زدن دکمه سمت راست ماوس بر روی تصویر و انتخاب Properties) و قرار دادن آن در بخش آدرس تصویر در ویرایشگر مطالب بلاگفا از آن تصویر در وبلاگ خود استفاده کنید.

برای درج تصاویری که در کامپیوتر خود دارید و یا نمی خواهید از آدرس اصلی آن استفاده کنید می بایست آنرا در فضای وب قرار دهید و سپس آدرس آنرا در بخش درج تصویر ویرایشگر تصاویر بلاگفا قرار دهید.روشی ساده برای قراردادن تصاویر استفاده از سایتهای ارائه فضای (Host) رایگان هستند . کار با برخی از این سایتها بسیار ساده است و تنها کافیست در صفحه مربوط در آن سایت تصویر مورد نظر خود را با زدن دکمه (Browse) انتخاب کنید و سپس دکمه ای تایید یا Upload را بزنید بعد از مدتی کوتاهی تصویر در آن وب سایت قرار گرفته و آدرس آن در اختیار شما قرار می گیرد.حال کافیست آدرس تصویر را در ویرایشگر متن بلاگفا وارد کنید.برخی از این سایتها نیز نیار به ثبت نام دارند و معمولا فضای مشخصی را در اختیارتان قرار میدهند مزیت استفاده از این سایتها با وجود پیچیدگی اولیه مدیرت کامل بر فایلهاست بطوریکه حذف یا جایگزین کردن تصاویر امکان پذیر است.



در ادامه برخی از سایتهای ارائه کننده فضای رایگان برای درج تصاویر معرفی شده است . موارد ابتدای فهرست نیازی به ثبت نام نداشته و استفاده از آنها ساده تر است.
لازم به ذکر است که بلاگفا مسئولیتی در برابر ادامه یا کیفیت خدمات این سایتها نداشته تنها به برای راحتی کاربران پیشنهاد شده اند همچنین مناسب است که کاربران همیشه یک نسخه از تصاویر وبلاگ خود را در کامپیوتر خود ذخیره کنند تا در صورت ایجاد مشکلات احتمالی امکان استقرار آنها در سایتهای دیگر وجود داشته باشد  

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 9:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

                                         

                                       

                                          سلام دوستان

یک راه ساده ی ارسال عکس این است که عکس وارد سیستم اینترنتی شود. یعنی هر عکسی که توسط ای میل فرستاده شود "  اینترنتی شده و قابلیت کپی بر روی صفحات وب را دارد.

پس ابتدا عکس دلخواه خود را ای میل کرده سپس از میل مورد نظر آنرا روی صفحه ی وب کپی کنید.

برای اینکه یادی از رامسر داشته باشیم چند عکس رامسر را در این صفحه قرار دادم.

این عکس ها را به همه ی دوستان خصوصا آقا آرش تقدیم میکنم.

با سپاس

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

لبخند بزن

 

تا عاقلان راهي براي خنديدن بيابند

 ديوانگان هزار بار خنديده اند

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم فروردین 1387

سلام به همه ی دوستان

سال نو را به همه تبریک می گم.

مجید حسن زاده که تاکسی داره سلام ویژه به همه ی دوستان داشت.

امیدوارم سال خوب و پر برکتی برای همه ی شما باشه.

تا فرصتی دیگر و مطلبی تازه خدا نگهدارتان.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم بهمن 1386

سلام مجدد

ممکنه به خاطر انتخابات تا اونور سال نتونم مطلب جدیدی بنویسم.

پیشاپیش عید رو به همه تبریک می گم و مطمئن باشید در هر فرصت مطالب و نظرات دوستان رو می خونم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم بهمن 1386

سلام به همه ی دوستان

راستش تو نوشتن آدم تنبلی نیستم. از اینکه همه ی دوستان هم دور هم جمع شدند و هرکی به فراخور وقت و حوصله و سلیقه اش چیزی می نویسه بسیار خوشحالم.

آقا مجتبی نوشته بود کسی هم کاندیدا شده؟

فکر می کردم همه ی بچه ها از علاقه ی بنده به حضور در عرصه های اجتماعی مطلعند و از اون مهمتر اینکه سرم واسه ی این کارا خیلی درد می کنه.

این بود که یه سالی هست که تو انتخابات ها سرک می کشم . سال قبل برای کسب تجربه تو انتخابات میان دوره ای مجلس تهران ری شمیرانات و اسلامشهر شرکت کردم و امسال هم با یه روحیه ی مضاعف تو انتخابات مجلس که ۲۴ اسفند برگزار می شه خودم رو برای تنکابن و رامسر محک می زنم.

تعریف از خود نباشه وضع کسب نظر موافقان هم بدک نیست. و فراتر از انتظارمه. تو رامسر تا ۷۰ درصد و در تنکابن بین ۱۰ تا ۲۰ در صد طلبه دارم . البته فعالیت جدی ام رو تو تنکابن واسه ی ماه آخر گذاشتم.

از اینجا سواستفاده می کنم و از همه ی دوستان انتظار کمک و یاری دارم.در هر زمینه ای که می تونید. فکری/ معنوی/ کسب رای / معرفی آدم های ذی نفوذ / معرفی آدم های مایه دار علاقمند به معرفی / و.. . خلاصه الان بد جوری تو وضعیت « ایرانسلی » هستم. همه جوره می خوام که یکی مارو انتخاب کنه.

از اینکه در این فضا وارد فضای دیگه شدم اکسکیوزمی.

در این مورد به خصوص از کمک ها و راهنمائیهای آقا بهمن و کامبیزخان ممنونم.

منتظر نظرات ارزشمندتان هستم.

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 4:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم دی 1386

 

  در اینترنت که جستجو کنی تصاویر این دو نفر را می بینی .

            آقا بهمن برزگر

             

                          و مهدی حلاجیان

البته یه عکسی هم از آقا بهروز احمد خانی داشت چون شک کردم اونو نذاشتم.

این تصاویر به خاطر دل سید محمد.

 

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم دی 1386

یه خاطره از استاد نعمت الهی

دوستم محمد باقرسلیمی رو در مطلب قبلی توصیف کردم.

 یکی از بدترین کلاس های ایشون کلاس آقای نعمت الهی بود. استاد قبل از اینکه اسم دوستم رو بیاره به بقیه ی بچه ها می گفت : بچه ها دست ها رو بالا بیارید و گرم شید. سپس اسم ایشون و می گفت و ایشون با صورتی قرمز و برافروخته بلند می شد . اونوقت بیژن خان می گفت بسه حالا بشین چون همه گرم شدن.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم دی 1386

استاد رمجی و یه خاطره

دوستی داشتم به اسم محمد  باقرسلیمی که بعدها همکلاسم شده بود. ایشون بچه ی خجالتی بود و تا اسمش می اومد قرمز می شد.

تعریف می کرد که از مدرسه ی ملاعلی نحوی وارد دبیرستان شده بود و پس از تدریس اتحاد یک و دو و سه   آقای رمجی بچه ها رو برای پرسش به جلوی تخته سیاه دعوت می کرد. می گفت اسم منو گفت و من پاشدم. صورتم هم قرمز شده بود . استاد رمجی اومد و زد زیر گوشم و گفت بشین. مونده بودم که چه شده با اون صدای ریزش گفت : آقا مبصر واسش بزار صفر . از قیافش معلومه که درس بلد نیست و می خواد بیاد گچ حروم کنه.

می گفت این موضع گیری استاد رمجی عاملی شد که همیشه از جبر بترسم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:59 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

والنتاین اسلامی

روز عشق یا والنتاین رو شنیدید. اما والنتاین اسلامی چه صیغه ایه واستون می گم.

چند سالی هست که روز عشق بر اساس یه داستان عاشقانه اروپایی جشن گرفته می شه اسمش رو هم گذاشتن والنتاین. جدا از اینکه ما در ادبیات کهن پارسی از اینجور عشقولانه ها زیاد داشتیم مثه لیلی و مجنون " شیرین و فرهاد  " خسرو و شیرین و... جدیدا شیعه ها یه روز بزرگ رو به عنوان روز عشق اعلام کردن.

اون روز  روز اول ذی حجه و سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه علیهم السلام است. این روز رو به همه ی زوج ها تبریک می گم خصوصا بچه های هم وبلاگی.

 چهارشنبه  ( ربطی به سریال چارخونه نداره ) ۲۱ آذر روز والنتاین اسلامی مبارک باشه

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر