تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر
از خدا پرسید چهارشنبه 21 مرداد1388 12:16 بعد از ظهر
 از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت

خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن

و از من بخواه تا به تو بدهم

با خود فکر کرد و فکر کرد

اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم

خداوند به او داد

اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم

خداوند به او داد

اگر ..... اگر ....... و اگر........

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود

از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم

خداوند گفت باز هم بخواه

گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم

گفت بخواه که دوست بداری

بخواه که دیگران را کمک کنی

بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد

رو به آسمان کرد و گفت:

 خدایا

 خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی  | لینک ثابت |

یک پیوند جدید سه شنبه 20 مرداد1388 7:50 بعد از ظهر

سلام

توی پیوندهای حاشیه ی وبلاگمون یه سایت رو معرفی کردم که در مورد موسیقی و ادبیاته .

جالبه سر بزنید و از موسیقی هاش و شعر هاش استفاده کنید .

دم صاحب سایتش گرم

http://sarapoem.persiangig.com/

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

غزلی از سایه سه شنبه 20 مرداد1388 6:59 بعد از ظهر

تا تو با منی

تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
یاد دلنشینت ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است
ناز نوشخند صبح اگر توراست
شور گریه ی شبانه با من است
برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست
رقص و مستی و ترانه با من است
گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه با من است
گفتمش من آن سمند سرکشم
خنده زد که تازیانه با من است
هر کسش گرفته دامن نیاز
ناز چشمش این میانه با من است
خواب نازت ای پری ز سر پرید
شب خوشت که شب فسانه با من است

 

http://sarapoem.persiangig.com/link7/saye1.htm
   (سایه ):هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

بپاخیز برای دیداری تازه و رقم زدن خاطره ای دوشنبه 19 مرداد1388 9:28 بعد از ظهر

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد

من اگر بنشینم تنهایم

تو اگر بشینی خویشتنی

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

گزارش نهایی دوشنبه 19 مرداد1388 9:8 بعد از ظهر

سلام به همه

تا یادم نرفته بگم که دیشب چند ساعت باران حسابی بارید امروز دوشنبه هم ۵-۴ساعت از عصر تا شب بارانی بود (ازه شل کلاک )که تو این موقع از سال یعنی قبل اسد تابستان خیلی حال داد .

و اما ........من که قضیه ی همایش رو تقریبا بی خیال شده بودم ولی تماس تلفنی امروز صبح فرهاد عزیز دوباره کوکم کرد .ظهر که از کار می اومدم توی مسیر برگشت یه پیامک یا همون اس ام اس خودمون  فرستادم برای کلیه بر و بچ ۶۹ که جمعه میان یا نه . اقا بهمن گفت درگیر اسباب کشیه و حسن خان هم گفت ماشین نداره و چند دلیل موجه دیگه محمد اقا و بهروز خان اعلام آمادگی مشروط کردند که اگه رامسر بودند حتما میان (البته من با اینجور جواب دادن بهروز آشنایی دارم محمد رو نمی دونم ) .میر جعفری اصفهان بود  چند وقت پیش پدر خانمش به رحمت خدا رفته بود که از طرف همه بهش تسلیت گفتم . محمد کریمی اردبیل بود ابراهیم تلفنش جواب نداد .اقا مهدی احتمالا فردا جواب میده .پهلوان بخش شمال بود یعنی رامسر بود وتازه از خواب عصرانه همراه با صدای باران بیدار شده بود قراره همدیگه رو ببینیم و مرخصیش تا جمعه است ولی احتمال داره تمدید بشه .کوروش سروری هم خیلی مایل بود و قراره پنجشنبه نتیجه قطعی رو اعلام کنه . نیوتن هم چون جمعه گذشته شمال بود عذر خواست گفت امیدواره به همه خوش بگذره .من و فرهاد هم که هستیم .امیر هم گفت درگیر کاره و احتمالا هفته ی دوم میاد .اقا بصیرو مجید رو هم شماره هاشونو ندارم پیرو همان آب گرفتگی گوشی و ....

قابل توجه اقا فرهاد شما بیا رامسر ما با هر تعداد حتی زیر شش نفر هم اگه بود همایشو انجام میدیم

 

تا تو با منی زمانه با من است

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

۴۵ نکته از مدیران بزرگ دنیا دوشنبه 19 مرداد1388 3:40 بعد از ظهر
 

پنج درس از جان چمبرز (مدیر عامل سیسکو) درباره مدیریت رشد

۱) مشتری را در کانون فرهنگ سازمانی خود جای دهید. درآمد کارکنان سیسکو  رابطه مستقیم با میزان خشنودی مشتری دارد.

۲) به یکایک کارکنان اختیار دهید. بهره‌وری بالا می‌رود و ماندگاری افراد بهتر می‌شود.

۳) با تحول، شکوفا شوید.

۴) کار تیمی نیاز به ارتباط دو جانبه و اعتماد متقابل دارد.

۵) مشارکت نیرومند بسازید‌‌. تاکید رهبری سازمانی در این دهه، بر گسترش درونی تملک‌های موثر، و ایجاد نوعی همزیستی بنگاه‌ها در چارچوب مشارکت در یک مدل افقی است.

▪ پنج درس از جرگن شرمپ (مدیر عامل دیملر کرایسلر) درباره مدیریت ادغام‌های بسیار کلان

۱) مواظب باشید خطرات تساهل بیش از حد باشید.

۲) از همان اول کار، موضوعات ناخوشآیند را به میان آورید.

۳) بسیار بهتر است سریع کارکنید.

۴) وقتی هوای تغییر از سر افراد بیفتد، خیلی بیشتر در برابر آن ایستادگی می‌کنند، تا هنگامی که انتظارش را دارند.

۵) روراست باشید، چون می‌دانید چه چیزی روح کارکنان را تازه می‌کند؟ صداقت. جداً می‌گویم. منظورم این است که هیچ کس در این دنیا انتظار صداقت ندارد.

 ▪ پنج درس از سانفورد ویل (یکی از دو مدیر عامل سیتی گروپ) درباره پیروزی ادغام

۱) در ادغام، بیش از حالت عادی، در تصمیم‌گیری شتاب کنید. این موجب می‌شود افراد خوب را از دست ندهید و در عین حال، همگان پیام شما را دریافت کنند.

۲) طرف مقابل و افراد آن را محترم دارید. با افراد صحبت کنید، در دسترس باشید، به پرسش‌های آنان پاسخ دهید. اگر افراد به این باور برسند که کار شما در جهت خلق یک سازمان کارآمدتر با رشد سریع‌تر است، گمان می‌کنم خیلی بیشتر مایل باشند خود را برای تغییرات آینده آماده کنند.

۳) از اختیار خرید سهام و امتیازهای مشابه برای تشویق کارکنان به مالکیت کمک گیرید تا همه خود را جزیی از سازمان جدید به شمار آورند.

۴) وقتی می‌خواهید درباره افراد تصمیم بگیرید با آن‌ها روراست باشید. بسیار مهم است که صداقت به خرج دهید و از همان اول کار، تصمیم خود را اعلام کنید.

۵) همسران را وارد موضوع کنید… این کار، نوعی احساس خانوادگی پدید می‌آورد … هر چه آن‌ها درباره استراتژی شما، و درباره این که شرکت چه می‌خواهد بکند و دنبال چه هدفی است بیشتر بدانند، به گمان من پشتیبانی بیشتری از کل خانواده به دست می‌آید.

▪ پنج درس از تینا براون (مدیر و سردبیر مجله Talk درباره بازاریابی)

۱) به ذوق خود اعتماد کنید. من به همه گوش می‌دهم … اما معمولاً به خود بر می‌گردم، و می‌کوشم با فکر اولم ارتباط برقرار کنم.

۲) هویت دیداری نیرومند داشته باشید … کنار هم گذاشتن خرده ریز این و آن، دردی دوا نمی‌کند.

۳) مهمانی بدهید. در آغاز نشر یک مجله جدید، هرچه کار بشود کم است. دنیا بزرگ است. باید با آدم‌های زیادی ارتباط برقرار کنید.

۴) در هزینه کردن و در بسته بندی کالا متفاوت باشید. ظرفیت‌های جدید پیدا کنید. اگر سرمایه ندارید باید مایه داشته باشید.

۵) از ظرفیت‌های موجود خود به شیوه متفاوت بهره گیرید. مثلاً از نویسنده‌ها … راهش این است که ببینید چه چیزی آن‌ها را سر ذوق می‌آورد … چنان برخورد کنید که حس کنند می‌توانند درباره مطلب بنویسند که تا حالا نمی‌توانسته‌اند.

▪ پنج درس از کوین رابرتس (مدیر عامل ساعتچی اند ساعتچی) درباره تبلیغ در شبکه جهانی

۱) یادتان باشد هیچ رسانه‌ای جانشین دیگری نشده. صحبت یا این یا آن نیست. روزنامه و رادیو با آمدن تلویزیون از میدان به در نشدند، تلویزیون هم با آمدن اینترنت به در نخواهد شد.

۲) بنگاه‌های بزرگ حرف از ایجاد رابطه می‌زنند، نه فقط انتقال اطلاعات، تبلیغ در اینترنت باید افسونگر و احساس برانگیز باشد.

۳) بنگاه‌های تبلیغات اینترنتی و بنگاه‌های سنتی باید به کاری بپردازد که در آن خبره‌اند.

۴) از بچه‌هایی که به دات کام‌ها پناهنده شدند با آغوش باز استقبال کنید. آن‌ها زخمی، اما هوشیارتر بر‌می‌گردند.

۵) این قدر دنبال فناوری نباشید، شیفته اندیشه باشید. حرف الف نماینده الکترونیک نیست، نماینده احساس است.

▪ پنج درس از مایکل دل (مدیر عامل دل کامپیوتر) در ترقی صنعت خودرو

۱) برای کاهش هزینه ارتباطات میان قطعه آوران، تولید کنندگان، و نمایندگی‌های فروش، از اینترنت کمک بگیرید.

۲) عملیات فرعی را به بنگاه‌های دیگر واگذار کنید.

۳) تحول را شتاب دهید، کارکنان را آماده پذیرش تغیر کنید.

۴) داد وستد از راه اینترنت را آزمایش کنید. ببینید هرگاه مشتریان، از راه‌هایی که تا کنون سابقه نداشته اطلاعات مورد نیازشان را به دست آورند، چه پیش می‌آید.

۵) با کاهش دادن موجودی و دارایی‌های دیگر، ببینید چه سرمایه‌ای آزاد می‌شود، توجه کنید که با آن چه می‌توان کرد.

▪ پنج درس از جف بزوس (بنیان‌گذار و مدیر عامل بنگاه آمازون دات کام) درباره مدیریت زمان در جهان پرهیاهو

۱) سه‌شنبه‌ها و پنچ‌شنبه‌ها جلسه نگذارید. فقط به کارهای خودتان برسید.

۲) روزمره‌گی را بشکنید. به مغازه‌ها سر بزنید. پایگاه اینترنتی خود را وارسی کنید. از روی داده‌های ناگهانی پند بگیرید.

۳) تند کار کنید، کژی‌ها را بعداً پیرایش نمایید. تنها لغزش مرگبار در اینترنت، کند بودن است.

۴) برای آگاهی از خواسته‌های مشتریان، از ایمیل زیاد بهره بگیرید.

۵) برای سپاس از دیگران وقت بگذارید. این، هیچ‌گاه فوری‌ترین کار شما نیست، اما در درازمدت ممکن است خیلی مهم باشد.

▪ پنج درس از تام فرستون (مدیر عامل MTV Network) درباره شکار جوانان گریزپا

۱) بازار پژوهی کلید کار است. آن‌چه در توان دارید انجام دهید.

۲) دنبال نسلی که بزرگ شده راه نیفتید. پیش باز آیندگان بروید.

۳) کارکنان جوان پرورش دهید که از جان و دل به کار علاقمند باشند.

۴) محیط کار را با نشاط کنید، تا راه ایده‌ها از پایین به بالا باز شود.

۵) خواست جوانان آمریکایی و آلمانی و چینی، متفاوت است. به سلیقه‌های محلی بپردازید.

▪ پنج درس از امیلی وودز (مدیر عامل J. CREW) برای دوام در بازار شلوغ

۱) مشکل مشتری را حل کنید

۲) از پیروزی یک کالا عنان از کف ندهید، باعث سرگردانی می‌شود. حتماً دوست ندارید بعد از یک سال با انبوهی از پوشاک یک رنگ، دست به گریبان باشید.

۳) از پوشاک کلاسیک رو نگردانید - آن‌ها را از نو اختراع کنید. برای نمونه، ما سال‌هاست پالتو ضخیم و بلند را با پارچه‌ها و رنگ‌های جدید عرضه می‌کنیم.

۴) با افراد معتمد کار کنید. حجم کار وقتی از اندازه معینی گذشت دیگر نمی‌توان پای هر برگی را شخصاً امضا کرد.

۵) به روز باشید. مطالب به دردخور بخوانید، فیلم به دردخور ببینید، به موسیقی به دردخور گوش دهید، و با جوان‌ترها دم خور باشید.

منبع: سایت مهندسی صنایع ایران

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی  | لینک ثابت |

اعلام آمادگی دوشنبه 19 مرداد1388 1:14 بعد از ظهر

قابل توجه دوستان ارجمند پیرو اگهی اقا سعید در خصوص برپایی گرد همایی روز 23 این حقیر افتخار میزبانی شما را خواهم داشت در ییلاق دره بن دوستانی که مایلند افتخار بدن خوشحال میشم البته چنانچه حداکثر تا روز 20 اعلام نموده وحد نصاب به 6 خانواده برسند گردهمایی انجام خواهد شد (طبق دستور اقا سعید)

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

سپلین دوشنبه 19 مرداد1388 1:12 بعد از ظهر
                

  

         

کشتی بادی پرنده در سالهای ۱۹۰۰  تا ۱۹۴۰ برای حمل ونقل افراد و تجهیزات جنگی استفاده شد و اولین بار توسط فردیناند گراف فن سپلین(عکس بالا) ساخته شد و به دلیل حجم زیاد و سبکی اش بارها در اثر بادهای شدید و طوفان دچار حادثه شد .در سال ۱۹۳۷هنگام فرود آتش گرفت و کاملا سوخت و در واقع ساخت و تولیداش متوقف شد.

در سال ۱۹۹۶  با تکنولوژی بهتردوباره شروع به ساخت شد و برای اهداف تفریحی که دارای طول ۷۵ متر و حجم ۱۲۲۵ متر مکعب میباشد که ۱۰ تا ۲۰ برابر کوچکتر از مدلهای قدیمی هست.

نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |

داستانك دوشنبه 19 مرداد1388 1:0 بعد از ظهر
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد  | لینک ثابت |

پيرمرد و روانشناسي بچه ها دوشنبه 19 مرداد1388 12:57 بعد از ظهر
يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد  | لینک ثابت |

داستان دوشنبه 19 مرداد1388 12:56 بعد از ظهر
كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يك روز زلزله اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي. تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند. عقاب آهي كشيد و گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم. مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد. بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت. توهماني كه مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فكر نكن
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد  | لینک ثابت |

داستان كوتاه دوشنبه 19 مرداد1388 12:54 بعد از ظهر
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد  | لینک ثابت |

فرهاد دوشنبه 19 مرداد1388 12:43 بعد از ظهر

پیشنهاد میکنم به دوستان ارجمندم اگه براشون مقدور است تلفنی با دوست عزیزمان نادر عباسی همدردی کنند فکر میکنم بهتر باشه و خوشحال هم خواهد شد ..شماره تلفنش رو هم اقا سعید زحمتشو کشیدند


09122632770

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی  | لینک ثابت |

تهران - بهمن 1383 دوشنبه 19 مرداد1388 8:51 قبل از ظهر

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد  | لینک ثابت |

زندگی دوشنبه 19 مرداد1388 8:45 قبل از ظهر

مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های

 دیگر از تخم بیرون آمد و با آنها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهای

 را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!!

 او برای پیدا کردن کرم و حشره روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان

 کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.


سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی

 ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که

 حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و

 از مرغ کنار دستی اش پرسید : (( اون کیه؟ )) همسایه اش پاسخ داد : اون یه عقابه، پادشاه

 پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم 

و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است

آنتونی دو ملو

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد  | لینک ثابت |

خیر مقدم دوشنبه 19 مرداد1388 0:28 قبل از ظهر
فریدون عزیز

ورود شما و خانواده ی ارجمندتان را به زادگاه و موطن خویش خیر مقدم گفته امید واریم در

 

کنار بستگان و دوستان لحظات خوش و خاطره باری را  بگذرانید

 

بی شک دیدارتان موجب خوشنودی دو چندان خواهد شد

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

وقت برای دوستی یکشنبه 18 مرداد1388 8:18 بعد از ظهر

از وقتتان برای کار استفاده کنید ، زیرا کار ، بهای موفقیت است .

از وقتتان برای تفکر استفاده کنید ، زیرا تفکر ، سرچشمه قدرت است .

از وقتتان برای تفریح استفاده کنید ، زیرا تفریح ، راز جوانی جاودانه است .

از وقتتان برای مطالعه استفاده کنید ، زیرا مطالعه منبع عقل و دانش است .

از وقتتان برای دوستی اسفاده کنید ، زیرا دوستی ، جاده ی خوشبختی است .

از وقتتان برای عشق استفاده کنید ، زیرا عشق ، لذت زندگی است .

از وقتتان برای خنده استفاده کنید ، زیرا خنده ، موسیقی و آهنگ روح است .

                                    

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

چند نکته یکشنبه 18 مرداد1388 8:17 بعد از ظهر

ما کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم.

 ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن.

 و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.

 این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.

 اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست.

یک رابطه بهترین حالتش وقتیه که دو طرف در تعادل باشن.

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

یکشنبه 18 مرداد1388 7:8 بعد از ظهر
سلام به همه

از آرش که پای ثابت بود خبری نیست حسن هم که معلومه دیگه شیفت شب نداره محمد هم احتمالا فکر یه پل دیگست بهمن رو که دیگه نمیشه چیزی گفت بهش  چون با دیکتاتورا میونش شکر اب شده فرهاد هم که به اختصار گویی داره عادت میکنه  که البته باز م جای شکرش باقیه. نیوتن هم که سه چهار روز پیش این ورا بود زنگ زد احوالپرسی و خداحافظی... ندیدیمش .تو عروسی داشت شاباش میداد لابد.کوروش هم دیگه بوس نمی فرسته این  چند وقته.  فریدون هم عکسهای قطب رو داره دستی میاره ایران شاید خودم چسبوندمش .اقا جواد جمشید نژاد هم ما رو تو خماری شعرهاش گذاشته .دیروز میگفت دفتر شعرش تو شماله شاید وقتی دیگر ..............

امیر هم که ماشاله داره خوب حال میده با اقا مهدی .مجتبی هم که تو کیش مات شده و احتمالا دوباره پاره شده     فیبر نوریش !!!

همایش جمعه مون هم به دلیل ازدحام بیش از حد متقاضیان و مشتاقان  به عید سال بعد و یا ..........موکول شد ممنون از جوابهای همه ی مشتاقان به دوستی و زندگی خانوادگی البته بیشتر  فقط دومی !!!

خلاصه اینکه به قول مشیری که آرش شعرشو چسبونده بود :

نشاط مان را باید همیشه، چون خورشید،

"بلند و گرم" در اعماق جان نگهداریم.

مده به پیچک غم، آب و افتاب و نسیم

بیا دوباره به فریاد ارغوان برسیم!

راستی فریدون عزیز احتمالا امروز فردا میاد ایران .هفته بعد اگه کسی شمال بود و دلش خواست هماهنگ کنیم بریم دیدنش .حسین حسن نژاد هم خیلی وقته اینترنتشون مشکل دار شده ولی گهگاه خبری میگیریم از هم (هر شش ماه یکبار !!) سعید هم که با خودش در گیره از بس تنها نوشته و چک و چونه زده همین روزاست که ببرنش تیمارستان واسه همینه که هر چند روز یه بار به این و اون تیکه میندازه و گیر میده البته به قول بعضی از جهان سومی های دیکتاتور دوست . 

راستی امروز یه زنگی زدم به نادر عباسی حالشو بپرسم حالمو گرفت با خبر فوت برادرش تقریبا یک ماه پیش و غرق شدن خواهر زاده اش سه روز پیش .خودشم تو شماله یه نمایشگاه احتمالا کامپیوتر زدن تو رودسر بعد از ظهرها اونجا مشغوله تا پایان ماه  اگه تونستید یه زنگی بهش بزنید تسلیت بگید خوشحال میشه شمارشو هم که دارین اگه ندارین :۲۷۷۰ -۲۶۳-۰۹۱۲

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

گالشم، اي بچه تهران ، گالشم یکشنبه 18 مرداد1388 1:34 بعد از ظهر

 گالشم، اي بچه تهران ، گالشم

گالشم، اهل دهاتم، زاده كوه و كلاتم

من سرشتم از طبيعت، آب سرچشمه بنوشم، گرمي جانم ز پوست و پشم گوسفندان من تامين شود

 بچه تهران، من بجاي قاشق استيل و سيلور، سرويس ظرف طلا، دست برگيرم كچه با لاكي از ماس پلا

پرده سر يا دار بن، مالنگه سر يا چشمه كين

جا مرره فرق نداره ، خارنم خوشته غذا  

گالشم، اي بچه تهران

گالشم

گر كنم شب بر بيابان، كوه و رود يا دشت و جنگل

اشكر و پلپيس بروبم زيرم و تخته سنگي را نمايم بالشم 

رخت داماديم كولير و كفش داماديم چاموش

بچه تهران عزت من همسر مردانه پوش 

چكمه تا زانو سرو، لبند كمر، منديل بزه

بچه تهران تو چي داني چه چيني، النگ گيري يا گاو دوشي رنج و مزه؟ 

غيرتم ميراث كوه شاسفيد كوه، سربلندي، از شرم دار و مزي

جنگلم پندم بداد، گالش وچه، تا زنده اي مردانه زي

لغت گالش برايت بچه تهران اين چنين معني كنم:

گاف گالش از گذشت مي آيد و وان الف از آدميت

لام آن از لذت گاف و الف منتج شود

شين آن هم شاكر درگاه ايزد هر زمان و هر مكان

غير اين گرباشم اين تن، پر ز اهريمن شود 

چون تو نيستم من اگر دارم ز سعي خويشتن مي نامم و ور ندارم از قصور رب خويش

ار بدارم تا توانم مي كنم اخلاص بر خلق خدا

ور ندارم شاكرم بر حكمت پرودگار

گر بگفتند مال و ثروت بر شبي بند است و زور و بازو برتبي

راست مي گويند بخواندم در حكايات كليم الله نبي 

شغل من گوسفند چروني، افتخارم جنگله

ساز پيغمبر نوازم، مي شناسي ني لله؟ 

افتخارت بچه تهران موس و كيبورد و مانيتور، فرمان بنز و پرادو

بچه تهران ديد يو ميك اكسپيريينس ماس سر و كشك و سيريك و آلش و دوغ؟ 

 آي كن اسپيك اينگليش اي بچه تهران از ول از يو

تا كنم من كاميونيكيت با جهان تازه و نو 

فك نكن غيرت به شلوار كوتاه و مانتوي تنگه جوان!؟!

يادمان باشد بلف ابزار ننگه اين بدان 

فك نكن در وقت جنگ اخذ معافي كردي و چون كه فرزند فلاني بودي و پارتي كلفت

بچه تهران گر بشه جنگ، از براي حفظ ناموس و وطن هموچو شيرودي جسم و روحم را به پرواز آورم

 

برگرفته از وبلاگ  :  http://galesh-abbaskamali.blogfa.com/

عباس كمالي نژاد   آغوزكي  زمستان 86

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان  | لینک ثابت |

شعر گالش (از زنده یاد سلمان هراتی) یکشنبه 18 مرداد1388 1:31 بعد از ظهر
 
 
 
گالش


من مست لحظه های بی ریای توأم

/ گالش!

آن دور ها با که آمیختی

که نسترن

با اشاره دستها ی تو می شکفد

آی گالش

بر پهنه ی کدام دامنه خوابیدی

که این سان

به بوی کوه آغشته ای

و در زلال کدام چشمه

/ وضو می سازی

و در سایه ی کدام درخت

/ نماز می گذاری

/ که مثل آینه صافی

تو بیقرار کدام نگاهی

و نشئه کدام صدایی

که به یک لحظه ی آن

/ تمام رمه ات را خواهی بخشید

آی گالش

/ ای صبور سترگ

از دم تو تحمل ایوب می وزد

با ما بگو

/ آویشن کدام بهار

/ در سبد دستهای تو گل ریخت؟

و رازیا نه ی وحشی را

/ کدام دست لطف

/ از بالای

/ بلند

/ تو

/ آویخت؟

عرق سبز کدام دره

/ نثار پاکی پاهایت شد؟

که این سان

/ معطر و بلند می رویی

مثل غروب عمیقی گالش!

/ با ما بگو

/ وقتی در نماز می ایستی

پشت حصار ترس هجوم گرگ

/ چه می کاری؟

و رمه ات را

/ در امنیت کدام بیابان

/ به چرا می فرستی

وقتی که در تصور یک کوچ

/ قدم می گذاری

در خورجینت چه داری

جز ریسه های معطر ایمان

/ و خنجری




در جان سه هزار تنکابن، 12/5/1362

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان  | لینک ثابت |

گل آغوزه و گالش در تفسیر سعید یکشنبه 18 مرداد1388 1:27 بعد از ظهر

سلام به همه
سعید روایت ناقصی از گل آغوزه گفت و طایفه ها ی رامسر و ییلاقات

 
گل آغوزه به معنی آغوز کوچک یا وحشی نام دارد مانند گل اوربو که به معنای گلابی جنگلی ، گلابی وحشی و یا گلابی کوچولو است.که در فارسی فندق نام دارد.

اما عرب ها  فندق را به عنوان هتل می شناسند. نه به عربها که فندق آونقدر براشون اهمیت داره نه به ما که از گردو کوچکتر و ٫ست تر می دانیمش.

     


اما بحث گیل و گالش نیز درست نیست.
مردم ییلاقات به خاطر وابستگی رامسر قدیم به استان گیلان به رامسری ها گیل می گفتند. و هنوز هم ساکنان جواهرده برای رفتن به رامسر و یا پرس و جو از رامسر از واژه ی گیلان استفاده می کنند
مثلا : گیلان نشونه . گیلان هوا چتره . گیلانجه بومه.


 و مردم رامسر نیز به ییلاقی ها کوسانی یا کوهستانی می گفتند.البته واژه کوسانی در قدیمی های جواهرده هنوز رایج است و امروزی ها این واژه را به کار نمی برند.

کوهستانی ها به چند طایفه تقسیم می شدند که معروفترین آن ها گالش ها و پس از آن جولا ها بودند.
گالش ها عمدتا به چوپانی در اطراف جواهرده اشتغال داشتند و سرگالش بزرگ گالش های هر سرای بوده است.
اما جولاها عمدتا جنگل نشین بوده اند.
همینک نیز در لفظ تحقیر مردم رامسر گالش ، سرگالش و جولا را به کار می برند.
پوشش لباس مردان گالش و جولا عمدتا :
- قدک: ( شلوار جین مانند دمپا چسبان - همینک در کشتی گیله مردی از آن استفاده می شود )
- چغا یا چوغا : کت پشمی بسیار ضخیم
- کولیر و شولا : عبایی مانند عبای فعلی روحانی ها اما با بافت ضخیم نمدی


لازم به ذکر است که گیلکی رامسر را گیلکی با گویش گالشی نام نهاده اند چراکه با گیلکی استان گیلان تفاوت های فاحشی دارد.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان  | لینک ثابت |

ماهی قزل الا شمال ایران شنبه 17 مرداد1388 8:54 بعد از ظهر
چند سالیه که صنعت پرورش ماهی قزل الا در جاده های ییلاقی رامسر و شهسوار رونق گرفته و خیلی هم طرفدار  و مشتری داره دراینجا مراحل  تولید و صید و قتل!! و پختن این ماهی خوشمزه را که دیروز تو مسیرییلاق  دو هزار ثبت کردم تقدیم میکنم :

۱=استخر های پرورش که در مسیر رودخانه های خروشان ایجاد شده و هزاران فروند ماهی در آن می لولند .آدم یاد مینی بوس شرکت واحد دوران دبیرستانمون می افته که توی یه جای تنگ و بیش از ظرفیت سوار میکرد

۲=اتاق  انتظار برای انتخاب آخر یا انتخاب مرگبار

۳=انتخاب و نیستی ........انتخاب وهستی

۴=قتل عمد برای زیستن ...... رابین هود جانها=سنگدلی که روزانه صدها جان میگیرد تا جانهای دیگر ادامه یابند

۵=مولوی می فرماید :

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست

خام بدم    پخته شدم        سوختم

گمونم ماهی قزل الای بیچاره هم باید همینو زمزمه کنه

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

مسافران شمال شنبه 17 مرداد1388 8:32 بعد از ظهر

صفی از مشتاقان طبیعت شمال که از تمام نقاط ایران آنرا تشکیل می دهند

کاشکی هرکسی که چیزی میخورد آشغال و پس مانده های آلوده کننده را در جای مناسب میگذاشت نه آنگونه اسف بار که همه جا پخش شده و باعث نفرین زمین بر انسانهایی اینگونه است

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

دو هزار تنکابن شنبه 17 مرداد1388 8:23 بعد از ظهر
ببخشید از اینکه از محدوده ی طبیعت رامسر خارج شدیم و عکسهای شهر دیگه رو چسبوندم ولی از اونجا که این رشته کوهها مرتبطند با کوههای رامسر و اگر باغ دل را بی شی هنده ایجه هانه پس زیاد هم نباید بی ربط باشه

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

برنج رامسر شنبه 17 مرداد1388 8:3 بعد از ظهر
خوشه های زیبای برنج که چندین ماه است  چشم امید چندین نفر به تولد و بلوغ آنها دوخته شده است

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

فندق یا گیل آغوزه شنبه 17 مرداد1388 7:57 بعد از ظهر

دیروز جمعه به اتفاق یکی از دوستان غیر ۶۹ ی دعوت شدیم به یک سیاحت چند ساعته در جاده دوهزار شهسوار که عکسهایی از این گردش را تقدیم بی کنم به دوستداران شمال و طبیعت .

در طول مسیر در کنار جاده فروشندگان محلی فندق (که دیگه این روزها وقت برداشت محصوله ) دیده می شدند که بد جوری آدمو به هوس می انداخت .فندق یا همان گیل آغوزه ی خودمون .یه صحبت کوتاهی هم رد و بدل شد سر این موضوع که در قدیمیا آدمهای این نواحی رو  به دو دسته  گیل و گالش می شناختند گیل اونهایی که در ساحل زندگی میکردند و گالش اونهایی که در کوهستان بودند و گیل اغوز به معنی گردوی غیر کوهستانی باید باشد ولی چرا در کوهستان ها پرورش می یابد نمی دانم چرا ؟

عکس دیروز :

اینهم عکس قرضی از اینترنت

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

بودن یا نبودن شنبه 17 مرداد1388 7:22 بعد از ظهر

سلام به همه

از چند سال پیش شنیده بودم که آنچه در کنار خیابان اصلی مسیر رامسر به شهسوار در چالکرود زیر یک درخت دیوزیت (زیتون وحشی ) به چشم میخوره آرامگاه یک خارجی است که کنجکاو بودم بدونم اون کی بود و اینجا چکار میکرد و چرا اونجا دفن شده .با کمی پرس و جو اطلاعات ضد و نقیضی برام تعریف کردند که نتیجه ی همه ی اونها این شد که اینجا ارامگاه فردیست که در حدود ۸۰سال پیش یعنی اوایل رضا خان برای عملیات راه سازی به ایرا ن اومده بود و همانجا فوت کرد و چون حمل جسد به موطن اصلیش دشوار و یا غیر ممکن بود او را در کنارهمان  جاده ای که برایش زحمت کشیده بود دفن کردند اینکه اصلیتش کجاییه عده ای میگن المانی و مهندس بوده عده ای میگن روس بوده و مهندس یا کارگر بوده و یکی هم میگفت یونانیه .البته با توجه به دانسته های پراکنده احتمال اینکه المانی  باشد بشتر است  چون پل های اون محدوده و رامسر را یقینا المانیها با مشارکت ایران ساخته اند و پدر بزرگ مادریم که ترکمن بوده نیز در آن دوره نقش داشته است .

چند روز پیش که مثل هرروز از کنار این مقبره میگذشتم تا به سر کارم برم دیدم عملیات تعریض جاده داره صورت میگیره و اگر اون مسیری که به چشم میاد همانجور امتداد پیدا کنه مسلما مدفن اون بنده خدا با خاک یکسان خواهد شد و یا به زیر جاده فرو خواهد رفت .و این عملیات تعریض به تعرض خواهد انجامید

قضاوت و احساس شما بعد از شنیدن این خبر شنیدنی است :

و اینک عکسهایی که دیروز گرفتم تقدیم شما

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid  | لینک ثابت |

ارغوان پنجشنبه 15 مرداد1388 11:23 قبل از ظهر
چگونه پیچک غم ارغوان شادی را     به باغ خاطر ما جاودانه پژمرده ست!

چگونه کم کم زنگار نا امیدی ها،      جلای آیینه شور و شوق را برده ست.

لبان ما، دیری است،      

به هم فشرده چو نیلوفران نشکفته ست. 

چنان به زندگی بی نشاط خو کردیم    که نقش روشن لبخند یادمان رفته ست!

ببین به چهره این مردمان راهگذار       دل تمامی شان غنچه نخندیده ست.

هنوز، خانه ای از خانه های این سامان   شبی ز بانگ سرود و سرور همخوانان

دمی ز شادی و پاکوب دست افشانان

به خود نلرزیده ست!

ببین که بر سر دل های مان چه آوردیم!

ببین نخواسته با عمر خود چه ها کردیم!

یکی بپرس، که از زندگی چه میدانیم؟

نفس کشیدن آیا نشان زیستن است؟

خموش مردن؟

یا

شور و شوق پروردن!؟

چو آفتاب، به این لحظه ها درخشیدن.

امید و شادی و شور و نشاط بخشیدن.

مگر نه اینکه غمی سهمگین به دل داریم

مگر نه اینکه به رنجی گران گرفتاریم.

نشاط مان را باید همیشه، چون خورشید،

"بلند و گرم" در اعماق جان نگهداریم.

مده به پیچک غم، آب و افتاب و نسیم

بیا دوباره به فریاد ارغوان برسیم!

فریدون مشیری

نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |

هواپیمای سیپیلین پنجشنبه 15 مرداد1388 2:42 قبل از ظهر
پرواز هواپیمای سیپیلین بر فراز خونه مون

نوشته شده توسط آرش رحیمیان  | لینک ثابت |