تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر
به افتخار رهگذر کوچه های 69 سه شنبه 14 مهر1388 5:23 بعد از ظهر

فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست:

دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي

 دوست داشتن است....

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

قابل توجه همه دوستان سه شنبه 14 مهر1388 1:20 بعد از ظهر

به گزارش خبرنگار افتخاری خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) به نقل از سايت I.S.I، «هارولد ‌بور» از دانشگاه ييل برای اولين‌بار با انجام يك آزمايش ساده، به وجود ميدان مغناطيسی در اطراف موجود زنده پی‌ برد.
او با توجه به يك مولد الكتريكی كه در آهن‌ربا در داخل سيم‌پيچ دوران می‌دهد و جريان توليد می‌كند، او سمندری را در يك ظرف آب‌نمك قرار داد و ظرف را به دور سمندر چرخاند.
الكترودهايی كه در اين ظرف وجود داشتند و به يك گالوانومتر حساس متصل شده‌ بودند، يك جريان متناوب را نشان می‌دادند. زمانی كه بور اين آزمايش را بدون سمندر انجام داد، گالوانومتر هيچ جريانی را نشان نداد.
اين بدان معنا بود كه در اطراف موجود زنده ميدانی وجود دارد كه خاصيت مغناطيسی هم دارد. بور اين وسيله را بر روی دانشجويان داوطلب خود امتحان كرد و مشاهده كرد كه اين ميدان در بدن انسان هم وجود دارد و كاملا تابع رويدادهای اساسی زيست‌شناختی بدن است. او اين ميدان را حياتی ناميد چون هرگاه حيات از بين برود، ميدان حياتی هم از بين می‌رود. به گونه‌ای كه يك سمندر مرده كه در دستگاه بود هيچ پتانسيلی به وجود نمی‌آورد.
تشكيل ميدان مغناطيسی بدن
همانگونه كه می‌دانيد، در بدن ما ميليون‌ها عصب وجود دارد كه كار انتقال پيام در بدن ما به وسيله تحريك الكتريكی اين عصب‌ها صورت می‌گيرد.
در اثر بارش بار در اطراف آنها در بدن ما يك ميدان تشكيل می‌شود و ميدان بدن ما در اثر فعاليت همزمان ميليون‌ها عصب به وجود می‌آيد.

امواج مغزی
امواج مغزی: دستگاه موج‌نگار مغز چهار نوع منحنی از امواج مغزی را ارائه می‌دهند كه عبارتند از: آْلفا، بتا، دلتا و تتا. ريتم‌های دلتا كندترين امواج مغزی را با تناوب از يك تا سه دور در ثانيه بوده و اغلب در خواب عميق ظاهر می‌شوند.
به نظر می‌رسد كه ريتم‌های تتا كه دارای تناوب چهار تا هفت دور در ثانيه است به خلق و خوی بستگی داشته باشد. ريتم‌های آلفا از هشت تا 12 دور در ثانيه، در اوقات تفكر، تامل آزاد رخ داده و در صورت تمركز حواس و توجه قطع می‌شوند و بالاخره ريتم‌های بتا با تناوب 13 الی 22 دور در ثانيه، ظاهرا منحصر به نواحی جلوئی مغز، يعنی جايی كه فعاليت‌های پيچيده مغزی رخ می‌دهد هستند.
امواج آلفا امواج بسيار مهمی هستند كه به وسيله هانس‌برگر آلمانی كشف شدند و به گفته وی با نوعی هوشياری و خودآگاهی معطوف به درون ظاهر می‌شوند و تغييرات فيزيولوژی مهمی در بدن ايجاد می‌كنند مثل تمركز و يادگيری.
ميدان مغناطيسی بدن و امواج مغزی در معرض خطر
حتما تا به حال ‌درباره خطرات گوشی‌های موبايل يا زندگی در نزديكی نيروگاه‌های برق چيزهايی شنيده‌ايد. بنابر تحقيقات پروفسور لای امواج مغناطيسی كه از نيروگاهای برق يا وسايل برقی مثل سشوار و ريش‌تراش برقی و...ساتع می‌شود به دی ان ای سلول‌های مغزی آسيب می‌رساند و قابليت ترميم را در آنها از بين می‌برد.
ميدان‌های مغناطيسی خارجی علاوه بر آسيب به دی ان ای مغز اثر منفی ديگری به بدن دارند. اين ميدان‌ها باعث اختلال در ميدان مغناطيسی طبيعی بدن می‌شوند. همان‌طور كه می‌دانيد نزديك به 70%از بدن مارا آب فراگرفته و مولكول‌های آب به صورت دو قطبی هستند و زمانی‌كه ما در معرض يك ميدان مغناطيسی خارجی قرار می‌گيريم، اين مولكول‌ها در جهت آن ميدان قرار می‌گيرند و اين پديده باعث می‌شود نظم ميدان مغناطيسی ما به هم بريزد.
علاوه بر عوامل خارجی يك‌سری عوامل داخلی نيز وجود دارند كه باعث می‌شوند اختلال در ميدان بدن ايجاد شود. مهم‌ترين آنها بارهای الكتريكی هستند كه هنگام بارش بار در عصب در اطراف آن به وجود می‌آيند و به صورت الكتريسيته ساكن در بافت‌های بدن ذخيره می‌شوند و ميدانی كه در اطراف اين بارها به وجود می‌آيند در ميدان بدن ايجاد خلل می‌كنند.
اين‌ بارها به خصوص در نقاطی كه تراكم اعصاب بيشتر است ذخيره می‌شوند و به دليل اين كه هم تراكم زيادی دارند و هم در نزديكی عصب‌های بيشتر و مهم‌تری قرار دارند برای بدن به شدت مضر هستند. از جمله اين نقاط ناحيه سر و دست‌ها و قسمت مچ پا به پايين است و در بين اين سه قسمت، سر اهميت ويژه‌ای دارد چون بارهای ذخيره شده در آن علاوه بر ايجاد خلل در ميدان مغناطيسی مغز باعث اغتشاش در امواج مغزی نيز می‌شوند.
به ظاهر ما روزانه تنها دقايقی را در معرض ميدان مغناطيسی هستيم. مثل موبايل يا سشوار و غيره. اما در طول دوران زندگی خود در معرض ميدانی بسيار قوی هستيم و آن ميدان مغناطيسی زمين است.
عوامل داخلی اغتشاش در ميدان بدن ما هم فعاليت‌های حياتی و اجتناب‌ناپذيری هستند كه در تمام طول عمر ما در جريان هستند پس چگونه می‌توان باعث خلل اين اثرات سو كه باعث اختلال در بدن ما و بيماری‌هايی مثل سرطان می‌شوند را خنثی كرد؟
در اينجاست كه بايد گفت خداوند راه‌حل تمام اين سئوالات را در يك عمل ساده كه امكان آن برای همه افراد وجود دارد و بيش از چند دقيقه هم وقت نمی‌برد و هيچ ضرری هم ندارد به انسان هديه داده و آن نماز است.
نماز و ميدان مغناطيسی
آنگونه كه از تصاوير به دست آمده از ميدان مغناطيسی زمين پيداست، به طور شگفت‌انگيزی اگر انسان در هر نقطه از زمين رو به قبله بايستد، ميدان مغناطيسی بدنش بر ميدان مغناطيسی زمين منطبق می‌گردد و در مدتی كه در نماز است ميدان بدنش منظم می‌شود.
يكی از نكات بسيار جالبی كه پروفسور بور به آن دست يافته بود اين بود كه دريافته بود كه در بدن تمام دانشجويان مؤنث ماهی يك‌بار تغيير ولتاژ شديد ايجاد می‌شود و ميدان بدن به منظم‌ترين حالت خود می‌رسد و شايد به همين دليل است كه زنان نيازی ندارند در اين مدت نماز بخوانند.
اخيرا هم كشف شده است كه قلب زنان منظم‌تر و قوی‌تر از مردان می‌زند و دليل آن همين تغيير ولتاژ است.
نماز و بارهای الكتريكی
همانطور كه قبلا اشاره شد بارهای زائدی كه در اثر تحريكات الكتريكی اعصاب به وجود می‌آيند هم برای ميدان بدن و هم بر امواج مغزی اثر سوء دارند و اين اثرات در نواحی‌ كه اعصاب در آن تحرك بيشتری دارند، خطرات جدی‌تری ايجاد می‌كنند و بايد هرچه سريع‌تر از آن نواحی دور شوند.
به طرز حيرت‌آوری می‌بينيم كه اين نواحی دقيقا نواحی هستند كه در وضو شسته می‌شوند و بنابر تحقيقات صورت گرفته بهترين راه دفع اين بارهای زائد استفاده از يك ماده رساناست كه سريع‌ترين و ارزان‌ترين و بی‌ضررترين ماده برای اين كار آب است و جالب اينجاست كه آب هرچه خالص‌تر باشد سريع‌تر بارهای ساكن را از بدن ما به اطراف گسيل می‌دهد و هيچ مايعی مثل آب خالصی كه در وضو به انسان سفارش شده اين اثر را ندارد.
نماز و امواج مغزی
با دفع بارهای زائد بدن در وضو امواج مغزی در ايده‌آل‌ترين حالت قرار می‌گيرند. علاوه بر آن حالت تمركزی كه در هنگام نماز در انسان به وجود می‌آيد، تشعشع امواج آلفا را به اندازه قابل توجهی بالا می‌برد و توانايی مغز را در توليد اين امواج زياد می‌كند.



نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

سلام دوشنبه 13 مهر1388 11:41 بعد از ظهر

 

سلام به همه ی عزیزان

دیروز که تومسیر سوار بر اتومبیل کرایه بودم چند اس ام اس دادم به بعضی از دوستانی که ازشون انتظار حضور داریم ولی مدتیه غایبند یا حضور نامحسوس دارند . خود من هم البته با حضور گرم و پر رنگ فرهاد عزیز و دیگر دوستان کمی به خودم مرخصی دادم که  دم همه گرم .از طرفی چند روزی بود که سوژه ی جدیدی هم گیر نیاوردم .صحبت اس ام اس بود به محمد حسن و نیوتن و ابراهیم و بهمن پیامک دادم که مدتیه خبری ازشون نیست و البته تماسهای تلفنی بنده به ایشان در هفته ی گذشته ناکام ماند ه بود .از بین این دوستان ابراهیم عزیز جواب داد که: اگر پاهاتو بلند کنی منو میبینی من هم در جواب نوشتم :"پاهامو بلند کردم ولی فقط کف اتومبیل سمند به چشمم خورد ...ولی نه انگار دیدمت آره خودتی داری تو افق شرق با رنگ صورتی زیبایی طلوع می کنی "( آخه غروب بود و داشت ماه کامل طلوع زیبایی رو به نمایش میگذاشت ).یه تماس هم داشتم از اقا جواد عزیز که خیلی از شنیدن صداش خوشحال شدم و به همه سلام رسوند .امروز هم ابراهیم عزیز زحمت کشید و باهام تماس گرفت که من اول صداشو با اقا مهدی اشتباه گرفتم . حال و احوالی کرد و گفت اخیرا کمتر به اینترنت دسترسی داره و به همه سلام رسوند .

این روزها هوای رامسر خیلی لطیف و دلچسب بوده ولی الان آسمون پر از ابر شده و گویا طبق نظر هواشناسی چند روزی رو باران و کاهش دما خواهیم داشت .

نمی خواستم گله کنم این بار ولی انگار یه یاد آوری کوچیک بدک نیست .دوستان لطف میکنند و سر میزنند ولی تو رو به جان این  عدد ۶۹ یه کوچولو تو نظرات رد پا بذارین به اندازه ی کل مطلبی که یک نفر می نویسه ارزشمنده چون هدف حضوره و ابراز و پاسداشت دوستی ها و گرنه انگار که دو غریبه در اتوبوسی نشسته اند و بدون کلامی که بینشون رد و بدل بشه از شیشه پنجره ی اتوبوس به مناظر بیرون نگاه می کنند ویه مسیری رو طی می کنند .به هر حال مسیر طی میشه ولی اگه به چهار تا شوخی و سخن از این در و اون در همراه بشه طی کردن مسیر با لذت بیشتر ی صورت می گیره .

گرچه:

 گوش اگر گوش شما ناله اگر ناله ی ماست

آنچه  البته  به جایی  نرسد     فریاد    است                          (البته  به استثناء مستثنی ها)

شادکام و پیروز باشید

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

" قدرت هوش زنان " دوشنبه 13 مهر1388 11:49 قبل از ظهر



خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
اما .......


.

.

.

.

.

.

.

.
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد.  یا به عبارتی حمله قلبی که به خانم وارد شد 10 برابر بیشتر بود

نتیجه اصلی : قدرت هوش خانومها اونقدرها هم بالا نیست بلکه......  


.

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

" شانس " دوشنبه 13 مهر1388 11:39 قبل از ظهر



مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسرجان برو در آن قطعه زمین بیاست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم اگه تونستی دم یکی از این سه گاو بگیری میتونی با دختر من ازدواج کنی!! مرد جوان در مرتع به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید . فکر کرد یکی از گاو های بعدی گزینه بهتری خواهد بود. پس رفت کنار تا گاو ازش رد بشه و بره بیرون. دوباره در طویله باز شد . باور نکردنی بود!! گاو دوم چند برابر قبلی بزرگتر و قویتر بود. باز رفت کنار تا گاو سوم بیاد وقتی در طویله برای بار سوم باز شد گاوه ظعیفی بیرون اومد که اگه دماغشو میگرفتی جون میداد, جوان خوشحال شد , وقتی گاو اومد جلو تا خواست دم گاو بگیره ...در کمال تعجب دید گاو دم نداره و اون دختری رو که عاشقش بود به همین راحتی از دست داد..


نتیجه : هیچ شانسی رو از دست ندید چون تضمینی نیست که در آینده شانس بهتری نصیبتون بشه.


نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

وصیت نامه ی داریوش یکشنبه 12 مهر1388 7:37 بعد از ظهر

 

     

  

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد . 

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده  این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان . 

مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن . 

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود . 

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی. 

کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند . 

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . 

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

 افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

 امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد . 

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند. 

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد. 

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده . 

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای . 

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .
 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان  | لینک ثابت |

کوی دانشگاه تهران یکشنبه 12 مهر1388 3:33 بعد از ظهر

نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |

عکسهای سال 2008 یونی سف یکشنبه 12 مهر1388 1:27 قبل از ظهر
 

۱.نبرد برای زنده ماندن در هایتی

۲.زلزله در چین

۳.کودکان قربانی در افغانستان

نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |

سعید کتابتی یا محمد حسن میرطالبی !!! یکشنبه 12 مهر1388 0:56 قبل از ظهر

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ  یک ندانست.

 تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، 
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

 پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که
پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)
لئو تولستوی

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

" بهشت و جهنم " شنبه 11 مهر1388 1:34 بعد از ظهر



فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.


نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

" سرگذشت " شنبه 11 مهر1388 1:29 بعد از ظهر



شاه به این سبب که در خواب دیده بود نوه ای قدرتمند خواهد داشت دختر خود را به یک شاه پارسی که از نظر خودش از مردمان قوم خود پستتر است داد و نوه اش متولد شد ولی شاه دوباره خوابی دید که همین نوه هم او را تهدید میکند.سپس دستور قتل نوه اش را به نخست وزیرش داد او هم به خاطر وجدانش به یکی از کارگران دربار داد که فرزندش مرده بود و شاه هم مطلع نشد.پس از چند سال وقتی که با کودکان دربار بازی میکرد او را به عنوان شاه در بازی معرفی کردند و او یکی از کودکان رابه شدت تنبیه کرد وقتی که او را نزد شاه واقعی بردند پسرک در جواب شاه گفت که من در بازی شاه بودم و به خاطر نافرمانی او از من در بازی او را تنبیه کردم.!
شاه وقتی شجاعت و شباهت این کودک را به خودش دید از قضیه مطلع شد و دستور داد که سر پسر نخستوزیرش را که از فرمان او سرپیچی کرده ببرند و از گوشتش غذایی تهیه کنند .بعد از غذا که با حظور نخستوزیر برگزار شد نخست وزیر از غذا تعریف کرد ولی شاه سبدی را به او داد که حاوی سر دستها وپاهای پسر نخست وزیر بود او به ظاهر آرام بود ولی کینه ای عمیق از شاه در دلش پدید آمد.
نخست وزیر برای در امان ماندن نوه ی شاه از غضب شاه او را به سرزمین پدریش پارس فرستاد پس از چند سال که حالا آن پسرک به جوانی قدرتمند و شاه سرزمین خود تبدیل شده بود از نخست وزیر پدربزرگش نامه دریافت کرد که بیا به سرزمین من حمله کن و آن تسخیرکن(به خاطر کینه ای که از شاه داشت.)و همان پسرک که حالا به شاهی نیرومند تبدیل شده به آن سرزمین حمله کرد و با همکاری نخست وزیر پدر بزرگش سرزمین او را فتح کرد.
آری این بود قسمتی از سرگذشت کوروش بزرگ


نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

شعری از حكیم فردوسی شنبه 11 مهر1388 10:12 قبل از ظهر

     

 

در این خاك زرخیر ایران زمین
نبودند جز مردمی پاك دین

چو مهر و وفا بود خود كیششان
گنه بود آزار كس پیششان


همه بنده ناب یزدان پاك
همه دل پر از مهر این آب و خاك


پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیكو نهاد


كجا رفت آن دانش و هوش ما؟
كه شد مهر میهن فراموش ما


نبود این چنین كشور و دین ما
كجا رفت آیین دیرین ما؟


گرانمایه بود آنكه بودی دبیر
گرامی بدان پس كه بودی دلیر


به یزدان كه گر ٬ ما ٬ خرد داشتیم
كجا این سرانجام بد داشتیم؟


نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت


از آن روز دشمن به ما چیره گشت
كه ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد
كه نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناكس به ده كدخدایی كند
كشاورز باید گدایی كند

اگر مایه ی زندگی بندگی است
دو صد باره مردن به از زندگی است


بیا تا بكوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان  | لینک ثابت |

یک لحظه شنبه 11 مهر1388 0:31 قبل از ظهر

                             تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم

                                      تعجب نکن که چرا گريه نميکنم

                  بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم 

                                                اما  

                   براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

نکته جمعه 10 مهر1388 10:52 بعد از ظهر

عاشق کسی شو که دلش اونقدر  

                                                              بزرگ باشه که برای رفتن توی دلش

                                 خودتو کوچیک نکنی

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

حافظ جمعه 10 مهر1388 10:47 بعد از ظهر
نمونه‌ای از اشعار حافظ
پیش ازاینت بیش ازاین اندیشهٔ عشّاق بود مهرورزی    تو با   ما  شهرهٔ آفاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین‌لبان بحث سرّ عشق و ذکر  حلقهٔ عشّاق بود
پیش ازین کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی     جانان طاق بود
سایهٔ معشوق اگر افتاد  برعاشق     چه شد ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
حسن مهرویان مجلس گرچه دل می‌برد و دین بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر   نسرین و   گل رازینت اوراق بود


نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |

ایران و حافظ در دیوان گوته جمعه 10 مهر1388 10:41 بعد از ظهر

«گوته اشعار حافظ را به دیده ی شکلی مطلوب و آرمانی برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی خویش می نگرد"

براساس شواهد و مدارک موجود، گوته شاعر بزرگ کلاسیک آلمان، به هر چه که رنگ و بوی فرهنگ و هنر یونان باستان را داشت عشق می ورزید و از اوان جوانی به تمام مظاهر تمدن عهد هخامنشی بسیار علاقه مند بود. امپراطوری عظیمی که از سال 557 تا 330 پیش از میلاد دوام داشت و بر پایه های آزادمنشی، بردباری و گذشت استوار بود ، به گفته هگل مجموعه باشکوهی را به نمایش گذاشت که برای نخستین بار در تاریخ بر مردمی فرمان می راند که آنان را ترغیب و تشویق می کرد تا ابعاد شخصیت خویش را تکامل و غنا بخشند و به ثبوت و عرصه ی ظهور برسانند.

آشنایی گوته با حافظ در سال 1814م، یعنی در 63 سالگی او از طریق ترجمه ی خاور شناس اتریشی «فون هامرپور گشتال» صورت گرفت. مطالعه همین برگردان نه چندان دقیق و کامل از غزلیات حافظ آن چنان شور و شوقی در دل گوته سالخورده به وجود آورد که او را بر آن داشت تا اشعاری به شیوه این شاعر سترگ و ژرف اندیش بسراید؛ شاعری که گوته جوهر شعر شرقی را در وجود او می بیند.

 در عالم خیال این احساس به گوته دست می دهد که زمانی در وجود حافظ زندگی می کرده است. از این رو همانگونه که در بر گردان شعر بیکرانه دیدیم، حافظ را همزاد خویش می نامد.

با اندکی تأمل در سبک دیوان در می یابیم که از پشت نقاب شرقی آن، سبک آزاد شعر گوته در دوران جوانی قابل تشخیص است، سبکی که گوته در سالخوردگی بار دیگر به سراغ آن می رود و با الهام گرفتن از حافظ آن را به اوج کمال می رساند. پس حافظ نه تنها همزاد، مراد و رقیب این شاعر بزرگ آلمانی است، بلکه شعر حافظ را نیز می توان پیش فرم اشعار گوته در دیوان شرقی – غربی به شمار آورد. گوته خود در این باب می سراید:

سخن را عروس نامیده اند

و اندیشه را داماد،

قدر این پیوند را آن کس می شناسد

که حافظ را بستاید.

این سروده ی گوته آشکارا به این بیت حافظ اشاره دارد:

کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند

گوته اشعار حافظ را به دیده ی شکلی مطلوب و آرمانی برای سرودن شعر در دوران سالخوردگی خویش می نگرد، شعری که در آن حکمت و شباب به زیباترین وجهی با یکدیگر پیوند خورده اند. در مفهوم سالخوردگی تعمق، تفکر و تعقل نهفته است و در مفهوم شباب گرمی، حیات و شور عشق؛ «تسلیم» مصداق این یکی است و «چیرگی» مصادق دیگری، این دو در شعر خیال انگیز که همان شکل مطلوب و آرمانی شعر است، در هم آمیخته اند و این درست همان برداشت است که گوته از شعر همزاد ایرانی خود داشته است. عنصر اصلی اشعار دیوان شرقی – غربی را دیگر نه قالب و حدود و ثغور؛ بلکه آنچه سیال و بی مرز است تشکیل می دهد.

 گوته در تاریخ 16 مه 1815 به ناشر خود « فریدریش کوتافون» کوتندورف می نویسد: هدف من از تصنیف دیوان شرقی – غربی این است که به شیوه ای شعف انگیز غرب را به شرق، گذشته را به حال و عنصر ایرانی را به عنصر آلمانی پیوند کنم و سنتها و طرز تفکر های دو طرف را در هم بیامیزم.

گوته در دفتر ششم دیوان با عنوان حکمت نامه در چهار پاره ای چنین می سراید: چه با شکوه این شرق / از پس دریای مدیترانه به این سوی راه گشود؛ / تنها آن کس می داند کالدرون چه سان نغمه سرایی کرده است/ که قدر حافظ را بشناسد و به او عشق بورزد.

گوته برجسته ترین ویژگی شعر حافظ را نیز در ذهنیتی می بیند که بر آن است تا دور از ذهن ترین مفاهیم را به هم پیوند کند. در بخش یادداشتها و توضیحات می خوانیم: به ذهن یک شرقی در همه حال فکری می کند که برای او که عادت دارد به سادگی دور از ذهنترین مفاهیم را به هم پیوند زند، این امکان را فراهم می سازد تا با ایجاد پیچشی در یک حرف یا یک هجا باز اضداد را از هم جدا کند.

آنچه گوته همواره در سرمشق خود حافظ مشاهده می کند و مورد ستایش قرار می دهد، همانا زنده دلی است. شکل متعالی زنده دلی، شوخ طبعی است یا همان چیزی است که ما در مورد حافظ به رندی تعبیر می کنیم.

این گونه است که گوته در آینه جمال حافظ تصویر خود را می بیند و رند شیراز را برادر دو قلوی خویش خطاب می کند و هوای آن را در سر می پرورد که با وی به رقابت برخیزد.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |

از شاملو جمعه 10 مهر1388 3:46 بعد از ظهر

 اشک رازیست
                    لبخند رازیست
        عشق
                 رازیست


اشک آن شب

 لبخند عشقم بود
                                 قصه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
                                یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی


من درد مشترکم ، مرا فریاد کن
 

 

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

تمشک جنگلی =تمش هال جمعه 10 مهر1388 3:15 بعد از ظهر
نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

تله کابین رامسر جمعه 10 مهر1388 3:7 بعد از ظهر
نمایی دیگر ...

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

جنگل و مه جمعه 10 مهر1388 2:27 بعد از ظهر
نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

بدون شرح پنجشنبه 9 مهر1388 1:33 قبل از ظهر
نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |

از طرف کتابتی به دوستان 69 چهارشنبه 8 مهر1388 9:25 بعد از ظهر

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»

ماكس جواب مي دهد: «چرا از كشيش نمي پرسي؟»

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»

كشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

فرعون و ابلیس چهارشنبه 8 مهر1388 12:24 بعد از ظهر

مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليكه فرعون خوشه اي انگور در دست داشت و مي خورد. ابليس به او گفت: آیا هيچكس مي تواند اين خوشه انگور را به مرواريد خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نه. ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشه انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل كرد. فرعون تعجب كرد و گفت: آفرين بر تو كه استاد و ماهري. ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين استادي به بندگي قبول نكردند، تو با اين حماقت چگونه دعوي خدايي مي كني؟

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

شنیدنی چهارشنبه 8 مهر1388 12:13 بعد از ظهر

در address bar کپی  و بعد  enter
http://saeid.zebardast.googlepages.com/dar_mahkameh_elahi.wma

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

روایت 129 " چهارشنبه 8 مهر1388 11:32 قبل از ظهر


یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته:

“به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!”

نتیجه اخلاقی: اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

farhad چهارشنبه 8 مهر1388 11:23 قبل از ظهر

آدم وقتی فقیر میشه , خوبی هایش هم حقیر میشه. اما کسی که زور داره , یا زر داره , "هنر" میبینند "عیب "هاشو !
"حرف حسابی " میشنوند "چرند" هاشو!
"آروغ های بیجا و نفرت بارشو" فلسفه و دانش دین می فهمند!
حتی "شوخی های خنک و بی ربطش" , حضار رو روده بر میکنه!
ملت ها هم مینجورند
روزی که ما مسلمانان پول داشتیم , زور داشتیم , غربی ها از ما تقلید می کردند. استادهای دانشگاه های اسپانیا.ایتالیا. فیلسوف ها و دانشمندان اروپا, وقتی می خواستند درس بدهند , قبا لباده ی ملاهای مارو تن می کردند که یعنی ما هم بوعلی و رازی و غزالی هستیم!
حالا استاد دانشگاه های ما لباس های استاد های غربی رو میپوشند که مثلا ما هم کنت و دکارتیم!
حالا ماها فقیر شدیم. خوبی هامون هم دیگه حقیر شده , آنها که پولدار شدند , عیب هاشون هم هنر شده!
آنها میخواهند همه مان و همه چیزمان را میمون بار بیارند و میمون وار : و استادهامان را , شاعر هایمان را, بزرگ هامان را, هنرمندهامان را , فیلسوف هامان را, زن هامان را , مردهامان را, شهر هامان را, خانواده هامان را و همه چیزمان را ...حتی بچه هایمان را!
آنها (غربی ها )فقط از یک چیز می ترسند که ما دیگر از آنها تقلید نکنیم.
بیایید میمون نباشیم و تقلید نکنیم بیایید خودمان باشیم .ایرانی و مسلمان باشیم.

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

کوچه باغ و مهر مادر عکس از سایت نایت اسکین چهارشنبه 8 مهر1388 0:47 قبل از ظهر

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |