| کشور و IP | تاريخ/ساعت | |
62.220.119.7 |
88/4/20 8:48 | |
| لينک دهنده: mehal51.blogsky.com | ||
به قول مشهدیها :خیلی دوستت داریم یره بیا دلمون برات خیلی تنگ رفته
دلا یاران سه قسمند ار بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده از در برانش
محبت کن به یاران زبانی
ولیکن یار جانی را نگه دار
بده جان در رهش تا می توانی
بچه ها سلام
حتما خبر دارین که این چند روز هوای خیلی از شهر های ایران آلوده به غبار و گرد و خاک شده از جمله تهران که سه چهار روز اخیر رو تعطیل اعلام کردند و فرصتی شد برای تهران نشینها که به شمال فرار کنن
امروز (پنجشنبه )وقتی از کار بر می گشتم یه تماس با نیوتن خودمون گرفتم تا ببینم این چند وقته کجا غیبش زده که تو وبلاگ اثری نیست ازش .گفت من رامسرم عصر میام با هم بریم بیرون . ساعت 5غروب با همسر مهربونش اومدند و با هم زدیم بیرون ...دیگه باید خودتون حدس زده باشین که میعادگاه اصلی این معتادان به دوستی و طبیعت کجاست بله جنگل دالخانی
غروب بود و هوای دم کرده و شرجی عرق آدمو در میاورد . اما وقتی افتادیم تو جاده ی جنگلی کم کم خنکی هوا و ابر و مه ....
جنگل دالخانی رو با تمام زیباییش حس کردیم و البته برای اسحق عزیز که از اون هوای آلوده ی تهران به چنین جایی اومده بود این لذت چندین برابر حس میشد . در دل کوه و مه رفتیم جلو تا به چشمه ی "میش وراز" – که تو حد فاصل دالخانی و چاک قرار داره –رسیدیم همونی که قبلا یه بار عکسشو زده بودم تحت عنوان " گاهی دل سنگ هم آب میشود " و توقف کردیم در حالیکه اطرافمونو مه غلیظ زیبایی پوشنده بود مثل پرده ای از حریر سپید و هوا مطبوع و تقریبا سرد بود جاتون خالی کمی از آب سرد چشمه نوشیده و باتنقلاتی مثل پسته و پرتقال تابستان رس –معروف به پرتقال والنسیا- که تازه از درخت حیاطمون چیده بودم خودمونو مشغول کردیم که تو اون هوای سرد تابستانی !!خیلی حال داد اسحق هم سلیقه به خرج داد و با یک موسیقی محلی رامسری که در متنش صدای نی و سگ گله امیخته بود بامضمون "" مم رحیم تی کیجایه خاستگارانه "" فضای اون جا رو بسیار دلچسبتر و رویایی کرد که رهگذران و مسافرانی که اندکی مکث میکردند کنار ما از این موسیقی محلی به وجد می آمدند از جمله اتومبیلی که سر نشیناش چهار نفر از جوانان قدیم که سنشان بین 50 تا 65 بود هم اونجا توفقی داشت که بهشون میومد کارمندهای بازنشسته باشن و بسیار تمجید میکردند از این نوای محلی که توی اون مه اونجا رو مزین کرده بود . یکیشون دیگه نتونست احساسات غلیان کردشونگه داره و شروع کرد به دست افشانی بعد هم خداحافظی و گم شدن در مه
ماهم دقایقی بعد در حالیکه آسمون گرگ و میش شده بود راهمونو به سمت پایین کج کردیم که اسحق یاد اوری کرد که ایا همه چیزو برداشتین و چیزی جا نمونده
که من گفتم: چرا.... یه سبد خاطره جا مونده اینجا .........!!!!!
...بعد از دقایقی اسحق گفت حیف که خیلی زمانش کوتاه بود بهش گفتم گاهی در اوج گرسنگی خوردن یک سیخ جگر بیشتر از هشت سیخ ترشی بزه گوشت حال میده !!
عکسهایی از این دیدار برای اینکه فکر نکنید شما رو فراموش کردیم توی این خوشی کوتاه و جاودانه.






بعد از پایان امتحانات ثلث سوم همه با هم با کوچ میرفتیم ییلاق و همیشه دوست داشتیم که پشت وانت روی بلند ترین نقطه بشینیم و همه چیز رو بهتر ببینیم و صفا کنیم.اگه هوا بارونی بود و یا به علت سرما اجازه نداشتیم که پشت وانت بشینیم حالمون گرفته میشد.ولی خاطره من از ییلاق و آلبالو و یا بهتر بگم آب آلبالو.
در میدان بالا جایی که ایستگاه ماشینها بود دو تا برادر که فکر میکنم لات محله ای بودند.خونه آب آلبالو درست میکردند و میفروختند.از اونجایی که من آب آلبالو خیلی دوست دارم معمولا اونجا پاتوق من بود و اگه پولی گیرم میومد فورا آب آلبالو میخوردم ولی معمولا نظاره گر بودم چون پول نداشتم.
این دو تا برادر که برادر بزرگتر از ناحیه دو پا مشکل داشت گه گاهی داد میزد آب آلبالو ال ابا
آب آلبالو به همراه آلبالو توی سطل بزرگی بودند و آب آلبالو به همراه آلبالو ها توسط قیفی داخل شیشه های خالی نوشابه میشدندو اگه تعداد آلبالو ها یک دونه زیاد تر میشد شیشه رو بر میگردوند و اون آلبالوی اضافه رو در میاورد.
یادش به خیر ییلاق با چراغ گرده سوز و فانوس و طبیعت بکر .
متاسفانه امروزه برق و آسفالت و خونه های مدرن و غیره از زیبایی اون کاسته.

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:
«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند اما پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:
«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحول کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید. مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

راستش منهم خیلی وقت پیش تو فکرش بودم که اقا فریدون عزیز رو بیاریم توی لیست گروهمون .حالا که امیر خان هم این پیشنهاد شایسته رو مطرح کرده ازش تشکر میکنیم و اسم ایشون رو البته اگه خودشون مایل باشن به لیستمون اضافه میکنیم ..برای ورود به وبلاگ و درج مطلب و عکس توضیحاتی به صورت ای میل برای فریدون عزیز ارسال خواهم کرد
مبارکه و خیر مقدم به شما

62.220.119.7






