تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

یکشنبه هفدهم آبان 1388

همکلاسی عزیزمون فرشاد

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

بدون شرح

درود بر شما دوستان

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم آبان 1388

بدون شرح

بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستمون ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم .
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيري؟
واتسون گفت:
از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

ترس از یک قرن گرسنگی و قحطی

عکسی از پخش کردن برنج توسط یک شخص از داخل یک سطل به مردم فقیر شهر سری ناگار  هندوستان.این عکس متاسفانه جدیدا گرفته شده و وضعیت به این صورت باقی خواهد ماند.قرن ۲۱ بنا به گزارش جهانی سازمانهای مربوطه و سازمان جهانی کمک به قحطی زدگان قرن گرسنگی و قحطی خواهد بود.

به تعاقب بحران اقتصادی جهانی عدد نیازمندان به کمک در سال ۲۰۰۹ در سطح جهان به حدود یک ملیارد میرسد.و بالاترین آمار نیاز مندان در کشور های آفریقایی هست.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:31 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

بازی بچه ها

چند مدت پیش در مورد بازی بچه ها صحبت کردیم. محققان به این نتیجه رسیدند که بچه ها باید در محیط خونه حوصله شون سر بره.منطقی به نظر نمیرسه و استدلال اونها به این صورت هست که وقتی بچه ها حوصله شون سر بره شروع میکنند به این که استعداد خلاقیت خودشونو به کار بگیرند و خودشونو با چیز یا کاری مشغول کنند و قدرت تفکر و تخیل خودشونو به کار میگیرند ولی وقتی انواع و اقسام اسباب بازی ها در کنارشون وجود داشته باشه که به فشار دادن چند دکمه خلاصه میشه فرصت این که بچه ها نیروی خلاق خودشونو به کار بگیرند و اونو پرورش بدهند رو از اونها میگیره.

شاید به بچه هامون افتخار میکنیم که با سن پایین به تنهایی از پس بازی های کامپیوتری بر می آییند ولی بازی بی حد و حدود کامپیوتر و مشغول نبودن با بازی های فکری دیگه موجب عقب ماندگی فکری بچه هامون میشه.

نگاه کردن بیش از حد تلوزیون هم به همینطور ه.بعضی از پدر و مادر ها به خاطر راحتی خودشون تلوزیون رو روشن میکنند و بچه ساعتها به تماشای تلوزیون میشینه ولی باید دانست که ما با این کار عمل مثبتی برای آینده بچه مون نمی کنیم.

توصیه میشه که بازی های کامپیوتری و تلوزیون برای بچه ها محدود بشه و برای بچه ها اسباب بازی هایی تهیه بشه که اونها رو به فکر کردن وا داره و قدرت خلاقیتشون رو پرورش بده.

میدونم که این کار برای بچه هایی که عادت به بازی های کامپیوتری و یا نگاه کردن تلوزیون دارند مشکله و همینطور والدین باید وقت بیشتری برای بچه ها شون صرف کنند ولی باید فراموش نکنیم که آینده بچه هامون تا حد زیادی در دست ما والدین هست.

ممنون از حوصله شما

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388

بدون شرح

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 5:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم مهر 1388

بازی های قدیمی

یکی دیگه از بازیها بازی بله یا اشکبر بله بود که ۲ تا چوب به طول حدود ۲۰ و ۵۰ سانتیمتری رو که انتهای اونا به صورت مورب یا حدود ۴۵ درجه بریده شده بودرو میگرفتند و شخصی چوب کوچک رو بر روی ۲ سنگی که از هم فاصله داشتند قرار میدادو انتهای چوب بزرگ رو بین ۲ سنگ و  زیرچوب کوچک قرار میداد و با بلند کردن ناگهانی چوب بزرگ مانند یک اهرم چوب کوچک رو به هوا پرتاب میکرد و بچه های دیگه باید این چوب رو در میگرفتند بدون این که به زمین بخوره.اگه موفق میشدند طرف بازنده بود ولی اگه موفق نمیشدند بازی ادامه داشت به این صورت که به انتهای چوب کوچک که مورب بود با چوب بزرگ ضربه ای میزدند و این چوب کوچک با چرخشی به هوا بلند میشد و با ضربه جانانه دیگه به دور دست پرتاب میشد و در صورتی که هنگام ضربه چوب بزرگ به زمین برخورد میکرد طرف بازنده بود.این بازی می تونست تا حدودی حطرناک باشه و دخترها در این بازی به مراتب موفق تر بودند چون با دامنشون میتونستند راحتتر چوب  رو صید کنند.
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم مهر 1388

بازی های قدیمی

بازی هفت سنگ به این ترتیب بود که البته تا اونجایی که یادم مییاد بچه ها به ۲ دسته تقسیم میشدند و ۷ سنگ نسبتا تخت رو روی هم میگذاشتند و یک نفر از گروه از فاصله مشخصی با توپ تنیس باید به این ۷ سنگ میزد تا اونها از روی هم به روی زمین می افتادند و گروه رقیب که در کنار سنگها بودند باید به سرعت سنگها رو دوباره روی هم میچیدند و در این زمان اگه گروه رقیب با توپ به کسی در حال چیدن سنگها میزد اون شخص بازنده بود و اگه اونها موفق به چیدن دوباره سنگها روی هم میشدند گروه مقابل بازنده بود.بازی هیجانی و خوبی بود.

اگه توضیحات ناقص یا اشتباه هست لطفا دوستان اصلاح کنند.ممنون

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم مهر 1388

بازی های قدیمی

بازی وسطی به این صورت بود که ۲ نفر در فاصله چند متری بسته به سن و سالشون می ایستادند و بچه های دیگه در وسط آنها و اون ۲ نفر باید با پرتاب توپ بچه هایی که در وسط بودند رو هدف قرار می دادند و اگه توپ به کسی برخورد میکرد و توپ به زمین میخورد شخص باید از میدان بازی خارج میشد و اگه کسی توپ رو میگرفت و اصطلاحا بل میگرفت و یک امتیاز می گرفت و بچه های کم سن چون معمولا مورد اصابت توپها قرار میگرفتند به عنوان نخودی بودند یعنی فرقی نمی کرد همیشه در وسط بودند و این به خاطر این بود که اونها به دلیل ضعیف و ناتوانی در بازی احساس سر خوردگی نکنن.عجب مرامی!!!!!!
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم مهر 1388

بازی های قدیمی

چند روز پیش به یاد بازی های دوران کودکی افتادم بازی هایی که تقریبا به دست فراموشی سپرده شده اند.امروزه دنیای کودکی با زمانی که ما بچه بودیم بسیار فرق کرده اگر چه سالهای زیادی از اون دوران نمیگذره.

یادم میاد که با بچه های دیگه بازی میکردم مثل بازی وسطی /هفت سنگ/به زبان رامسری اشکبر بله/طناب بازی/سنگ بازی/ با لاستیک کهنه دوچرخه و چوب ماشین بازی/قایم باشک که ما میگفتیم قایق موشک/ و غیره

و در ییلاق به خصوص با گردو و فندق بازی های متفاوت میکردیم و درختچه های کری رو میچیدیم وروی اونها مینشستیم و در روی کوه پایه ها سر می خوردیم و اگه میتونستیم تخته بزرگی تهیه میکردیم و در انتهای اون تخته ای رو با   تخته بزرگ میخ میکردیم برای گذاشتن پامون و زیر تخته رو با سمباده صاف میکردیم و روی علفهای کوهپایه ها سر میخوردیم.

اما بچه های امروز بیشتر پای تلوزیون یا بازی های کامپیوتری میشینند .

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مهر 1388

کوی دانشگاه تهران

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مهر 1388

عکسهای سال 2008 یونی سف

 

۱.نبرد برای زنده ماندن در هایتی

۲.زلزله در چین

۳.کودکان قربانی در افغانستان

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم مهر 1388

حافظ

نمونه‌ای از اشعار حافظ
پیش ازاینت بیش ازاین اندیشهٔ عشّاق بود مهرورزی    تو با   ما  شهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین‌لبان بحث سرّ عشق و ذکر  حلقهٔ عشّاق بود
پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی     جانان طاق بود
سایهٔ معشوق اگر افتاد  برعاشق     چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مهرویان مجلس گرچه دل می‌برد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر   نسرین و   گل رازینت اوراق بود


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم مهر 1388

ایران و حافظ در دیوان گوته

«گوته اشعار حافظ را به دیده ی شکلی مطلوب و آرمانی برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی خویش می نگرد"

براساس شواهد و مدارک موجود، گوته شاعر بزرگ کلاسیک آلمان، به هر چه که رنگ و بوی فرهنگ و هنر یونان باستان را داشت عشق می ورزید و از اوان جوانی به تمام مظاهر تمدن عهد هخامنشی بسیار علاقه مند بود. امپراطوری عظیمی که از سال 557 تا 330 پیش از میلاد دوام داشت و بر پایه های آزادمنشی، بردباری و گذشت استوار بود ، به گفته هگل مجموعه باشکوهی را به نمایش گذاشت که برای نخستین بار در تاریخ بر مردمی فرمان می راند که آنان را ترغیب و تشویق می کرد تا ابعاد شخصیت خویش را تکامل و غنا بخشند و به ثبوت و عرصه ی ظهور برسانند.

آشنایی گوته با حافظ در سال 1814م، یعنی در 63 سالگی او از طریق ترجمه ی خاور شناس اتریشی «فون هامرپور گشتال» صورت گرفت. مطالعه همین برگردان نه چندان دقیق و کامل از غزلیات حافظ آن چنان شور و شوقی در دل گوته سالخورده به وجود آورد که او را بر آن داشت تا اشعاری به شیوه این شاعر سترگ و ژرف اندیش بسراید؛ شاعری که گوته جوهر شعر شرقی را در وجود او می بیند.

 در عالم خیال این احساس به گوته دست می دهد که زمانی در وجود حافظ زندگی می کرده است. از این رو همانگونه که در بر گردان شعر بیکرانه دیدیم، حافظ را همزاد خویش می نامد.

با اندکی تأمل در سبک دیوان در می یابیم که از پشت نقاب شرقی آن، سبک آزاد شعر گوته در دوران جوانی قابل تشخیص است، سبکی که گوته در سالخوردگی بار دیگر به سراغ آن می رود و با الهام گرفتن از حافظ آن را به اوج کمال می رساند. پس حافظ نه تنها همزاد، مراد و رقیب این شاعر بزرگ آلمانی است، بلکه شعر حافظ را نیز می توان پیش فرم اشعار گوته در دیوان شرقی – غربی به شمار آورد. گوته خود در این باب می سراید:

سخن را عروس نامیده اند

و اندیشه را داماد،

قدر این پیوند را آن کس می شناسد

که حافظ را بستاید.

این سروده ی گوته آشکارا به این بیت حافظ اشاره دارد:

کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند

گوته اشعار حافظ را به دیده ی شکلی مطلوب و آرمانی برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی خویش می نگرد، شعری که در آن حکمت و شباب به زیباترین وجهی با یکدیگر پیوند خورده اند. در مفهوم سالخوردگی تعمق، تفکر و تعقل نهفته است و در مفهوم شباب گرمی، حیات و شور عشق؛ «تسلیم» مصداق این یکی است و «چیرگی» مصادق دیگری، این دو در شعر خیال انگیز که همان شکل مطلوب و آرمانی شعر است، در هم آمیخته اند و این درست همان برداشت است که گوته از شعر همزاد ایرانی خود داشته است. عنصر اصلی اشعار دیوان شرقی – غربی را دیگر نه قالب و حدود و ثغور؛ بلکه آنچه سیال و بی مرز است تشکیل می دهد.

 گوته در تاریخ 16 مه 1815 به ناشر خود « فریدریش کوتافون» کوتندورف می نویسد: هدف من از تصنیف دیوان شرقی – غربی این است که به شیوه ای شعف انگیز غرب را به شرق، گذشته را به حال و عنصر ایرانی را به عنصر آلمانی پیوند کنم و سنتها و طرز تفکر های دو طرف را در هم بیامیزم.

گوته در دفتر ششم دیوان با عنوان حکمت نامه در چهار پاره ای چنین می سراید: چه با شکوه این شرق / از پس دریای مدیترانه به این سوی راه گشود؛ / تنها آن کس می داند کالدرون چه سان نغمه سرایی کرده است/ که قدر حافظ را بشناسد و به او عشق بورزد.

گوته برجسته ترین ویژگی شعر حافظ را نیز در ذهنیتی می بیند که بر آن است تا دور از ذهن ترین مفاهیم را به هم پیوند کند. در بخش یادداشتها و توضیحات می خوانیم: به ذهن یک شرقی در همه حال فکری می کند که برای او که عادت دارد به سادگی دور از ذهنترین مفاهیم را به هم پیوند زند، این امکان را فراهم می سازد تا با ایجاد پیچشی در یک حرف یا یک هجا باز اضداد را از هم جدا کند.

آنچه گوته همواره در سرمشق خود حافظ مشاهده می کند و مورد ستایش قرار می دهد، همانا زنده دلی است. شکل متعالی زنده دلی، شوخ طبعی است یا همان چیزی است که ما در مورد حافظ به رندی تعبیر می کنیم.

این گونه است که گوته در آینه جمال حافظ تصویر خود را می بیند و رند شیراز را برادر دو قلوی خویش خطاب می کند و هوای آن را در سر می پرورد که با وی به رقابت برخیزد.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر 1388

بدون شرح

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

سلامتی

answer the phone by LEFT ear
برای صحبت با موبایل از گوش چپ استفاده کن

Do not drink coffee TWICE a day

روزانه بیش از دو فنجان قهوه ننوشید.

Do not take pills with COOL water

قرص و داروها را با آب خیلی سرد تناول نکنید.

Do not have HUGE meals after 5pm

بعد از ساعت  5:00 از خوردن غذای چرب خوداری کنید.

Reduce the amount of TEA you

consume

مصرف چای روزانه را کم کنید

Reduce the amount of OILY food you

consume

از مقدار غذای چرب و اشباع شده با روغن در وعده های غذایی کم کنید

Drink more WATER in the morning,

less at night

در صبح آب بيشتر و در شب آب كمتر بنوشيد.

Keep your distance from hand phone

CHARGERS

از گوشی موبایل در زمان شارژ شدن دوری کنید.

Do not use headphones/earphone for

LONG period of time


از سمعکهای تلفن ثابت و موبایل برای مدت طولانی استفاده نکنید.

Best sleeping time is from 10pm at

night to 6am in the morning


بهترین زمان خواب از ساعت 10:00 شب تا ساعت 6:00 صبح است

Do not lie down immediately after taking

medicine before sleeping


بعد ازخوردن دارو فورا" به خواب نروید.

hen battery is down to the LAST

grid/bar, do not answer the phone as

the radiation is 1000 times


زمانیکه باتری موبایل ضعیف است با جایی تماس نگیرید و تماس کسی را جواب ندهید چون در این حالت امواجی که گوشی منتشر می کند 1000 برابر است   

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام شهریور 1388

نه خبره؟

روزها سعی میکنم که وارد وبلاک بشم ولی اصلا امکانش نیست و امروز تونستم وارد بشم ولی نمیتوم نظر بدم ویا به ضرب زور میشه

                                                                                                     

 

 

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

ضرب المثل چینی

ضرب المثل چینی:

 «برنج سرد را می‌توان خورد،

 چای سرد را می‌توان نوشید،

 اما نگاه سرد را نمی‌توان تحمل کرد

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:39 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

آیا میدونستید

 یک زمان  مردم دنیا   دلشان درد نداشت

 هیچ کس دغدغه آنچه که  می کرد نداشت

 چشمه ی سادگی از لطف زمین می جوشید

 خودمانیم،  زمین این همه   نامرد   نداشت

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

جک

به لره میگن نظرت راجع به 4 مقوله ی شعور ، عقل

 ، فکر و درک چیه ؟

 میگه : ما به اینا میگیم

 چهار محال بختیاری

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

جک

 

دو تا لرداشتن تو یه ماشین بمب کار میذاشتن

 یکیشون به اون یکی میگه: اگه این بمب الان

 منفجر شه چی کار کنیم؟ اون یکی میگه نگران نباش

 من یکی دیگه دارم

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

جک

رشتیه میره مسجد . وقتی میاد بیرون میبینه کفشاش نیست

، میگه 4 حالت داره : 1 - نیومدم

؟ 2 - بدون کفش اومدم ؟؟

 3 - اومدمو رفتم ؟

 4- بعداّ میام ؟؟

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

همینجوری

 

امی همسایه هیسی دار!!!!

این هم می نارنج داره که اصلیتش رامسری یه.به یاد وطن

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم شهریور 1388

جهل مرکب

آنکس که بداند و بداند که بداند 
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 **************************************

آنکس که بداند و بداند که بداند
باید برود غازبه کنجی بچراند
آنکس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آنکس که نداند و بداند که نداند
با پارتی وبا پول خر خویش براند
آنکس که نداند و نداند که نداند
بروضعیت خود تاابدالدهر بماند


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

جشن نور

هر ساله در وستفالن پارک دورتمند جشنی بر پا میشه به نام جشن نور که با شمع روی چمن اشکال مختلفی رو میسازند که بسیار دیدنی هست و آحر شب هم آتیش بازی که هم زمان موسیقی زیبایی پخش میشه و آرایش آتیش بازی هماهنگ با ریتم موسیقی هست و سالانه هزاران نفر رو به تماشا میکشونه.

چند تا عکس از این آتیش بازی در شنبه گذشته

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388

بدون شرح

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

سپلین

                

  

         

کشتی بادی پرنده در سالهای ۱۹۰۰  تا ۱۹۴۰ برای حمل ونقل افراد و تجهیزات جنگی استفاده شد و اولین بار توسط فردیناند گراف فن سپلین(عکس بالا) ساخته شد و به دلیل حجم زیاد و سبکی اش بارها در اثر بادهای شدید و طوفان دچار حادثه شد .در سال ۱۹۳۷هنگام فرود آتش گرفت و کاملا سوخت و در واقع ساخت و تولیداش متوقف شد.

در سال ۱۹۹۶  با تکنولوژی بهتردوباره شروع به ساخت شد و برای اهداف تفریحی که دارای طول ۷۵ متر و حجم ۱۲۲۵ متر مکعب میباشد که ۱۰ تا ۲۰ برابر کوچکتر از مدلهای قدیمی هست.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

ارغوان

چگونه پیچک غم ارغوان شادی را     به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست!

چگونه کم کم زنگار نا امیدی ها،      جلای آیینه شور و شوق را برده ست.

لبان ما، دیری است،      

به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته ست. 

چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم    که نقش روشن لبخند یادمان رفته ست!

ببین به چهره این مردمان راهگذار       دل تمامی شان غنچه نخندیده ست.

هنوز، خانه ای از خانه های این سامان   شبی ز بانگ سرود و سرور همخوانان

دمی ز شادی و پاکوب دست افشانان

به خود نلرزیده ست!

ببین که بر سر دل های مان چه آوردیم!

ببین نخواسته با عمر خود چه ها کردیم!

یکی بپرس، که از زندگی چه میدانیم؟

نفس کشیدن آیا نشان زیستن است؟

خموش مردن؟

یا

شور و شوق پروردن!؟

چو آفتاب، به این لحظه ها درخشیدن.

امید و شادی و شور و نشاط بخشیدن.

مگر نه اینکه غمی سهمگین به دل داریم

مگر نه اینکه به رنجی گران گرفتاریم.

نشاط مان را باید همیشه، چون خورشید،

"بلند و گرم" در اعماق جان نگهداریم.

مده به پیچک غم، آب و افتاب و نسیم

بیا دوباره به فریاد ارغوان برسیم!

فریدون مشیری

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388

هواپیمای سیپیلین

پرواز هواپیمای سیپیلین بر فراز خونه مون

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

بیت المال

چند وقت پیش وزیر بهداشت و درمان آلمان با ماشین وزارت خونه برای تعطیلات تابستون به اسپانیا رفت و جدای از این گویا چند ملاقات کاری هم با ادارات مربوطه اسپانیایی داشت.از شانس بد ایشون ماشین اداره به سرقت میره .ایشون از طرف ملت ودولت مورد انتقاد شدید قرار میگیره که چرا از ماشین و پول بنزین و غیره که متعلق به مردم هست برای امور خصوصی استفاده کرده.ایشون گفت که مسافرت من جنبه کاری هم داشته و تمام هزینه های ماشین از جمله بنزین در دفتر کاری به همراه صورتحسابها ثبت شده و من تماما از جیب خودم پرداخت میکنم. ایشون خودشون رو از انتخابات آینده کنار کشید و قانونی وضع شد که دیگه از این کارها تکرار نشه.ماشین سرقت شده دوباره پیدا شد.

درس اخلاقی به عهده خواننده گرامی

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 12:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم مرداد 1388

ییلاق در اینجا

گل میش گوش

گل پر در گزنه چال

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 6:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام تیر 1388

بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها

برای رفتن از خانه ما به لب دريا حدود ده دقيقه ای راه است، راه باريکی که از ميان جنگل توسکا، يا آنطور که ما گيلکان ميگوييم توسا دار رد می شود. بچگی ها يادش بخير که فقط بوی خوش طبيعت بود. چه خوش بود بوی شاخ و برگهای پوسيده يا خشک شده توسکاها. و چه خوش تر بوی گوش ماهی های لب دريا که جمع شان می کرديم برای تزيين باغچه و گلدان.

کودکی و نوجوانی ما رفت و به همراه آن بوی خوش شاخ و برگ درختان و گوش ماهی ها. آنچه نصيب مان شد بوی گند هزاران کثافت و آشغال هست که هم مشام مان را می آزارد و هم مضر به حال سلامتی مان هست. ديگر در ساحل دريا از گوش ماهی های سفيد و براق خبری نيست. مشتاق ديدار گوش ماهی ها هستيد؟ کار سختی نيست، پلاستيک و نايلون و غذای مانده و هزار کوفت ديگر را کنار بزنيد شايد گوش ماهيان مدفون در زير آنها را بيابيد.

کرم خاکی يکی از موجوداتی است که مانند بسياری از موجودات ريز و درشت از جمله حشرات نقش بسيار مهمی در باروری زمين و در مجموع اکو سيستم محيط مان دارد. قرنها کرم خاکی طعمه اصلی قلاب ماهيگيران روستايی بود. اما اخيرا کرم خاکی کمياب شده و خمير نان را به قلاب ها می نشانند. آنقدر سموم دفع آفات غير مجاز شيميايی وارد کردند و فروختند که کرم خاکی را به انقراض کشانده و هزار بلا و آفت تازه را به جان زمين مان انداختند.

اقتصاد يک کشور که فقط منحصر به واردات نمی شود، نايلون و پلاستيک برايمان آورديد دستتان درد نکند، اما فکری به حال جمع آوری آنها هم بکنيد. فقير که نيستيم، قيمت نفت که در بازار جهانی تو اين چند سال سر به فلک می کشد. درصد بسيار ناچيزی از اين دلارها و يوروها ی نفتی برای ايجاد سيستم جمع آوری زباله و آشغال و سوزاندنشان کافی خواهد بود(1). اندکي، فقط اندکی از سودهای کلان ناشی از واردات بی رويه چای و برنج و پرتقال که کمر کشاورزان شمالی را خم نموده و باعث ورشکستگی صدها کارخانه چای و تبديل باغات پرتقال و شاليزار به کيوی زار شده برای رفع اين مشکل کافی خواهد بود. و سودش از هر جهت نصيب مردم ما خواهد گشت. از جمله ايجاد کار که حداقل چندين هزار نفر از انبوه بيکاران جامعه را مشغول خواهد نمود

شمال زيبا و دوست داشتنی ما را بيمار کردند. درد ما يکی دوتا نيست. داستان آلودگی تالاب ها و قطع بيرحمانه درختان (نه تنها جنگل بلکه اخيرا به جان درختان پارکها و بولوارها هم افتادند)(2)، خشک کردن برکه ها و تغيير جهت نهرها برای احداث بی حساب راه و هتل و ويلا بدون در نطر گرفتن عواقب ناگوار زيست محيطي، آلودگی رودها و دريای مازندران به سبب فاضلاب های سمی کارخانجات و کودهای شيميايی و واردات سموم دفع آفات غير مجاز و فاضلاب شهرها و ... داستان غم انگيزی است که مشروح آنرا می توانيد در مقاله بسيار خوب و هشدار دهنده دوست و همکار گرامی ام ماکان ساحلی تحت عنوان " آيا خزر می ميرد؟" بخوانيد.

تب پول درآوردن سريع و مطمئن از طريق اقتصاد انگلی و غير توليدی ازنوع آن بيماريهای خطرناک و مضری است که مهمترين عارضه اش نزد مبتلايان به آن زير پا گذاشتن اخلاقيات و محو کوچکترين نشانه های انسانيت در آنان می باشد. انقراض کرم خاکی _ هرچه باشد باز يک کرم است _ که چيزی نيست. اقتصاد انگلی برای منافع امروزش حتی تا انقراض آدمها هم می تواند پيش برود.

مطمئنم که در اين جو تب آلود گوشی مايل به شنيدن اينگونه حرفها نخواهد بود. آخر ما فقط دچار تب اقتصاد وارداتی و انگلی نيستيم، بلکه مبتلا به انواع تبها از جمله تب هسته ای هم می باشيم. اخيرا تلويزيون گيلان يک انيميشن هسته ای(3) درست کرده که در آن يک جوان ايرانی بنام پويا به کمک يک موجود هسته ای به نام اورا به نقاط مختلف جهان رفته و مشکلات مردم جهان را حل می کنند. خدای من! نمی دانم بايد بخندم يا گريه کنم. نمی خواهم توی ذوق سازندگان محترم اين سريال که حتما بايد انسانهای با استعداد و خوش ذوقی باشند بزنم. اما فقط می گويم حال که خودمان گريبانگير اين همه مشکلات هستيم لطفا اورا را به هفت کشور دنيا نفرستيد. اول چاره ای به حال محيط زيست مان بکند که با جان آدمها بستگی مستقيم دارد. آنقدر در خواب عميق رويايی و هسته ای مان فرو رفتيم که گاهی هستی را نيز فراموش می کنيم. می ترسم پشت اين تب گرفتار لرز هسته ای هم شده و هستی مان برباد شود.

به عنوان ساکنين کناره جنوبی دريای مازندران، به عنوان کسانی که نسل های آينده مان در اين باريکه خواهند زيست (البته اگر به خرابه و خشکزار غير قابل سکونت بدل نشود) بايد به بريدن هر درخت، خشک کردن هر برکه، استفاده از هر نوع کود و سموم آفات (که انواع خطرناک آن به وفور در بازار يافت می شود) ، ويلا سازی... حساس بوده و در صورت لزوم عکس العمل نشان دهيم. وگرنه دچار سرنوشت ساکنان کناره درياچه اورال می شويم که در آنجا زمانی جنگلی انبوه چون جنگل شمال داشت و امروز تبديل به کويری چون دشت کوير خودمان شده است (4). توصيه می کنم اگر تاکنون مقاله آيا خزر می ميرد؟ را نخوانديد حتما بخوانيد و اگر خوانديد يک بار ديگر بخوانيد که در آنجا برخی راهکارهای حفاظت از محيط زيست ساحل دريای مازندران آمده است

رضا اشکوری


مقالات مرتبط:
- آيا خزر می ميرد؟
- بوی گوش ماهی، کرم خاکی و آدم ها
- ببر مازندران
- همگان نميدانند که گُل زيباست

 

منبع سایت شمالیها

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم تیر 1388

ساقی

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا  یا ایهاالساقی   ادر    کاسا  و   ناولها  

 

که عشق آسان نمود اول ولی افتادمشکلها  

   

به بوی نافه ای   کاخر   صبا زان طره بگشاید    

  

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها    

 

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم    

  

جرس فریاد   می دارد    که بربندید  محمل ها     

 

به می سجاده  رنگین  کن گرت  پیر مغان  گوید      

 

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها      

 

شب تاریک   و بیم موج   و گردابی   چنین هایل       

  

کجا دانند   حال ما   سبکباران   ساحل ها         

 

  همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر       

   

 نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها    

    

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ    

  

متی   ما تلق   من تهوی   دع الدنیا  و اهملها     

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388

هوایی

دوستان اینقدر از رامسر عکس چسبوندند که من رو واقعا هوایی کردند!!!!!

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم تیر 1388

خاطره

 

بعد از پایان امتحانات ثلث سوم همه با هم با کوچ میرفتیم ییلاق و همیشه دوست   داشتیم که پشت وانت روی بلند ترین نقطه بشینیم و همه چیز رو بهتر ببینیم و صفا کنیم.اگه هوا بارونی بود و یا به علت سرما اجازه نداشتیم که پشت وانت بشینیم حالمون گرفته میشد.ولی خاطره من از ییلاق و آلبالو و یا بهتر بگم آب آلبالو.

در میدان بالا جایی که ایستگاه ماشینها بود دو تا برادر که فکر میکنم لات محله ای بودند.خونه آب آلبالو درست میکردند و میفروختند.از اونجایی که من آب آلبالو خیلی دوست دارم معمولا اونجا پاتوق من بود و اگه پولی گیرم میومد فورا آب آلبالو میخوردم ولی معمولا نظاره گر بودم چون پول نداشتم.

این دو تا برادر که برادر بزرگتر از ناحیه دو پا مشکل داشت گه گاهی داد میزد  آب آلبالو ال ابا

آب آلبالو  به همراه آلبالو توی سطل بزرگی بودند و آب آلبالو به همراه آلبالو ها توسط قیفی داخل شیشه های خالی نوشابه میشدندو اگه تعداد آلبالو ها یک دونه زیاد تر میشد شیشه رو بر میگردوند و اون آلبالوی اضافه رو در میاورد.

یادش به خیر ییلاق با چراغ گرده سوز و فانوس و طبیعت بکر .

متاسفانه امروزه برق و آسفالت و خونه های مدرن و غیره از زیبایی اون کاسته.


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

قایقهای خورشیدی

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:29 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

خانه با قدمت حدود 500 سال در شهر Hameln

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

این هم از طرف من تقدیم به همه خوبان

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

شهر تاریخی Rothenburg ob.d. Tauber

شهری که عکسهایی از اون رو مشاهده کردید مربوط به شهر تاریخی     Rothenburg ob.d.Tauber هست که قدمت حدود 800 سال داره و خانه های زیادی در آن که در عکسها دیده میشوندقدمتی حدود 600 سال دارند.دور تا دور این شهر دارای دیوارهای بلندی هست که دارای دروازه های متعددی هست و در زمان قدیم یکی از ثروتمند ترین شهرهای آلمان بود.در آن زمان هر شهری برای خود مستقل بوده و تحت فرمانروایی شهردار آن بوده و شهرداران شهرهای محتلف تحت فرمانروایی امپراتور بودند.

به دلیل موقعیت این شهر که بر روی تپه هست و دیوارهای بلند آن برای دشمنان غیر قابل تصرف بود.

حدود 630 سال پیش دشمن این شهر رو محاصره میکنه و یکی از اهالی این شهر خیانت میکنه و به دشمن اطلاع میده باروت در کدام برج دیده بانی ذخیره شده و دشمن این برج رو با توپ هدف قرار میده و موفق به انفجار اون و تخریب قسمتی از دیوار شهر میشه و دشمن وارد شهر میشه و اون رو تصرف میکنه و قصد غارت و چپاول و کشتار مردم اون شهر رو داره که در این موقعیت شهردار این شهر (مرد با یقه سفید)از فرمانده دشمن تقاضای رحم بر مردم شهر رو میکنه و فرمانده به شرطی این تقاضا رو قبول میکنه اگه شهردار 3 و نیم لیتر شراب رو یک ضرب و بدون مکث بنوشه .شهردار قبول میکنه و پس از نوشیدن به مدت 3 روز در کما بوده ولی زنده می مونه و دشمن هم به قول خودش عمل میکنه و با گرفتن غرامت سنگین از اون شهر خارج میشه.

هر سال 2 بار در این شهر با مراسم خاصی آن حادثه یاد آوری میشه و توریستهای زیادی از تمام دنیا به خصوص از آمریکا و ژاپن از این شهر و این مراسم دیدن میکنند.

بدلیل شناخت یکی از ژنرالهای امریکایی که مانع بمباران این شهر در جنگ جهانی دوم میشه این شهر از تخریب جان سالم به در میبره.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم خرداد 1388

گل بوته شیشاق درUnna

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم خرداد 1388

تقدیم به مجتبی عزیز

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم خرداد 1388

شهر تاریخی Rothenburg ob.d. Tauber





نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

اهمیت خواب

ساعت بیولوژیک بدن در واقع همان ساعت درونی بدن شماست که زمان خواب و بیداری شما را مشخص می‌کند و به شما کمک می‌کند تا فعالیت خود را در ساعات روز افزایش داده و درتاریکی و شب هنگام از شدت آن بکاهید و استراحت کنید.

اهمیت خواب در انسان برکسی پوشیده نیست. تقویت سیستم ایمنی بدن، ترمیم نورون‌ها و حفظ کارآوری سیستم عصبی ساماندهی یادگیری و حافظه و رشد کودکان و نوجوانان به دلیل اینکه هورمون رشد بیشتر در حین خواب ترشح می‌گردد از عملکردهای ویژه خواب است. بنابراین با توجه به اهمیت خواب می‌توان گفت کم خوابی و بی‌خوابی صدمات جبران ناپذیری را به فرد وارد می‌کند از جمله کاهش توان یادگیری و تمرکز فرد سخت بلند شدن از خواب و چرت زدن در طی روز احساس خستگی و بی‌حوصلگی و بد رفتاری و افزایش حساسیت پذیری و درنهایت کاهش عملکرد سیستم ایمنی بدن و احتمال افزایش بیماری در فرد می‌شود.

همانطور که درابتدای بحث صحبت کردیم ساعات درونی بدن زمان بندی مشخص و معینی دارد ولی از فردیبه فرد دیگر متفاوت است. 
به طور کلی یک سیکل شبانه روزی بدن به شرح زیر می‌باشد:

شش – هفت صبح: دمای بدن افزایش می‌یابد. سطح هورمون‌های جنسی در اوج خود می‌باشند. سرعت سوخت و ساز بدن حداکثر است.

11-10 صبح: حداکثر هوشیاری و گوش ؟ بهترین زمان برای یادگیری و حفظ مطالب درحافظه کوتاه مدت.

13-12 ظهر: حداقل میزان انرژی و درجه حرارت بدن آدرنالین کاهش می‌یابد. احساس آلودگی نیم روزی اتفاق می‌افتد.

سه بعد ازظهر: دمای بدن و آدرنالین مجددا افزایش می‌یابد. بهترین زمان برای یادگیری و به خاطر سپردن مطالب در حافظه بلند مدت است.

پنج- هفت بعد از ظهر: درجه حرارت بدن و آدرنالین به اوج خود می‌رسند بهترین زمان برای فعالیت بدنی و ورزش است.

9 شب: ملاتونین افزایش و سوخت وسازکاهش می‌یابد.

10 شب: معمولا خواب آلودگی به اوج خود می‌رسد.

سه – پنج صبح: سطح هورمون‌ها و دمای بدن به حداقل خود می‌رسد و خواب عمیق است.

در واقع می‌توان گفت:

اوج خواب آلودگی در ساعات سه تا شش صبح و دو تا چهار بعد از ظهر می‌باشد.

اوج هوشیاری در ساعات 9 تا 11 صبح و 8 تا 10 شب می‌باشد.

با شروع فصل سرما خواب‌آلودگی و رخوت و سستی افزایش می‌یابد و حتی میزان خورد و خوراک بیشتر شده و بنابراین اکثر افراد مقداری وزن اضافه می‌کنند و به دلیل سرما فعالیت بدنی کاهش می‌یابد پس بهتر است مراقب وزن و سلامتی خود باشیم.

با توجه به مطالب بالا حال بهتر می‌توانید کارهای روزانه‌تان را برنامه‌ریزی کنید تا از بیشترین کارایی و بزدهی برخوردار شوید.

همانطور که مطلع هستید میزان خواب متوسط بزرگسالان 5/8 – 7 ساعت در شبانه روزاست و برای افراد مسن تقریبا 5/6 ساعت در شب و یک ساعت در طی روز می‌باشد. البته زنان باردار به خواب بیشتری نیاز دارند.
 
تهیه شده توسط مجله دانش تغذیه
اختصاصی سیمرغ
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388

عکسهای جواهرده که از اینترنت سرقت شده


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388

ممنونl

دیروز در محل کارم موقع نهار سری به وبلاگ زدم البته بعد از چند روز غیبت به دلیل مشغله زیاد.دیدم که دوستان خیلی فعال بودند .سعید مثل همیشه با عکسهای زیبایش موجب خوشحالی من شد و همینطور حضور فعال فرهاد عزیز هم  بسیار موجب خوشحالی من شد که همواره سعی کرد که برای ما عکسهایی رو بچسبونه که بدلیل مشکلات فنی موفق نشد امیدوارم که به زودی این مشکل حل بشه.

دیروز از محل کارم به قول سعید فقط رد پایی از خودم بر جای گذاشتم ولی امروز خواستم از این طریق از این دوستان به خاطر تلاش و زحمتشان تشکر کنم .امیدوارم که همه شما دوستان بهار زیبایی داشته باشید و موفق و سلامت باشید.

آرش


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

لباسهای محلی (امی ور)-به درخواست دوست عزیزمان اسحاق عزیز

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

لباسهای محلی

 Bilder der traditionelle kleidung::    TOP


Mazandarani


Gilani


Turkmen


Balutschi


Ghutschaani


Ghasch'ghaaii


Kaschaani


Bachtiaari


Lori
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 4:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388

ممنون

خواستم از دست اندرکاران این سایت ومخصوصا به خاطر موزیک متن زیبایی که برای آن انتخاب کردند تشکر کنم .

خداقوت و خسته نباشید 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

ماما

چند روز پیش روز پرستار و ماما بود و یه جریانی که رامسر اتفاق افتاد یادم اومد.

خونواده ای میرن برای پسرشون خواستگاری.طبق معمول صحبتها سر میگیره و پدر دختره میگه  : می کیجا ماما یه

پدر پسره که آدم شوخ طبعی بود گفت: ما ما یم نباشه می وچه وره ماما چکانه.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 12:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388

روز مادرمبارک

امروز در اینجا روز مادر هست در ایران رو نمیدونم در هر صورت برای مادر هر زمان میشه نوشت.



تو اي مادر که يک عمره  دلت با غصه دم سازه

صبوري هاي تو مادر منو به گريه ميندازه

مثل يک  طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم

از اون لالاييات مادر بخون بازم توي گوشم

براي سرنوشت من تو دلواپس ترين بودي

براي اشکهاي من هميشه آستين بودي

تو اي هميشه غم خوارم تو اي مطرح ترين يارم

به نام نامي مادر هميشه دوستت دارم

من این روز رو به همه مادرهای جهان تبریک میگم.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 12:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388

بدون شرح

با تصو يب هيئت دولت ساخت بزرگترين تله کابين جهان در رامسر عملياتى مى شود . به گزارش شمال نیوز به نقل از خبرنگار کیهان در ساری،در اجرای مصوبه دومین سفر هیئت دولت به مازندران بزرگترین تله کابین جهان در این استان عملیاتی می شود.


حالا یکی دیگه



یكی از سرمایه‌گذاران بخش خصوصی پروژه توسعه فرودگاه رامسر گفت: با اعتبار ۱۰۰ میلیون دلاری پس از اتمام كار توسعه، فرودگاه رامسر دومین فرودگاه مدرن دنیا خواهد شد.


گرفته شده از سایت اخبار رامسر /سماموس
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 6:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388

بدون شرح



نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم اردیبهشت 1388

از دور دل بر از نزدیک زال بر

عکس زیبای  سعید که اخیرا از منظره هتل رامسر گرفت زیبایی رامسر و هتل رامسر رو به تصویر کشید.

رامسر به دلیل طبیعت زیبایش یکی از شهرهای زیبای دنیا هست.نزدیکی شهر به رشته کوههای البرز و منحصر به فرد بودن شکل و پراکندگی این کوهها نقش مهمی در این زیبایی دارد.

از طرف دیگر ساختمانهای زیبا مثل هتل رامسردر دامنه این کوهها هم در این زیبایی و جذب توریست بی تاثیر نیست.

مشاهده و یا عکس برداری از هتل رامسر از فاصله دور برای من بسیار لذت بخش بود ولی وقتی این هتل را از نزدیک دیدم و وارد آن شدم از وضعیت ساختمان و تجهیرات و مبلمان کاملا فرسوده بسیار متاسف شدم.

دیوارهای ترک خورده و مبلمانهای رنگ و رو رفته منظره جالبی برای من و همراهان من نبود.پرسنل آموزش ندیده که نحوه برخورد و سرویس دهی را اصلا بلد نیستند هم بسیار ناخوشایند بود.بعد از نشستن بر روی مبل و فورا احساس کردن مبلهای خیس که ظاهرا به تازگی با پارچه های آبدار گرد گیری شده بودند هم طرف دیگه قضیه بود.

با اینکه اصلا میهمان زیادی نداشتند بعد از مدت زمان بسیار زیادی کسی آمد و پرسید که ما چی میل داریم.

بیشترین چیزی که من رو متاسف کرد این بود که ساختمان هتل رو به فرسایش و نابودی هست .شاید این هتل زمانی 5 ستاره بود ولی اگه به دادش نرسن به زودی ستاره ای برای اون در آسمان زیبای رامسر باقی نخواهد ماند.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

بهار در محل کارم

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388

آرشتیک ایرانی

چند وقت پیش در بندر هامبورگ با کشتی تفریحی در حال گردش بودیم و راهنمای کشتی در مورد بندر و تاسیساتو ساختمونهاش توضیح میدادو به این ساختمون که رسیدیم گفت که طراح این ساختمون یک ایرانی به نام آقای تهرانی هست.


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:15 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

نو بهار

نو بهار است در آن گوش که خوشدل باشی      که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش      که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی         وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است     حیف باشد که زکار همه غافل باشی

گر چه راهی ست پر از بیم ز ما تا بر دوست    رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

نقد عمرت ببر و غصه دنیا به گزاف    گر شب و روز درین قصه مشکل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد   صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

موزه مادام توسو

موزه مادام توسو که در لندن و آمستردام هست که تعداد زیادی از توریست ها از آنها بازدید میکنند.و تعدادی عکس از موزه آمستردام تقدیم به دوستان.برای عکس گرفتن از مجسمه باراک اوباما 10 یورو اضافه میگیرند.





نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم فروردین 1388

تاریخ تمدن ایران در موزه لوور (luwr) پاریس

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم فروردین 1388

شعر لالایی

لا لا بوخاس عزیز پسر (دختر)

یواش دابس تی چشمانه

تی آسمان ستاره تره چنم سبد سبد

لالا  لالا  لالا  لالایی

لالا بوخاس   لالابوخاس

تو می شعر و ترانه ای

تو می نفس  می آرزویی

می خنده ره بهانه ای

لالا   لالا  لالا  لالایی

تی نام می یادگاره

خدا تره بداره   خدا تره بداره

عزیز پسر (دختر) گل پسر (دختر)

می چشم سو می تاج سر

تو می دل قراره   می دل بهاره

تو تونی می تشنه جانه بارش وکی  بواری

تو می دستره عصایی  تو نعمت خدایی

تو می چراغ خانه    می درده  ره دوایی

لالا  لالا  لالا  لالایی

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

عکسهای دیگری از موزه طبیعت شهر مونستر

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

عکسهای دیگری از موزه طبیعت شهر مونستر



نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

آرش در عصر یخبندان

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388

آرش

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام اسفند 1387

سال نو مبارک

سال نو و فرا رسیدن بهار بر همه مبارک باد.

n11bp1.JPG

 


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

غکس یادگاری



این هم عکس یادگاری سال اول دبستان در سال 1357 که من و امیر در این عکس هستیم.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:5 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم اسفند 1387

دوران مدرسه

نوشته مهدی من رو به هوس انداخت تا چند جمله ای هم من بنویسم.

سال 57 سال اول ابتدایی با امیرآرتنگ در یک کلاس ودر مدرسه 17 شهریوربودم معلم ما خانوم سرتیپی بودو در این سال انقلاب شدو یک ماه تعطیل بودیم و بعد از انقلاب به مدرسه دیگری که اگه اشتباه نکنم مدرسه ملی پارسا نام داشت منتقل شدیم. سال سوم ابتدایی با مجتبی همکلاسی بودم و معلم ما خانوم عبدالعلیان بود و  دوران راهنمایی هم در مدرسه آیت الله کاشانی رمک با امیر و مجتبی و محمد کریمی هم مدرسه ای  بودم ولی نمیدونم که توی یک کلاس هم بودیم یا نه.

دوران دبیرستان رو در دبیرستان امام بودم که سال اول که رشته تجربی بود 4 تا کلاس بودیم  واز سال دوم  تا چهارم ریاضی همه ما با هم همکلاسی بودیم.

من از این بابت خوشحالم از اینکه همت دوستان باعث شد که ما همکلاسی ها دوباره با هم در ارتباط باشیم.


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

كشف يك جنگل زيرزميني ...

كشف يك جنگل زيرزميني فسيل شده پهناور كشف يك جنگل فسيل شده پنهاور به عرض صدها متر در زير زمين، تصوير بسيار استثنايي را از ابتدايي‌ترين گياهان در زمين ارائه كرده است. به گزارش سرويس «علمي» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بقاياي سالم مانده بي‌نظير و بسيار زيباي اين جنگل در يك معدن ذغال سنگ در ايلينويز آمريكا در زير زمين شناسايي شده كه قدمت آن به 300 ميليون سال پيش باز مي‌گردد. در اين پژوهش كه نتايج آن در مجله زمين شناسي منتشر شده، گروهي از محققان آمريكايي و انگليسي اعلام كردند كه مجموعه متنوعي از گياهان فسيل شده و منقرض شده امروزي در اين جنگل مشاهده مي‌شود. اين جنگل كه فضايي را به مساحت 1000 هكتار اشغال كرده شامل فسيل بزرگترين جنگل‌هاي باراني است كه تاكنون كشف شده است. به گفته محققان اين مجموعه كشف شده كاملا متنوع و پويا است.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم اسفند 1387

درخت سرخدار، شاهکار جنگلهای شمال ایران

سرخدار میراث زنده و شاهکار جنگلهای طبیعی شمال ایران است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران این درخت از نظر تنوع زیستی و حفظ ذخایر ژنتیکی و بوم شناسی یکی از گونه های منحصر به فرد و مهم منطقه هیرکانی و باقی مانده از دوران سوم زمین شناسی است.

بومی اروپا و شمال افریقا است، در اغلب جنگلهای شمال ایران از آستارا تا گرگان و در ارتفاعات متوسط آن پراکنده است ولی در جنگلهای فوقانی تا هزار و چهارصد متر ارتفاع از سطح دریا داخل می شود.

مطالعات فسیل شناسی و دیرینگی درختان سرخدار را بالغ بر صد و نود میلیون سال می دانند. گفته می شود انسانهای ماقبل تاریخ آن را می شناختند و از برگ آن نوعی ماده سمی تهیه و برای آلوده کردن نیزه ایشان استفاده می کردند.

تصور می شود واژه taxin به معنی زه آلود به این موضوع برگردد. اهالی شمال نیز این درخت زیبا را به علت سمی بودن برگهای آن نامیمون دانسته و برای حفظ دامهای خود آن را از جنگل حذف می کنند ولی در مصارف روستایی چوب آن مورد توجه است و برای پایه انبار برنج و در و پنجره به کار می رود.

این درخت تا حدی سایه پسند بوده با پوستی فلس دار از سوزنی برگان می باشد ولی بر خلاف آنها فاقد مجاری صمغی است. چوب درون سرخدار به رنگ قرمز شاه بلوطی و برگهای آن دائمی و همیشه سبز است که در قسمت پایینی درخشان و براق می باشد. بلندی آن 9 تا 30 متر و قطر آن به 3 متر می رسد. رشد آن بسیار کند و رویش ارتفاعی آن سالانه 10 سانتی متر است. نیازمند خاک مرطوب می باشد. بذر سرخدار توسط پرندگان از جمله قرقاول پخش می شود، سنجابها نیز به انتشار بذر سرخدار کمک می کنند.

میوه نوع ماده آن به رنگ قرمز و نوع نر آن به رنگ زرد است که هر دو غیر سمی هستند.

این گونه در جنگلهای شمال از بلندی افرا تخته، پونه آرام و جنگلهای نهارخوران گرگان تا جنگلهای سوادکوه و دره ها و پرتگاههای گیلان و مازندران همراه با سایر گونه های جنگلی یافت می شود.

نام های محلی این درخت در مازندران و گرگان سرخدار، سرخه دار و سخدار، در علی آباد کتول سوختان و در رودسر و آستارا سیردار نامیده می شود. نامهای عربی آان نیز زرنب، رجل الجراد و شجره الفشاع می باشد.

تاريخ خبر : 1385/05/30
منبع خبر : 1385/5/22خبرگزاری دانشجویان ایران

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:44 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام بهمن 1387

مسجد تاریخی آدینه (قسمت اول)

در حال حاضر کهن ترین مسجد پس از مسجد آدینه مسجد جامع لاهیجان است. اما از نظر تاریخی مسجد جواهرده با پیشینه یقینی نهصد ساله از کهن ترین مساجد و قداست ترین آن ها می باشد. هر ساله از گیلان و مازندران شماری از مردم برای زیارت و شرکت در مراسم خاص گل کاری آن گرد می آمدند و با اجرای برنامه های شاد نمایشی و کشتی و مبارزه های مردان به شکل کشتی گیل مردی می کوشیدند تا علاقه خویش را به مسجد نشان دهند.

مسجد آدینه در اندیشه بسیاری از مردمان حتی برخی از علمای گیلان چون آیت الله مهدوی سعیدی لاهیجی از ارزش و جایگاه خاص و ویژه ای برخوردار بوده است. به نظر ایشان مردم گیلان تشیع امامی را از مردم آخوند محله و علمای بزرگ تنکابن دارند؛ زیرا آخوندمحله رامسر که پایگاه اندیشه دوازده امامی بوده است با علمای به نامی چون شل شریف سرابی تنکابی و سید بزرگوار پله سید ( پله به معنای بزرگ ) و بسمل و خاندان معروف الهیان و دیگر علمای به نام موجب شده است تا اندیشه شیعی امامی در منطقه غرب مازندران تا غرب گیلان رواج و گسترش یابد. وی همواره از آخوندمحله به عنوان پایگاه به نام شیعه و عالمان یاد می کرده است و به نویسنده به یاد آن بزرگان احترام و ارج بسیار می نهاد.

مسجد آدینه که همان مسجد جامع است مهم ترین پایگاه دینی در کل منطقه بوده است. این مسجد گویا پیش از آن که به مسجد و به اصطلاح بومیان مزگت تبدیل شود از عبادتگاه های زرتشتی و حتی بر باور برخی از معابد پیش از زرتشتیان و گبرها یعنی معبد آناهیتا بوده است.

تاریخ بنای مسجد آدینه

گرچه نمی توان نظر خطعی درباره تاریخ نخستین بنای این مسجد ابراز نمود، اما قراین و اماراتی هست که ما را در پی بردن به تاریخ تقریبی بنای اولیه آن کمک می کند:

اول این که: حسن الاطروش ناصر کبیر اواخر قرن سوم (287 هجری قمری) وارد هوسم ( رودسر امروزی) شد و چهارده سال به نشر آیین اسلام پرداخت [3] و به گفته ابن اثیر: « از گیلان و دیلمان کسانی که در این سوی سفیدرود تا آمل، نشیمن داشتند دعوت ناصر را پذیرفتند و پیرو مذهب تشیع شدند» [4] و از آثار او مسجد رودبارک اشکور و مسجد گیلاکجان ( یکی از روستاهای حومه رودسر) است. [5] این که جواهرده در عصر ناصر کبیر وجود داشته، امری مسلم و قطعی است چرا که در «حدود العام» که کتاب جغرافیای جهان است و در نیمه دوم قرن چهارم(حدودا هفتاد سال پس از ناصر کبیر) نوشته شد، به ده ناحیه دیلم اشاه گردید که «جوداهنجان» از آن جمله است و به عقده رابینو سفرنامه نویس انگلیسی منطبق با جورده تنهجان بوده [6] و با توضیحاتی که در آغاز این بخش آمده است انطباق آن با جواهرده امروزی غیر قابل انکار می باشد

بنابر این بدیهی است که جورده تنهجان که در فاصله ای نه چندان دور از هوسم قرار دارد، از این تغییر آیین به دست ناصر کبیر مستثنی نبوده و مردم پیرو مذهب تشیع شدند که تاسیس مسجد یکی از آثار اولیه آنان است.

دوم این که: آدینه واژه از پارسی سره است که به معنای جمعه می باشد و در تمامی نواحی کرانه های جنوبی دریای خزر و رشته کوه البرز، کمتر مسجدی را می توان یافت که نام آن آدینه باشد و اغلب به نام مسجد جمعه شهرت دارند و معمولا مسجدی که در آن نماز جمعه بر پا می شود دارای چنین نامی است و چون در قرون اولیه اسلامی نسبت به اقامه نماز جمعه اهتمام بیشتری ورزیده می شد و انجام آن از واجبات محسوب می گردید، لذا در هر شهر یا مرکز ولایت مسلمان نشین، یک مسجد جمعه وجود داشت. در منابع تاریخی مربوط به قرون اخیر، مسجدی را نمی بینیم که در این نواحی نام جمعه بر آن نهاده باشند و اگر هم مسجدی دارای چنین نامی است متعلق به قرون اولیه است که مسجد آدینه را می توان از آن جمله به شمار آورد. مضافا از نام «آدینه» چنین پیداست که هنوز واژه های عربی نظیر جمعه در این ناحیه رایج نشده بود، چرا که مردم تازه به اسلام گراییده و بیش و کم پیروان کیش زردشتی در گوشه و کنار به چشم می خوردند و اغلب، واژه های غیر تازی به کار می بردند که واژه «آدینه» از آن جمله است. گفته رابینو که «تا قرن چهارم پیروان مذاهب دیگر در این نواحی بیش و کم به چشم می خورند» [7] موید آن است.

سوم این که: چنان چه در موارد یاد شده تردیدی حاصل شود لااقل می توان گفت که این مسجد در سال های آخر قرن ششم و یا اوایل قرن هفتم هجری قمری در دوره استیلای اسماعیلیان بر این منطقه بنا شده است.

جانشینان حسن صباح در سال 590 هجری قمری به دنبال سازش با « هزار اسب بن شهر نوش» یکی از ملوک پادوسپانی، هوسم تا سخت سر را به اشغال خود در آوردند و پنجاه سال بر این محدوده از ساحل دریای مازندران تا الموت فرمانروایی کردند. [8] آنان مانند اسماعیلی مذهبان دیگر پارسی زبان، بر به کار بردن هر چه بیشتر واژه پارسی همت می گماردند و اغلب سعی داشتند که کمتر واژه عربی به کار برند و واژه هایی چون «آدینه» در آثار بزرگان این طایفه نظیر سرنامه ناصر خسرو علوی قبادیانی مروزی، فراوان به چشم می خورد. از این رو بعید به نظر نمی رسد که مسجد یاد شده در عهد آنان بنا شده و این اسماعیلیان بودند که چنین نامی را بر آن نهادند. چیزی که توجه همگان را بر می انگیزد این است که واژه آدینه هنوز بر سر زبان هاست و هیچ گاه نشد که واژه جمعه جایگزین آن شود.

بنا به روایات محلی آخرین تجدید بنای مسجد آدینه جواهرده به سال 1045 هجری قمری به دست ملا شریف معروف به «شل آخوند» که در عصر خود از علمای بزرگ به شمار می آمد، انجام گرفته که خود از اهالی محل یاد شده بوده است.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387

رسم مسجد گلکار در رامسر-قسمت دوم

زندگی
در مرگ یا مرگ در زندگی در عین سادگی مچد گلگار حکایت از بینش اسطوره ای
دارد ، شاید قاطبه مردمی که مشغول به گل مالی کردن گوشه ها و بطن مسجد
آدینه بودند از این بینش اسطوره ای خبر نداشته باشند؛ اما خوب می دانستند
که گلکاری مسجد در فضایی توام با جشن و سرور صورت می گرفت، و این در حالی
بود که حیاط حدود پنج  هکتاری آینه مچد قبور اموات
آنها نیز بوده ، چنین نگرشی به زندگی و حیات مجدد مسجد در واقع پذیرش اصل
معاد است، روزگاری که در سرمای بی عملی مردم هر کسی باید جامه ای در خور
از عمل نیک داشته باشد تا بتواند سرمای سرد قیامت را تحمل کند، لذت عمل
نیک در هر جایی توام با نشاط همراه است، بنابراین زندگی همراه با مرگ نوعی
سخره گرفتن مرگ یا بی اعتنایی به آن نیست؛ بلکه نوعی آمیزش با زندگی مردم
بود، چیزی که اکنون به آن بی توجه هستیم در واقع هم اکنون وقتی به قبرستان
می رویم دچار نوعی افسردگی می شویم ؛ در حالی که در گذشته مسلمانان و حتی
زرتشتیانی که در این نواحی ساکن بودند برای اینکه اجساد مردگانشان از شر
بدی و شرارت دور شود آن را در آفتاب داغ بلندی وژک( کوه روبروی مسجد آدینه
) قرار می دادند تا آنقدر آفتاب بر آن بتابد که سپیدی استخوانهای اموات
تقدیم خاک شود؛آنوقت بود که  حتی به قول مولوی شاعر
قرن هفتم به شب مرگ شب تعریس ( شب عروسی ) می گفتند؛ با چنین تفکر نانوشته
ای بود که گویا مردم مردگان خود را نیز در پس همان گردهمایی ارزشمند مچد
گلگاری می دیدند و صد البته بنا به تفکر خیامی؛ شاید همان گلی که بر
دیواره مسجد قرار می گیرد پاره ای از وجود یکی از اموات و اجداد و در


همانهایی باشد که در حیاط مسجد به آمیزش با زندگی و نشاط مشغولند.


درکارگه کوزه گری رفتم دوش       دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش


ناگاه یکی کوزه برآورد خروش       کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


نحوه گلکار:


مناسبت
گلکار مچد تاریخیت دارد، برای همین زمان و مکان نقش اساسی در آن ایفا می
کند چه اینکه مسجد ساخته شده از گل مثل آسید سعید، واجب الاحترام و تنگدره
ابجی در جاهای دیگر هم بوده، در چنین رویکردی است که فهم مکانی که مردم،
سنتی را در آن اجرا می کنند ، پیش از آنکه جنبه جغرافیایی داشته باشد؛
ازمنشی اسطوره ای تاریخی حکایت می کند که پیوسته از تاریخ به اسطوره و بر
عکس جاری است ، از همین رو می توانیم هر یک از برنامه های موجود اعم از
بازیها ، جشن ها و ... تا گلکاری را با رویه های اساطیری مورد بررسی قرار
داد. گمانی که دکتر منوچهر ستوده نیز در کتاب شهیر از آستارا تا آستارا
آباد بر آن تأکید می کند و رسم گلکاری در مسجد آدینه را به قبل از اسلام
حواله می دهد: نام کهن این مسجد (آدینه) دزگامزگتی است، گلکاری ظاهراً
مربوط به دوران قبل از اسلام است ، زیرا در تعمیر و مرمت مساجد اسلامی
چنین رسمی وجود ندارد، این عبارت اگر چه با تردید بیان شده؛ اما اگر به
سابقه مساجد اسلامی  مراجعه کنیم ، هیچ مسجدی نیست
که با چنین رسمی جامه ای نوین از گل و عطر گلاب بر تن خود نماید ، آن هم
به دست دوشیزگان محلی (ستوده ، 34) . اگرچه در طول تاریخ این مسجد دچار
حوادثی مثل زلزله 1044 ه .ش شد ؛ اما سنت های مترتب بر آن زنده و از نسلی
به نسل دیگر منتقل شد. - مجال نشانه شناسی در این میانه نیست، امیدوارم
عمری باشد در مقاله ای این مباحث را بگسترانم - و اما گل عنصر بایسته ای
نزد مردم کهن ایران زمین است، به جز آفرینش آدمی که بنا به نقل قرآن کریم
از گل بوده ، آمیزش مردم با گل و روزی طلبی از اندرون خاک نوعی تقدس به
این مام پر گهر داده است، علاوه بر استفاده روزمره از گل برای سرشویی ،
جامه شستن، ظرف شستن نیز مورد استفاده قرار می گرفت:


بگفتا من گِلی ناچیز بودم                ولیکن مدتی با گُل نشستم


بر
اساس تقویم گالشی مراسم آغاز سال جدید(نوروز بَل) به طور تقریبی وابسته به
محل برگزاری و نحوه قراردادن پنج روزکبیسه بین سیزدهم تا هفدهم مردادماه
برگزار می شد (گاه شماری و سال شماری دیلمی ، امین حسن پور) ، هفدهم
مردادماه در واقع عید نوروز گالشی محسوب می شود که به آن نوروزما می گفتند
این ماه از هفدهم مرداد آغاز و تا پانزدهم شهریور ادامه می یابد، در گذشته
های نه چندان دور مردم خوش مشرب گالش برای شادمانی هیزم فراوانی را جمع
کرده و آتشی گسترده و جالب توجه روشن می کردند که این روشنایی از آغاز صبح
تا پاسی از شب ادامه داشت، در کنار این روشنایی و شور و شوق آتشین انواع
بازی ها شکارها و مراوده های بومی صورت می گرفت ، طبل زنان و کرنا زنان با
ساز خود همه مردم را دور آتش جمع می کردند تا شادمانی خود را تقسیم کنند،
این آتش البته می تواند رمز پرشکوهی از سوزاندن کینه و نفرت و شیطان دروغ
در سال گذشته باشد، البته روشن کردن آتش در هرم سوزان مردادماه از چند
منظر حایز اهمیت است . نخست اهمیتی است که کوه نشینان به آتش می دهند،
دیگر این که آتش پاک کننده خبائث ا و روشنا بخش زندگانی است، همهمه فرا
رسیدن این جشن بزرگ در قدیفه ها ، لاوندها (چادرشب) و پارچه های دوخته شده
نیز به خوبی نشان داده شده است، در برخی از سوزن دوزی ها تصویر زنانی با
لباس محلی را نمایان می کند که با مجمعی بزرگ در دست به سمت آتشی فروزان
پیش می روند ، زنان عمدتاً با لباس رنگی بویژه رنگ قرمز نخ دوزی شده اند،
در هر بخش از این پارچه ها که توسط دختران و زنان عمدتاً در میدان بزرگ
چاک دشت و دیک سر دوخته می شد، فصول گالشی را به صورتی در هم تنیده؛اما
گویا نشان می دادند، این پارچه ها و البته چادرشب ها اگرچه از طرح اولیه
ای برخوردار بوده اما قاطبه بافندگان از فلسفه چنین نقوشی بی خبر بودند؛
متأسفانه در دهه های اخیر چنین پارچه بافی هایی را در جواهرده ندیده ام ،
اما نمی توان حکم به قطعیت توقف دوخت و بافت آن داد.


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

کشتی گالشی

کشتی گالشی در چاک دشت ییلاق جواهرده به داوری آقای اسماعیل محمد زاده

 

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

رسم مسجد گلکار در رامسر-قسمت اول

تصویری از یک مراسم


اولین جمعه مرداد ماه  برخی
گویند (حدوداً هفدهم مرداد ماه شمسی) مردم که تا این زمان از طریق خطاب
های شفاهی به یکدیگر خبر داده اند؛ در حیاط آینه مچد (آدینه مسجد) جمع می
شوند ، تقریباً شبیه سیزده بدر فعلی ما ، از هر گروهی می توان در جمع
گردآمدگان دید، بقال، پارچه فروش ، سبزی فروش، تنقلات ، اما بخش قابل توجه
لافند بازی و مارگیری (معرکه گیری) بوده که عمدتاً توسط پهلوانانی از
گیلان و مازندران انجام می گرفت . در لافند بازی که بسیار مورد توجه عامه
قرار داشت ، بعد از سرنا و کرنای همراه لافند باز، شیطانه ـ مردی با چهره
ای سیاه شده و لباسی خنده آور ـ شروع به جست و خیز می کند تا اندکی مردم
را بخنداند. در واقع از منظر وی با عمل خود چشم بد را از لافند باز دور می
کند و متوجه خود می نماید؛ مدتی پس از آوای سرنا و کرنا لافند باز به
آرامی از طناب بالا می رود و باقی ماجرا که شما هم شاید ـ و حتماً ـ بارها
دیده اید، در جایی دیگر گروهی از مردم به تماشای مارگیران(معرکه گیران) می
روند ، این معرکه گیران البته مار هم همراه خود دارند؛ اما در بخشی از
گفتار خود اشاراتی به داستان کربلا و ماجرای ابومسلم خراسانی سردار ایرانی
دارند که به خونخواهی امام حسین (ع) بر امویان شورید ، در تصاویری که بر
روی پارچه ای مستطیل شکل و بلند و عریض کشیده شده بود دیگ هایی بزرگ دیده
می شد که امویان درون آن دیگ جزع و فزع می کردند و مرشد با آب و تاب
داستان خونخواهی امام حسین (ع) را نمایش می داد ، در اجتماع مسجد گلگار
ویژگی منحصر به فردی نیز دیده می شد و آن جامه نو پوشیدن مردم بود ، گویا
به همان صورت که مسجد با گل آرایش می شود، آنان نیز لباسی نو پوشیده اند
تا به تماشای خلعت پوشی مسجد آیند، در این میان جوانان دختر و پسر نیز
دنیایی داشتند ، بسیاری از آشنایی ها و ازدواج ها در این روز محقق می شد،
تحققی بر اساس پابندان دینی و مذهبی ، در همهمه جمعیت حاضر در حیاط مسجد
گروهی نیز بر سر مزار اموات خود شمع یا پیه می سوزاندند ، دسته گل یا
مرزنگوش بر جلای سنگ های نسخته جلوه می داد، تخته سنگ های قبور اموات در
این روز میدانی دل انگیز برای کودکان محسوب می شد، جلبک های موجود بر روی
سنگ کوهی؛ نوعی حنا محسوب می شد که کودکان با رقیق کردن آن توسط آب دهان و
مالش آن را بر کف دست خود می زدند تا دستشان رنک حنایی شود، دختران بزرگتر
بر کودکان خلیفه گری می کردند تا یکایک کف دست آنهاحنای خرزهره بگیرد.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

ریس اداره راه و ترابری استان نورد راین وست فالن (استانی که ما زندگی میکنیم) در حین رانندگی سرعت بیش از حد مجاز داشت و توسط پلیس متوقف شد و به عنوان جریمه گواهینامه رانندگی اش را برای ۴ هفته از او گرفتندو او از شغل خود استعفا داد و گفت که من نمی تونم مجری قانونی باشم که من خودم اونو اجرا نمیکنم .
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

دختر جوان ایرانی‌الاصل رکورد سال ۱۷۱۷ را زد

كسب مقام جوان‌ترین استاد دانشگاه جهاننام آلیا صبور، ۱۹ ساله به عنوان جوانترین استاد دانشگاه های معتبر جهان در كتاب رکوردهای گینس ثبت شد.

 

به گزارش رجانیوز به نقل از پایگاه خبری worldbulletin، آلیا صبور شهروند امریكایی ایرانی‌الاصل است که كه تمام وقت در دانشگاه نیویورك تدریس می‌كند و به عنوان یك نابغه نام خود را در ردیف جوان‌ترین استاد دانشگاه جهان ثبت كرده است.
وی در سن ۱۰ سالگی در دانشگاه استونی بروك ثبت نام كرد و در ۱۱ سالگی به عنوان عضو اركستر سمفونی "راك لند" به اجرای قره نی پرداخت.
صبور مدرك لیساس خود را در ۱۴ سالگی در دانشگاه نیویورك اخذ و در ۱۸ سالگی در ۱۹ فوریه، مدرك دکترای خو را از دپارتمان تكنولوژی پیشرفته فوزیون در دانشگاه كانكوك سئول دریافت کرد.
وی تا ماه قبل در دانشگاه دروس فیزیك را در دانشگاه كنكوك تدریس می‌كرد و در حال حاضر، ریاضی و فیزیك در دانشگاه جنوبی ایالت نیواورلند تدریس می‌كند. او یكی از دلایل ترك دانشگاه سئول را مشكل تکلم به زبان كره‌ای بیان کرده است.
صبور، اولین شهروند امریكایی است كه رتبه اولین و جوان‌ترین پرفسور زن را در تاریخ امریكا دارا است.
ركوردار قبلی جوان‌ترین پرفسور دانشگاه متعلق به فیزیكدان اسكاتلندی كولین مك لورین است كه در سال ۱۷۱۷ در سن ۱۹ سال و ۷ ماهگی این رتبه علمی را کسب کرده بود.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

رامسر در پنجمین سال پیاپی رتبه اول کنکور سراسری استان مازندران (خبر رامسر)

جلسه شورای آموزش و پرورش با حضور آقاجانکردی سرپرست فرمانداری ـ باقرزاده امام جمعه ـ رضاخانی  رئیس آموزش و پرورش ـ مسئولین ادارات و مدیران مدارس در سالن اجتماعات فرمانداری برگزار گردید.

رضاخانی اظهار کرد: آموزش و پرورش شهرستان رامسر در پنجمین سال پیاپی رتبه اول را در کنکور سراسری کسب کرده است.

وی در ادامه افزود: در گروه آزمایشی رشته ریاضی و فیزیک، علوم تجربی، علوم انسانی به ترتیب در سال قبل رتبه 22، 7 و 3 بوده است که امسال به رتبه 10، 2 و 3 رسیده است.

رضاخانی بیان کرد: امسال شهرستان رامسر رتبه 6 هنر را کسب کرده است و در حوزه فعالیت های پژوهشی، آموزش و پرورش رتبه پژوهش و ارزیابی استانی رتبه اول را کسب کرده است.

رضاخانی با توجه به طرح مدرسه یاران اظهار کرد: از سوی وزارت آموزش و پرورش طرح مدرسه یاران جزو طرح برتر کشوری شناخته شده است و بعضی از شهرها با پیگیری از این طرح در شهرهای خودشان استقبال کردند.

وی در ادامه افزود: در سال 85 تعداد 86 نفر و در سال 86 تعداد 166 نفر و امسال آماری که از مدارس گرفته شده 232 نفر به مدارس کمک کردند. 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:31 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387

ايلميلي و تله کابين رامسر

 

 

«حسينعلي مهجوري» از فعالان محيط‌زيستي مازندران، در مورد تله‌كابين در دست ساخت رامسر مي‌نويسد: «اين تله‌كابين در سه كيلومتري رامسر (در مسير چابكسر) با احداث جاده‌اي به عرض 8 متر و طول 3 كيلومتر از اردوگاه كردستان (كنار ساحل) شروع و با قطع درختاني كهنسالي از نوع رانش، بلوط، خرمالوي جنگلي و ... به بالاترين ارتفاع كوه جنگلي ايلميلي مي‌رسد.»
كوه ايلميلي حدود 400 متر از سطح دريا ارتفاع دارد و محدوده آن تقريبا يكصد هكتار است. از ويژگي‌هاي بارز اين كوه كه در سراسر كرانه خزر كم مانند است، اينكه فاصله بسيار كمي با دريا دارد. اين كوه در اسناد تاريخي، «انملي» خوانده شده و در گويش محلي به آن گرگرلوكا و يا غي‌لوكا هم مي‌گويند. ايلميلي، موقعيت سوق‌الجيشي داشته و از فراز آن مي‌توان رامسر، چابكسر، رودسر، قاسم‌آباد، كتالم، سادات محله،‌ كلاچاي و ... را ديد. در نوك كوه،‌ چاه عميقي هست كه عمق آن هنوز شناسايي نشده و معروف است كه از آن راهي به دريا بوده است. از حدود يكصد هكتار جنگل كوه ايلميلي، 35 هكتار آن در اختيار بخش خصوصي قرار داده شده تا در آن تله‌كابين احداث كنند

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم بهمن 1387

آیا میدونستید

چشمه دمکش

اين چشمه در فاصله 3 کيلو متري جنوب غربي ، و در ابتداي کوهپايه شمالي البرز قرار دارد .مسير عبور آن از مقابل مجتمع تفريحي گلسرخ واز کنار کارخانه چاي سازي اميري مي باشد .آب اين چشمه بر خلاف چشمه هاي معمولي قطع و وصل مي شود . يعني پس از چند مدتي که از جريان آب مي گذرد يک توقف کامل چند ساعتي در جريان آب رخ مي دهد وپس از آن جريان آب برقرار مي شود . اين چشمه که در نوع خود در گيلان منحصر به فرد مي باشد در اوج آبدهي خود 574 ليتر در ثانيه آبدهي دارد . آب اين چشمه قليايي و داراي مقداري يون آهن مي باشد.قرار گيري اين چشمه در کنار درختان تنومند جنگلي به ويژه از نوع شمشاد و ممرز چشم انداز ويژهاي را خلق نموده است که هر سال با توجه به مناظر خود پذيراي گردشگران و مسافران زيادي از اقصي نقاط کشور مي باشد. 


لحظه پر شدن آب


 


لحظه خالي شدن آب


 

دمکش2


من دفعه قبل به دیدن این چشمه رفتم.در دنیا ۵ چشمه از این نوع وجود داره که به جز این چشمه دیگر آنها آب گرم هستد.

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 7:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم بهمن 1387

خواهرخواندگی شهر رامسر و شهر پورتمونت کشور شیلی (خبر رامسر)

درانات کینتروس لارا شهردار شهر پورتمونت شیلی و مهندس محسن مرادی شهردار شهر گردشگری رامسر سند رسمی خواهرخواندگی شهرداری رامسر از ایران و شهر پورتمونت از شیلی امضا شد .به گزارش روابط عمومی شورای شهر رامسر در این جلسه که در تالار هتل بزرگ رامسر با حضور فرماندار ، اعضای شورای اسلامی شهر رامسر، مسئولین ادارات و نهادها و خبرنگاران رسانه های گروهی برگزار شد پس از تلاوت قرآن مجید و پخش سرود ملی دو کشور ایران و شیلی ، مهندس مرادی شهردار با بیان خیر مقدم به شهردار شهر پورتمونت شیلی و هیئت همراه وی گفت : وجوه مشترک دو ملت ایران و شیلی به لحاظ تاریخی ، فرهنگی ، آزادی خواهی و تمدن کهن و زیبایی های دو شهر رامسر و پورتمونت و اظهار علاقمندی دو طرف دلیل عقد قرارداد خواهر خواندگی بین دو شهر شده است و هر حرکتی که جهت همکاری های دو شهر صورت گیرد در راستای سیاست های دو دولت ایران و شیلی خواهد بود .در ادامه آقای رابین درانات کینتروس لارا شهردار شهر پورتمونت با بیان موقعیت کشور شیلی و شهر پورتمونت گفت : علت علاقمندی ما به قرارداد خواهر خواندگی بهبود وضعیت و رفاه مردم این دو شهر می باشد و ما امیدواریم از این طریق سطح زندگی و رفاه مردم منطقه خود را ارتقا دهیم چون علیرغم فاصله ی دور جغرافیایی وجوه مشترک فرهنگی و اجتماعی بین مردم دو کشور وجود دارد .وی اظهار امیدواری کرد که با امضای این قرارداد برای مردم دو شهر رامسر و پورتمونت و رفاه و آسایش آنان را شاهد باشیم .

من که از این خواهر خواندگی و از این که موجب پیشرفت این دو شهر خواهد شد سر در نمیارم .لطفا کسانی که اطلاعاتی دارند چند کلمه ای در این مورد بنویسند .

ممنون

آرش

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387

میهمانی

دوستان زیادی میهمان ما بودند و بسیار علاقه مند که عکسها و فیلمهایی که از ایران گرفتیم رو ببینند.

  

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387

تی دست درد نکنه

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

چرا؟

دوستان سوال کردند که وصل کردن اینترنتم چرا اینقدر طول کشید؟ اینجا شرکتهای مختلفی وجود دارند که به شکلهای مختلف خدمات اینترنت و تلفن ارایه میدن.یک نوع از اونها اینجوریه که ماهیانه مبلغ ثابتی رو پرداخت میکنی و میتونی شبانه روز بدون محدودیت در داخل کشور تلفن کنی و همینطور از اینترنت استفاده کنی بدون هزینه اضافی.من دو سال پیش با یه شرکت قرار داد بستم برای ۲ سال ولی هزینه تلفن کردن به ایران جدا بود و گرون.شرکت دیگه ای رو پیدا کردم که خدمات بهتری ارایه میده و تلفن کردن با ایران ارزونتره.قرارداد با شرکت قبلی رو دیگه تمدید نکردم و با شرکت دیگه قرداد ۲ ساله بستم.شرکت قبلی در ۳ نامه به من پیشنهاد ۱۰۰  و ۱۵۰ و ۲۰۰ یورو کرد تا من قرارداد رو تمدید کنم و من قبول نکردم.شرکت قبلی باید خط رو ۷ ژانویه تحویل میداد ولی تا ۲۲ ژانویه این کار رو نکرد تا شاید من پشیمان بشم و قرار داد رو تمدید کنم ولی از اونجایی که من رمکی هستم این کار رو نکردم.شرکت جدید هم ۶ روز لازم داشت تا خط رو راه اندازی کنه .

ارادتمند همه شما

آرش

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

سلام

سلام بر دوستان

بعد از مدت زیادی دوباره در خدمت دوستان هستم و همانطوری که قبلا نوشته بودم به علت عوض کردن شرکت عرضه کننده اینترنتم حدود ۲۲ روز اینترنت نداشتم و امروز دوباره توسط شرکت جدید وصل شد و از این بابت خوشحالم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387

خبر

دیروز باخبر شدم که اینترنت من حداقل تا دو هفته بعد وصل نمیشه.و این بدلیل کم کاری شرکت قبلی عرضه کننده اینترنتم هست که نمی خواد منو به راحتی از دست بده و امروز بعد از کار میرم تا با اونها صحبت کنم

من دوباره خبر میدم

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پانزدهم دی 1387

حیات وحش

چند وقت پیش نوشته بودم که اطراف محل زندگی ما منطقه حفاظت شده برای حیوانات وحشی هست.امروز بعد از ظهر در حال قدم زدن بودیم که عکسی گرفتم.آهوها و قرقاقولها معمولا صبح زود بیشتر از وقتهای دیگه قابل دیدن هستند.مخفیگاهی که در شکل میبینید برای کسانی هست که کار  آمارگیری و محافظت ار این حیوانات رو انجام میدن .

 

 

ضمنا به دلیل عوض کردن شرکت عرضه کننده اینترنتم تا حدود ۱۰ روز دیگه  اینترنت ندارم ولی از محل کارم میتونم به وبلاگ سر بزنم ولی به دلیل محدودیتهایی نمیتونم زیاد بنویسم.

بدرود

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم دی 1387

عنوان ندارد

با سلام خدمت دوستان .بعد از یک غیبت یکساله دوباره در خدمتیم.دوستان در این مدت مطالب زیادی نوشتن که من کم آوردم که جواب همه رو بدم.خواستم از همه تشکر کنم.

وارد سال ۲۰۰۹ شدیم و خانوم مرکل رییس جمهور آلمان گفت که سال ۲۰۰۹سال خبرهای بد هست.ببینیم که تا چه حد بحران اقتصادی مسایل رو تحت شعاع قرار میده.

ما تا چند ماه پیش بنزین لیتری یک و نیم یورو میزدیم ولی الان حدود یک یورو هست که این برای کشورهای صادر کننده نفت به معنی کسر در آمد هست.بببینیم که چه خواهد شد.

 

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آذر 1387

موزه در شیراز

عکسی که در موزه ای در شیراز گرفتم و ایم این عکس قدیمی هرکول شیراز بود

و این هم مجسمه ای از کریمخان زند در همان موزه

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 5:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آذر 1387

فرهنگ ایرانی

میهمان نوازی و دست و دل بازی در فرهنگ ما بسیار خوب قابل دیدن هست و این عکس یک نمونه از آن است.پسر بچه ای در حال دادن پفک به کیمیا هست .

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 5:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آذر 1387

دوربین دیجیتال

برنامه ای در تلوزیون بود و کارشناسان مختلف در مورد موضوعات مختلفی صحبت میکردند و یکی از این کارشناسان در مورد دوربین های دیجیتال صحبت کرد .فکر کردم که شاید دانستن این اطلاعات مخصوصا عکاسان هنرمند ما سعید و حسن جالب باشه.

این کارشناس گفت که طی تست های مختلفی ما و همکاران انجام دادیم به این نتیجه رسیدیم که دوربینهای دیجیتال با حداکثر ۶ مگا پیکسل کیفیت نصویر بالاتری دارند از دوربینهای با پیکسل بالاتر مثلا ۱۰ مگا پیکسل.دوربینهای ۱۰ مگا پیکسل قیمت به مراتب بالاتری دارند ولی کیفیت  تصویر به مراتب پایینتری.و دلیل این رو هم از نظر علمی بیان کرد که خارج از حوصله من بود.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 4:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آذر 1387

گم شده پیدا شده

نوشته بودم که در سفر ما به اصفهان جوانی که عکسش رو قبلا تو وبلاگ گذاشته بودم محبت کرد و ساعتها برای ما وقت گذاشت و جاهای دیدنی اصفهان رو به ما نشون داد و   هزینه پارک ماشینش رو خودش داد و همینطور پول ورودی باغ هشت بهشت.ما که از لطف این جوان یه جورایی شرمنده شده بودیم ایشون رو برای شام به رستوران دعوت کردیم ولی متاسفانه پدر ایشون در بیمارستان بستری بودند و باید به پدرشان سر میزدند.بعد از آمدن به آلمان من دنبال آدرسی که ایشون به من داده بودند گشتم ولی بی نتیجه بود تا این که ۳ روز پیش اتفاقی آدرس رو پیدا کردم و برای شان ایمیل  به همراه چند عکس فرستادم و نوشتم که ما وبلاگی داریم و آدرس وبلاگ رو برایشون نوشتم.

ایمیل زیر جواب ایشون هست که من دریافت کردم.

زنده باد فرهنگ خوب ایرانی و مردم مهمان نوازش

Salam bar Arash e aziz,
Omidvaram ke Shoma, Hamsar va Dokhtartun khub o khosh bashin.
Haghighatan man ham az didane axha va yadaavari aanruz khoshhal shodam, va bishtar azin babat khoshhal shodam ke tavaneste am shoma ro az budan dar isfahan va iran khoshhal konam! Haghighatan man kare khasi nakardam, va tashakore shoma neshan az ghadrshenasi va lotf e shoma darad.
pedar ham khodaroShokr behtar va dar sehat hastan.
Khoshhal misham azinke shoma ro dobare bebinam va bashoma dar ertebat basham.
Salam man ro be khanevade beresanid.
Hatman az adresike barayam ferestadi didan khahm kard.
Baz ham az tamas e shoma va ghadrShenasie shoma mamnun va motshakeram
Mohammad
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 4:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آذر 1387

خاطرات سفر به ایران

فریدون عزیز نوشت که بعضی از دانشجویان در شهرهایی مثل اصفهان برای بهتر شدن زبان انگلیسی شان توریستها رو راهنمایی میکنند.که خاطرهای در این ضمینه به یادم اومد.در شیراز در بازار مشیر بودیم و من چند متری از زن وبچه هایم فاصله داشتم و در حال فیلمبرداری بودم دیدم که ۳ پسر جوان به دختر جوانی که با خانواده از فرانسه اومده بودن گیر دادن و با زبان انگلیسی دست و پا شکسته ای می خوان با اون دختر عکس بگیرن و مثل سریش دنبال اونا بودن و صحنه زننده ای بود.بعد از اون پیش زن و بچه من رفتن و می خواستن که با اونا عکس بگیرن و من رفتم پیش اونها و گفتند مستر .فوتو .گفتم از بچه ها میخواهید عکس بگیرید .گفتند َشما ایرانی هستید ؟ گفتم که میبینید که ایرانیم .عکس رو گرفتند وشروع کردند به سوال کردن که شما با هم ازدواج کردید؟گفتم معلومه که ازدواج کردیم نمیبینید که ما ۲ تا بچه داریم؟ پرسیدند شما با هم کجا و چه جوری آشنا شدید؟گفتم مگه برای شما فرقی میکنه؟ و خداحافظی کردن و رفتند.اونها شاید ۱۷ یا ۱۸ ساله بودن و دانشجو نبودن .اونها از خانومها و دختر های خارجی فقط عکس میگرفتند و زبان انگلیسی هم اصلا بلد نبودن و برای من در اولین روز سفر در شیراز یه همچین موردی یه کمی ناخوشایند بود.در کل من احساس کردم که مردم اصفهان با خارجی ها برخورد بهتری دارند.

در اصفهان در حال گردش بودیم که دو دختر بجه یکی شاید ۱۶ ساله و دیگری ۱۲ ساله پیش ما اومدن که دو تا خواهر بودن.خواهر بزرگه شروع کرد به انگلیسی با خانومم صحبت کردن و سوال کرد که ما از کجا اومدیم و به کشور ایران خوش اومدیم و این دختر چشمهای رنگی داشت و خیلی مسلط به زبان انگلیسی بود و لهجه هم در زبان انگلیسی نداشت من فکر کردم که اونها هم توریست هستند و سوال کردم که اونها از کدوم کشور میان.گفت من ایرانی هستم.من تعجب کردم و گفتم که چقدر خوب و مسلط انگلیسی صحبت میکنه.گفت که مادر من معلم زبان هست و کمی با هم صحبت کردیم و  خواهر کوچیکه از من سوال کرد که شما کجا فارسی خوب یاد گرفتید ؟بلند خندیدم گفتم من هم ایرانی هستم و بعدخداحافظی کردیم.

در رامسر با یکی از بستگان به دم کش چشمه رفتیم.من تا به حال اونجا نرفته بودم و ما نمیدونستیم که دقیقا کجا هست و از موتور سواری که اهل همون نزدیکیها بود سوال کردیم و گفت پشت سر من ببایید و کیلومترها ما پشت سر آن رفتیم و ما رو به چشمه رسوند و خداحافظی کرد و در تمام مسیر سرعتش رو طوری تنظیم میکرد که ما پشت سرش باشیم و ما از لطفش بسیار سپاسگزار بودیم.

دمکش چشمه در اطراف چابکسر برروی کوهپایه قرار داره و تقریبا هر ۱۵ دقیقه میزان آب این چشمه کم میشه و دوباره بعد از مدتی  زیاد میشه و این دوره تناوب بسته به فصل فرق میکنه.اگه اشتباه نکنم ۴ عدد  چشمه با این خصوصیت در دنیا وجود داره که فرق این چشمه با دیگر چشمه ها در اینه که آب سرد و گوارایی داره و دیگر چشمه ها آب گرم دارند. 

بعد از اون به سرولات رفتیم وخواستیم که در رستوران اونجا چیزی بخوریم جای بسیار زیبایی بود به علت تعطیلی شنبه مسافران زیادی اونجا بودند که برای عبور از خیابان رستوران و پارک کردن مشکل بزرگی وجود داشت.موتورسواری در جهت مخالف ما میخواست که عبور کنه که از بومی های همانجا بود و جلوی ماشین ما ایستاد به طوری که ما نمیتونستیم حرکت کنیم و این در حالی بود که میتونست از کنار ماشین رد بشه.من پیاده شدم و  گفتم که لطفا بیا از این کنار برو تا ما بتونیم اون جلو پارک کنیم.خندید و گفت شانس آوردی که محلی هستی وگرنه اگه مسافر بودی یک میلیمتر هم از جایم تکون نمیخوردم.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 8:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم آذر 1387

خاطرات سفر به ایران

بعد از چند روزی که در رامسر بودیم و افراد فامیل و خونواده رو دیدیم طبق برنامه ای که از قبل داشتیم به شیراز و اصفهان سفر کردیم در شیراز  و اصفهان مکانها و بناهای تاریخی زیادی دیدیم که بسیار زیبا بودند .در روز اولی که در اصفهان بودیم در یک چایخانه سنتی چای خوردیم و از آنجا که خارج شدیم پسر جوانی که در همان چایخانه بود پیش ما اومد و پرسید که آیا ما میخواهیم جاهای دیدنی اصفهان رو ببینیم؟ من گفتم معلومه که می خواهیم و اون جوان گفت که من ماشین دارم و وقت هم دارم میتونم شما رو به جاهای دیدنی ببرم.برای من خیلی جالب بود که کسی داوطلبانه وقت خودش رو در اختیار کسانی بزاره که اصلا نمی شناسه.یه همچین چیزی رو فکر میکنم که فقط در فرهنگ مهمان نوازی شرق شاهدش بود.

من سوال کردم که حتما ما مزاحم وقتش نیستیم با خنده گفت نه  و گفت پس من برم به دوستهام خبر بدم یک دقیقه دیگه میام.اومد و ما رو به جاهای زیادی برد و هزینه پارکینگ و ورودی بعضی از مکانها رو هم پرداخت کرد و اجازه نداد که ما دست به جیب ببریم.پسر بسیار مودبی بود و دانشجوی مدیریت بازرگانی بود .ما اونو به شام دعوت کردیم ولی گفت که پدرم مریض  و در بیمارستان هست و من باید به پدرم سر بزنم.من شماره تلفن خودم رو به اون دادم و اون هم شماره تلفن و آدرس ایمیل به من داد که پس از برگشتن متوجه شدم که اون کاغذ رو گم کردم و حالم کلی گرفته شد.عکس این جوان خوب در پایین متن نصب کردم.

در شیراز بودیم و شب در رستوران در حال غذا خوردن که فرهاد محتشم حسینی به من تلفن زد و گفت که شیراز هست .من گفتم که ما در حال شام خوردن هستیم و بعد از شام میریم هتل و تا ساعت ۱۱ و نیم وقت داریم چون امشب به اصفهان میریم.گفتم بیا هتل ما با هم گپ بزنیم گفت باشه اگه هتل رو پیدا کردم بهت تلفن میزنم ولی متاسفانه دیگه نیومد و تلفن هم نزد.

در شیراز در محوطه شاه چراغ بودیم و من رفته بودم دستشویی .برگشتم دیدم زن و شوهر جوانی با خانوم من صحبت میکنند و خانوم من با فارسی دست و پا شکسته صحبت میکنه.من رفتم پیش اونها و بعد از سلام علیک به ما گفتند که به خانه آنها بریم.من گفتم ممنون و ما هتل گرفتیم .

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

خاطرات سفر به ایران 2

ما روز چهارشنبه به رامسر رسیدیم و جمعه قرار تاریخی ۳ آبان بود .ما میهمان زیاد داشتیم و سرم خیلی شلوغ بود.تلفن من زنگ خورد و سعید پرسید کوجار هسه ؟

گفتم من هنوز صبحونه نخوردم.گفت ساعت ۱۱ و نیم خوبه که بیاییم دنبالت؟

گفتم آره و سر ساعت سعید و امیر اومدن خونه ما و بعد از روبوسی و خوش و بش سوار ماشین امیر شدیم و به سمت خونه آقای نوری به راه افتادیم.در جاده کشتارگاه قرار بود که همه دور هم جمع بشیم.ما که رسیدیم بهروز اونجا بود و پس از روبوسی و... گفت که تلفن زدن گفتن که کوره کارخونه سوراخ شده و فردا صبح باید برگردم و حالش حسابی گرفته بود در مدت کوتاهی بسیاری از همکلاسیها اومدن و دیدن هر کدومشون برای من خیلی جالب بود مخصوصا دوستانی که بعد از ۱۸ سال اولین بار اونها رو میدیدم.بهمن و بهروز و امیر و سعید رو چند ماه پیشش دیده بودم.

بعد از کمی احوالپرسی و عکس برداری همه با هم به طرف منزل آقای عباس نوری حرکت کردیم.تعدادی از بچه ها در کوچه در حال بازی بودند که با دیدن ماشینهای زیاد و همینطور پیاده شدن افراد زیادی از ماشینها متعجب بودند.

به دیدن استاد بزرگ آقای عباس رحیم نوری رفتیم .معلم ریاضی دبیرستانهای رامسر که بسیاری از دانش آموزان مخصوصا ریاضی و فیزیک مدیون سواد و تلاش ایشون هستند.روز بسیار خاطره انگیزی بود .هنگام برگشت حسین حسن نژاد به من گفت که من تو رو به خونه میرسونم و تو راه یه سری بریم خونه ما مادرم خیلی دوست داره که تو رو ببینه.

من قبول کردم به خانه اونها رفتیم و سر در  کمی صحبت کردیم و به خونه برگشتیم.بعد از ظهر همان روز همه بجه ها  به اتفاق زن وبچه در کنار دریا جمع شدیم و با هم به سمت داله خانی یا دالیخانی   برای خوردن آش رشته حرکت کردیم به جز بارون و گل و سرما خیلی خوش گذشت.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آذر 1387

خاطرات سفر به ایران

ما حدوده ساعت ۱۲ شب به تهران رسیدیم و دو تا از برادرانم به همراه خانواده به فرودگاه آمده بودند.بعد از رو بوسی و خوش و بش به طرف خونه برادرم به راه افتادیم .هوای تهران  نسبتا گرم بودما مقدار زیادی چمدون و خرت وپرت داشتیم.با گرفتاری وسایل رو در ماشینهای برادرم اینها جا سازی کردیم و خودمون رو هم خیلی مهربانانه در ماشین جا زدیم بالاخره دربها بسته شدن و به سمت شهرک غرب حرکت کردیم .با خستگی راه به پارکینگ رسیدیم و شاید حدود ساعت ۲ صبح بود.نگهبان ساختمان با سر و وضع ژولیده و به قول ما یه پر جار یه پر جیر میاد پیش ما و میگه که آسانسور خرابه.برادر من در طبقه ۶ زندگی میکنه.بعد از کمی کلنجار با آسانسور اون به راه افتاد ولی من میترسیدم که وسط راه گیر کنه و در ساعتهای اول برای ما خاطره تلخی بسازه ولی به خیر گذشت.شب اونجا خوابیدیم و فردای آن روز از فرودگاه مهر آباد به سمت رامسر پرواز کردیم.در فرودگاه رامسر با استقبال گرم خانواده ام و دوستان عزیز سعید و حسین حسن زاده مواجه شدیم که با گل و خوش آمدگوییها برای ما زیباترین لحظه این سفر بود.

 

 

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم آذر 1387

خاطرات آقای محمود فلکی

محمود فلکی www.mahmood-falaki.com

 

چند سال پیش که پس از بیست سال برای نخستین‌بار وارد ایران شدم، دیدار جوردی یا جوردیه ، روستایی که در آن زاده و بالیده شده‌ام  و  معلوم نیست چرا به "جواهرده" تبدیل شده، یکی از آرزوهای من بود. "جوردیه" از دو واژه‌ی "جور" به معنای "بالا" و دیه یا ده تشکیل شده است؛ به معنای " ده ِ بالا". واژه‌ی ده که در پارسی نوین به معنای روستا ست در زبان اوستایی " دانهوش" š) danhu) و در پارسی کهن " داهیا" (dahya) به معنای سرزمین یا کشور به کار برده می‌شده  که در  پارسی میانه و به‌ویژه در پارسی نوین (فارسی دری) به دیه یا ده تبدیل شده  و معنای روستا را به خود گرفته است.

عشق من به جوردی  تنها به خاطر بالیدن در آن یا گذران ِ سرخوشانه‌ و بی‌خبرانه‌ی دوران کودکی و نوجوانی نبوده که هنوز به پرچین و سیم خاردار و سیمان و آهن و صدای دلخراش ماشین آلوده نشده بود و  ما  کودکان می‌توانستیم هرکجا که دوست داشتیم بازی کنیم. عشق من به جوردی تنها به خاطر آب و هوای خنک و ویژه‌  و کوه‌های زیبایش نبوده که آن را هم‌چون نگهبانان ابدی  در برگرفته‌اند. عشق من به جوردی، اما، از زاویه‌ی دیگری نیز برمی‌آید:  جوردی مرا شاعر کرده است.   

یادم می‌آید که وقتی صبح از خواب بیدار می‌شدم، پیش از آنکه مادر، سفره‌ی صبحانه را پهن کند، هوای درخشان و پاک و جذبه‌ی کوه‌هایی که انگار با آنها یگانه می‌شدم ، مرا به گشت در میان علف‌ها و پِلَم (نوعی آقطی) می‌کشاند.  دوست داشتم پا برهنه در میان علف‌های شبنم ‌‌زده بدوم، و بعد مست از بوی رُسُم‌ واش (علف رستم) و لورو، حسی در من بیدار می‌شد که یگانه و بیگانه بود، حسی که سپس‌تر دریافتم که حس ِ بیداری ِ جان است، حس ِ لحظه‌ی سکر و الهام.  چنین بود که نیاز به نوشتن در من بیدار شد. و این‌گونه بود که نخستین شعرهایم را  در جوردی نوشتم.  پس بیهوده نیست که می گویم: "جوردی مرا شاعر کرده است."

در سال‌هایی که در آلمان زندگی می‌کردم تصمیم گرفته بودم که خانه‌ی پدری در جوردی را که به شکل سنتی ساخته شده بود به همان شکل حفظ کنم  و  با مرمتش، آن را تبدیل به یک مرکز فرهنگی یا موزه  برای استفاده‌ی عمومی درآورم. اما وقتی برای نخستین‌بارپس از بیست سال به جوردی برگشتم، آه از نهادم برآمد. متوجه شدم که حتا اجازه ندارم وارد این خانه شوم تا به خاطره‌هایم و اشیای قدیمی  که در هر گوشه‌ی این خانه در انتظارم  نشسته بودند، سر بزنم. چون‌که پس از درگذشت ِ مادرم، برادر ِ نابکارم در غیاب من با همکاری ِ باندی که در رامسر به جعل مدارک  می‌پردازد و هنوز هم فعال است، خانه را غیرقانونی فروخته است. اقدام قانونی من برای پس گرفتن ِ این خانه هم  تاکنون به جایی نرسید، و نمی‌دانم چنین باندهایی چگونه می‌توانند  اموال مردم را به راحتی بالا بکشند؟

باری، بدین‌گونه بود که احساس کردم چیزی در من فرو ریخته است؛ چرا که ریشه‌ام را خشکانده بودند. احساسم را از این حادثه‌ی تلخ درشعری به نام ِ "چیزی خاکستری" نوشته‌ام که پاره‌ای از آن چنین است:

هرگز این همه  بی‌فاصله از خود

از بودن، دور نبوده‌ام

...

بیست خانه عوض کرده‌ام

تا به "خانه‌ام" برسم

بیست چیز ِ سمج‌تر از برف

بر رف- رف ِ اندام خلیده‌ام

تا دریا از خانه‌ی من دور نشود

بیست دانه دانایی

بر شکیبایی نشانده‌ام

تا اندوه ِ شاد

ترس ِ شراب را بگیرد.

حالا که بی‌فاصله از خود

کنار "خانه" ایستاده‌ام

و دریا هم چندان دور نیست،

خانه نیست

من نیستم

و چیزی خاکستری

هست ِ مرا معنی می‌کند.

                                   (جوردی، 1382)

 

تنها چیزی که از این خانه برای من مانده، عکسی از آن است که زینت‌بخش چاپ جدید ِ رُمانم "سایه‌ها" است. اما در اینجا نمی‌خواهم  از جوردی یا جواهرده تنها در پیوند با احساس شخصی به داوری بنشینم. دلایل دیگر و مهم‌تری وجود دارند تا بتوانم با استناد به‌ آنها  درباره‌ی سقوط  جوردی سخن بگویم:

طبیعی است که با رشد جمعیت و تحولات اجتماعی، روستاها و شهر‌ها نیز رشد می کنند، یا بهتر است بگوییم بزرگ می‌شوند؛ زیرا هر رشد و گسترشی دلیل بر رشد به معنای پیشرفت مثبت نیست.  جوردی، اما، تنها به خاطر رشد جمعیت گسترش نیافته، بلکه موقعیت استثنایی آن بسیاری را از شهر‌های دیگر، به‌ویژه از تهران، جذب خود کرده تا به خانه‌سازی بپردازند؛ خانه‌های اغلب زشتی که چهره‌ی جوردی را خراشیده‌‌اند. به نطر می‌آید مسؤلین نتوانستند  با برنامه ‌ریزی، شکل  سنتی  و روستایی ِ آن را حفظ کنند و خیابان‌کشی ِ آن را به گونه‌ای تنظیم نمایند که مردم بتوانند در آن بدون ترس از اتومبیل‌ها و موتورهایی که  با سرعت سرسام‌آورشان اعصاب را خط خطی می‌کنند، عبور کنند. جوردی در واقع بیشتر محل گذران تابستانی و استراحت است و مردم نیاز دارند که در آن به قدم زدن بپردازند، ولی هیچ کجا، حتا در خیابان اصلی جایی در حاشیه‌ی خیابان برای عبور عابران درنظر گرفته نشده است،  و انسان‌ها و اتومبیل‌ها و گاوها ی بیچاره‌ای که برای تغذیه به کیسه‌های زباله پناه می‌برند، درهم می‌لولند.

در ساختمان سازی به این نکته توجه نشده که جوردی تنها به خاطر آب و هوایش نیست که موقعیتی  استثنایی می‌یابد، بلکه حضور دلنشین  و بکر ِ طبیعت، به‌ویژه کوه‌هایش  به آن زیبایی ِ ویژه‌ای می‌بخشد. وجود ساختمان‌های چند طبقه، چشم‌انداز زیبای جوردی را کور کرده است. نباید اجازه داده می‌شد چنین ساختمان‌هایی بنا شود. در بسیاری از کشورهایی که در آنها  شهر یا روستایی  موقعیت مشابه‌ای دارد و توریست‌ها را به خود جلب می‌کند، هم خانه‌های جدید با حفظ فضای متناسب با موقعیت آن محیط  با همان بافت سنتی ساخته می‌شوند  هم از  احداث ساختمان‌های چند طبقه  پرهیز می‌شود  تا چهره‌ی آن شهر یا روستا  را مخدوش نکنند.

اما آن‌چه چهره ی جوردی را که حالا بوی شهر می‌دهد، باز هم زشت‌تر کرده است، وجود زباله‌ها، به‌ویژه کیسه‌ها و ظروف پلاستیکی است. تردیدی نیست که ایران روز‌به‌روز مدرن‌تر می‌شود، اما مدرن شدن تنها در سطح مناسبات جریان دارد. کسی که از ابزار مدرن  بهره می‌برد، هم باید راه ِ درست ِ بهره‌گیری از آن را بیاموزد  و هم  باید با چگونگی ِ دفع و حذف زائده‌های آن ابزار آشنا باشد. در جوردی مانند پاره‌ای از مکان‌های دیگر، همه جا، چه در خیابان اصلی و کوچه‌ها چه در بازارش و چه در کنار رودخانه و  طبیعتش، زباله و به‌ویژه کیسه‌ها و اشیای پلاستیکی در میان زباله‌های دیگر محیط  را زشت و مسموم کرده‌اند.   

استفاده از ظرف‌های پلاستیکی  یکی از مظاهر زتدگی ِ مدرن است که از غرب وارد شده است. اما در غرب راه ِ دفع زائده های پلاستیکی را هم یاد گرفته‌اند. نه تنها در مدارس به دانش‌آموزان، حفظ محیط زیست را می‌آموزانند، بلکه  می‌توان پاره‌ای از ظرف‌های پلاستیکی را دوباره به فروشگاه‌ها پس داد و بهایش را دریافت نمود تا بار دیگر در تولید،  به کار برده شود، یا اینکه آنها را به روش‌های ویژه نابود می‌کنند تا به محیط زیست یا طبیعت آسیب نرساند؛ زیرا هر پاره پلاستیکی که بر زمین افتاده باشد، آن تکه زمین برای همیشه نازا می‌شود یا می‌میرد. در کشورهای غربی  ریختن ابزار پلاستیکی در محیط زیست، و حتا انداختن ته‌سیگار از ماشین به بیرون جریمه‌ی سنگینی دارد.

البته متوجه شده‌ام که در ایران مسئولین در جاهایی تلاش می‌کنند تا به مردم بفهمانند که زباله‌ها را در مکان‌هایی که به این منظور در نظر گرفته شده بریزند، و در این راستا اینجا و آنجا بر تابلوهایی در اماکن عمومی شعارهایی دال بر حفظ ِ  زیست‌بوم  نصب شده است که البته کار ارزشمندی است، ولی به هیچ‌وجه کافی و پاسخگو برای این معضل اجتماعی نیست. این نوع آموزش باید از یک‌سو به طور جدی از مدارس آغاز شود  و  دانش‌آموزان باید بیاموزند که مرگ زمین، مرگ بشریت را که خود  پاره‌ای از طبیعت است، در پی دارد. از سوی دیگر باید ابزار و نیروی کافی برای دفع زباله‌ها در نظر گرفته شود. این مشکل در جوردی آشکار است. اگرچه در چند جای محدود، مکان‌هایی را برای ریختن زباله‌ها در نظر گرفته‌اند، ولی از یک‌سو این چند مورد برای همه‌ی محل کافی نیست؛ از سوی دیگر، چون زباله‌ها را  به‌موقع جمع‌آوری نمی‌کنند، هم سبب ِ آلودگی ِ محیط  می‌شود و هم اینکه گاوهای گرسنه که دیگر چراگاهی برایشان نمانده  به آشغال‌دانی‌ها پناه می‌برند و کیسه‌های پلاستیکی را با خود به این سو آن سو می‌کشند و محیط را آلوده‌تر می‌کنند.

آقای حسن  رحیمیان، یکی از کوشندگان ِ پهنه‌ی فرهنگی در رامسر و نویسنده‌ی کتاب باارزش ِ "فرهنگ زبانزدهای رامسر"، به من گفته‌اند که انجمن یا بنیادی در رامسر در راستای پاسداری از  زیست‌بوم  تشکیل شده است. البته وجود چنین انجمن یا بنیاد ِ غیرسیاسی می‌تواند در جهت بهسازی ِ محیط  مفید و مؤثر باشد، اما مسلما کافی نیست. و همان‌گونه که یادآور شده‌ام،  کار ِ آموزش در این راستا باید از مدارس آغاز شود.

باری، سال‌ها پیش رُمانی نوشته‌ام زیر عنوان "سایه‌ها".  ماجرا و کُنش ِ داستانی ِ این رُمان در جوردی می‌گذرد و شخصیت‌های داستان از مردم همین روستا هستند. زمان داستان برمی‌گردد به زمانی که هنوز راه جوردی ماشین‌رو نشده بود. راوی داستان که درنتیجه ی کلاشی و تقلب ِ عمویش دارایی‌اش را از دست می‌دهد، ناچار به تهران کوچ می‌کند. پس از چند سال که برای دیدار فامیل‌هایش به جوردی برمی‌گردد، جاده‌ ماشین‌رو شده و تغییراتی در بافت روستا پدید آمده است. او دیدار دوباره از جوردی را به شکل زیر توضیح می‌دهد که گویی احساس امروز من از دیدار جوردی است؛ انگار من در این رُمان فضای امروز را پیش‌بینی کرده بودم:

 

" چشم مخملی کوه وَژِگ انگار کور شده بود. سینه‌ی سنگی‌اش لهیده بود و خون سیاهش تا پای جاده ریخته بود. فرامرز گفت آمدند و سنگ‌ها را با دینامیت منفجر کردند. آن‌جا  زغال‌سنگ کشف کرده بودند.

باران نمی‌بارید. غروب هم نبود، ولی جوردی افسرده بود. گویی سنگینی ِ دیواره‌های سیمانی ِ‌ خانه‌های بی‌قواره‌ای را که درخت‌ها و میدان‌های بازی ما را بلعیده بودند، نمی‌توانست تاب آورد. صدای ماشین، اخمویش کرده بود. بوی تهران را می‌داد. آن‌همه شوق من برای دیدار دوباره‌ی جوردی تبدیل به اندوهی شده بود که مثل اندوه غربت، سنگین و لزج بود." 

 

هامبورگ- 10 اکتبر 20

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آذر 1387

دیدار آقای نوری

دیدار آقای نوری روز به یاد ماندنی هست.اول اینکه دیدن دوستانی بعد از بیش از ۱۸ سال و همینطور معلم زحمتکشمان آقای نوری.وقتی که زنگ خانه را زدیم فکر میکنم همه دوستان مثل من دل تو دلشون نبود از اینکه آقای نوری در چه وضعیت و چه شکلی هست.برای من جالب بود که بعد از گذشت این همه سال و دیدن دانش آموزان زیاد هنوز همه ما به یادش بود که مثلا چی و کجا درس خوندیم.

دوست عزیرمون حسن کتابتی زحمت گل و شیرینی رو کشیدن که قرار بود که با هم حساب کنیم ولی من متاسفانه فراموش کردم که از اینجا از این دوست عذر خواهی و به خاطر زحمتش تشکر کنم و همینطور سعیدجان و همسرش که زحمت آش رو کشیده بودند و بهمن که از تو باغ نارنگی چیده بود و آورده بود ودیگر دوستان هم چیزی برای خوردن و نوشیدن آورده بودن .ممنون از همه دوستان خوبم.

فکر کنم که من فقط دست از پا دراز تر اومده بودم

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 8:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آذر 1387

برف

فانوس ساخت وطن که پشت بازار رامسر از یک چراغ ساز خریدم و با خودم آوردم

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:27 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آذر 1387

توصیه های ایمنی

من به دوست عزیزمان فریدون سفارش کردم که درحین رانندگی در برف  احتیاط کنه ومن خودم دیشب که از سر کار برمیگشتم سر خوردم ولی خوشبختانه اتقاقی نیفتاد.

در حین رانندگی بر روی ورودی اتوبان بودم و سر پیچ در حدود ۴ متری از خیابان کاملا یخ زده بود با اینکه با دنده ۳ و سرعت پایین رانندگی میکردم ماشین در یک لحظه شروع به سر خوردن کرد و به سمت چپ و راست منحرف شد.ماشینهای جلویی و عقبی من از من فاصله زیادی داشتن و از سمت مقابل من هم ماشینی نمیومد .

در حین رانندگی در برف و یخبندان باید نکات زیر رعایت بشه.

از ترمز و گاز ناگهانی خودداری کنید

با دنده معکوس از سرعت ماشین بکاهید نه با ترمز

در صورت اجبار به ترمز کردن مدام پدال ترمز رو فشار ندید بلکه به طور مرتب ترمز بگیرید و دوباره ول کند.( روش به اصطلاح ضربه ای روشی که دوستان آشنایی دارند)

فرمان را محکم نگیرید و اجازه بدهید که کمی بازی کنه.

روی پلها بیشتر از جاهای دیگه یخ میزنه که باید بیشتر احتیاط کرد و همینطور روی پیچها به دلیل نیروی گریز از مرکز باید به آرامی حرکت کرد چون این نیرو با سرعت به توان ۲ رابطه داره .( اگه اشتباهه دوستان منو اولا ببخشن و بعد اصلاح کنند)

البته مشکل ترین مورد ترمز گرفتن هست چون به صورت رفلکسی نا خود آگاه پای ما روی پدال ترمز میره.

به امید موفقیت دوستان در تمام مراحل زندگی

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آذر 1387

خاطرات برف

معمولا در رامسر برف کم مییومد و خیلی وقتها برف شدیدی (پیلته پیلته) میبارید ولی بخاری نداشت یعنی سفید نمیکرد و ما خدا خدا میکردیم که برف سفید کنه و فردا مدرسه نریم.

ولی اکثر اوقات دعای ما مستجاب نمیشد و برف بی بخار همچنان فقط میبارید.من و چند تا از همکلاسیهای دیگه در مسیر مدرسه و در نزدیکی اون میاستادیم و میگفتیم که مدرسه تعطیله بعضی ها باور میکردند و به مدرسه نمیرفتند ولی اکثرا میخواستن که برن تو حیاط مدرسه تا خودشون ببینند در این صورت بهشون میگفتیم که برف که داره میاد ولی هنوز سفید نکرده و احتمال داره هر لحظه سفید کنه.

اگه همه ما به مدرسه نریم خود به خود تعطیل میشه ولی ما معمولا موفق نمیشدیم و یا با عصبانیت یا به مدرسه میرفتیم و یا برمیگشتیم خونه و میگفتیم مریضیم مثلا شکم درد داریم که کسی نتونه بفهمه.

یادش به خیر

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 9:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آذر 1387

خاطرات برف

صحبت از برف شد و بهمن گفت که سگها و بچه ها برف دوست دارند.من هم این رو کاملا تصدیق میکنم.ما همان کودکان بزرگ هستیم.

همسایه ما در ییلاق جواهرده که میشتی رمضان نام داره و قرق وان جنگل وانی (نگهبان جنگلبانی) هست سگی داشت و روزهایی که برفی بود جای خشک و گرم رو رها میکرد و روی برف دراز میکشید و میخوابید و من با تعجب سوال کردم که چرا این کار و میکنه  گفت چون برف رو دوست داره.

پدر ما باغ پرتقال داشت و باریدن برف برایش می تونست فاجعه باشه چون می تونست باعث یخ زدگی پرتقالها و شکسته شدن درختها بشه.ما که بچه بودیم به خاطر برف بازی و مهمتر از همه تعطیلی مدارس خوشحال بودیم ولی باید این خوشحالیمونو از پدرمون پنهان میکردیم اگه میدید که ما خوشحالی میکنیم با ناراحتی سر ما داد میزد و میگفت:

اگه پرتقاله شانه یخ بزنه    شمه ونه امسال گ....یه  بوخارید ؟

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر