تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

دوحکایت

حکایت اول :  

 درویشی   را حکایت کنند که از روستایی می گذشت و اهل روستا را ماتم زده و گریان دید  ، علت را پرسید، پاسخ دادند کدخدا در بستر بیماری است  و پزشکان از معالجه او قطع امید کرده اند  ، درویش به دلداری نشست و گفت؛ علاج کدخدا در کف با کفایت من است که دم مسیحایی دارم و روح گریخته از جسم به کالبد باز می آرم . خاطر آسوده دارید، اطعمه و اشربه پرقوت فراهم آرید و مرا با بیمار در حجره ای تنها بگذارید. روستائیان به وجد آمده، آنچه درویش فرموده بود فراهم آوردند و او را با کدخدا در حجره ای تنها گذاردند.ساعتی بعد، درویش «لاحول» گویان از حجره بیرون آمد و روستائیان هلهله کنان و کف و سوت زنان!! گرد او حلقه زدند، با این گمان که کدخدا شفا یافته و ریاست از سرخواهد گرفت اما، درویش را چهره درهم کشیده یافتند. با نگرانی پرسیدند؛ کدخدا چه شد؟ آیا عمرش به دنیا بود؟ درویش گفت؛ پیش از آن که بر بالینش حاضر شوم مرده بود! پرسیدند؛ پس اطعمه و اشربه برای چه خواستی؟ «لاحول» چرا گفتی؟ و این چه معالجت بود که کردی؟ درویش گفت؛ اگر اطعمه و اشربه نخواسته بودم، من نیز مرده بودم  و «لاحول» به حکمت خدای سبحان گفتم که کدخدای بی جان را وسیله نجات من نیمه جان کرد. 

 

حکایت دوم:  

می گویند شخص بیماری با آمپول پنی سیلین به بیمارستانی برای تزریق مراجعه کرد . پرستار از بیمار پرسید : آیا با توجه به سیستم حساسیت برانگیز آمپول  قبلا پنی سیلین تزریق کرده ای ؟ 

بیمار پاسخ داد همین دیروز تزریق کردم. 

پرستار آمپول را تزریق می کند و بیمار دچار تشنج و رو به موت می رود. با وسایل پیشرفته او را احیا می کنند. پرستار از او می پرسد مگر نگفتید دیروز این آمپول را تزریق کردید ؟ 

بیمار گفت : چرا تزریق کردم ولی دیروز هم همینجوری شده بودم

 « مطلب فوق به صورت سانسور نشده  در وبلاگ شخصی ام درج شده است »

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 11:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

.....

بادرود به همه گرانقدران

و درود به سعید عزیز که همواره کوره وبلاگ را گرم نگداشته و به آرش که خود دستی در ساخت کوره دارد.و به همه عزیزانی که با حضور خود این محفل را استوار نگاه داشته اند.

از حضور کمرنگ در سال جدید عذر خواهی میکنم که دلیل عمده آن هم حجم فعالیتهای کاری زیاد در ابتدای سال بوده که انشاله دیگر تکرار نخواهد شد سعید جان.

از عکسهای زیبای سعید -آرش و حسن  سپاسگذارم.

شادو پیروز باد.

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 8:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

حالا که به سمت ماههای گرمتر سال میریم

 

حالا که به سمت ماههای گرمتر سال میریم و ممکنه برای بعضی ها فرصت پیش بیاد که برنامه رفتن به یک جای با صفا رو برنامه ریزی کنن یک منطقه خوش آب و هوا و یک چشمه زیبا رو پیشنهاد می کنم

شاید بعضی از بچه ها رفته باشن به این منطقه: روستای ماسراش و چشمه گیاش 

از ییلاق نمک دره ۲ ساعت  و از خود ماسراش حدود سه ربع ساعت پیاده روی داره

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 2:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

نو بهار

نو بهار است در آن گوش که خوشدل باشی      که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش      که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی         وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است     حیف باشد که زکار همه غافل باشی

گر چه راهی ست پر از بیم ز ما تا بر دوست    رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

نقد عمرت ببر و غصه دنیا به گزاف    گر شب و روز درین قصه مشکل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد   صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی


نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:36 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

با اجازه از اقای مصدق

سلام

گرچه این قصیده ی بلند و زیبای شادروان حمید مصدق را پیشتر به صورت کامل درج در وبلاگ کرده بودم ولی مناسب دیدم نکات مذکور در قطعه ی پایانی آنرا که مناسب احوال دوستان بی حال و تنبلی است که برایشان وبلاگی که روزی نشاط انگیز بوده  و این روزها تک بعدی و کسل کننده شده مجددا یاد آور شوم  گرچه به قول آرش عزیز ظاهرا این حرفها تکراری و بی اثر  شده و یا به قول کوروش عزیز گوش اگر گوش .....:

.....من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند ...ای بهمن ..ای ممد

با توام مشتی حسن

تو اگر بنویسی

دوکلام  تو وبلاگ

یا بچسبانی عکس

مادگر فک نزنیم

که چرا دوستی و مهر شما کمرنگ  است

با تو هم هستم ای بچه محل

که به شیراز روی راز دلت را به کسی باز نگویی که چه شد

یا تو بهروز که هر ثانیه چون  کوره ی  شرکت

به سر کارگران داد زنی

و همه وقت خودت را به بزرگان و کلان بخشایی

با توام کبلایی عباس و یا ابراهیم

که دگر هیچ اثر از طرف شخص شما نیست به جا

کاشکی چون نیوتن

قدرت جاذبه ای در دل ما کشف شود

که به نیروی وفا

دل ما را به کف آورده و  روزی در هفته

توی این مجمع مهر ی که به نسیان رفته است

از کرم  جمع کند

و بسازد از ما

دفتر خاطره ای

 که گزندش نرسد هیچ ز ایام  دگر  (خداییش فی البداهه و همین الان به ذهنم رسید )

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

مجتبی کجایی بی وفا

با سلام

خيلي خوشحالم دوباره تونستيم حال و هواي ۱۷ سال پيش رو زنده كنيم

با تشكر از بهروز وآرش و بهمن عزيز

 

نوشته شده توسط مجتبی کاکوان  چهارشنبه ۱۴ آذر ۸۶
نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 1:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

به یاد اون روزها که بهمن شروع خوبی داشت

 يادم مي ياد يكي از اصطلاحاتي كه خيلي به كار مي برديم كاغذ بود كه بعد انواع كاغذ از توش دراومد ،رنگي و روغني و سياه وسفيد و ...

اين كلمه رو هم عباس رحيم نوري گفته بود كه بچه ها از پنجره به داخل خيابان و كاغذها نگاه نكنند؟!

كه البته نگاه هم نمي كردند!

يه شبنمي هم بود كه نمي دانم چي شد ؟ بخار شد!هوا رفت! نامش  رو هم نمي دونم چي بود نه اون موقع ،نه الان ، اما انگار همه بچه ها مي شناختنش كلي معروف شده بود.

داستان سهيل و عاشق شدنش هم كه گفتن نداره!البته اگه الان خانمش ناراحت نشه

نوشته شده توسط بهمن برزگر سه شنبه سیزده اذر ۸۶ساعت ۱۵:۳۰
 
***********************************************************

آرش جان،بهروزجان ،از اينكه اين وبلاگ را درست كرديد ممنون

الان در محل كارم هستم(سازمان برنامه)و از ديدن مطالب آرش و بهروز خيلي خوسحال شدم ،بچه ها لطف كرده و حلقه ارتباط را تكميل كردند . بهروز جان لطف كن براي همه بچه هاي كلاس (ليست حسن كتابتي)امكان ارتباط رو فراهم كن . اين جا جاي مناسبي براي ارتباط فراهم مي شه . حقيقتش من شبها از مجله دير به خونه مي رسم به همين خاطر كمتر مي تونم تو مسنجر با بچه ها مرتبط بشم

يك نكته ديگر اينكه براي اولين جمعه زمستان برنامه ريزي مي كنم و شايد بتونيم با خانواده ها دور هم جمع شيم

قربون همه بچه هاي عزیز

توسط بهمن برزگر یکشنبه یازده اذر ۸۶--------------۹:۵۲

 
 
نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 0:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

فرهاد بیا توی گود

نویسنده: فرهاد
شنبه 29 فروردین1388 ساعت: 11:43
کوروش جان بچه گول می زنی با ماشین به شیراز رفتی یا با فتو شاپ
 
فرهاد جان سلام
این نظری بود که راجع به عکس کوروش تو حافظیه جدیدا نوشتی ولی از اونجا که مطلب مربوط به آرشیو دو هفته پیشه و احتمالا کسی اونو نمی بینه تا بخونه و از طرفی حضور خودت در متن و حاشیه ی وبلا گ خیلی به ندرت اتفاق می افته لذا بی اجازه به اینصورت  آوردمت توی متن اصلی شاید بهونه ای بشه تا دوستان حضورت رو ببینند و عاملی بشه برای اینکه خودتو بیشتر به روز کنی (نه بهروز!!!)
از شما انتظار بیشتری برای حضور داریم از راهی مرو که روندگان بسیار دارد .
در ضمن حدست درسته..... اون عکس فتوشاپ شده کار منه .از اونجا که کوروش خان قول داده بود عکس های سفر به شیراز و اصفهانشو می چسبونه و عملی نشد من برای حفظ حرمت بچه محل و شاید برای رو کم کنی !!!!این عکسو چسبوندم که ظاهرا نتیجه معکوس داد و بهانه ای برای کوروش شد که سرو ته قضیه رو هم بیاره ولی بهترین حافظه متعلق به  ملت است
شادکام و هویدا باشی
به قول عزیز غایبی : یا حق ..........ال تما۳------۲آ
نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 0:22 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

دوستی نقل میکرد......

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى  به بسترى شدن در بیمارستان نیاز
 
دارد یا نه؟ 
 

 

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر  از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که   وان را خالى کند
 

 

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.

 

 

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد   .شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد ؟ ؟!؟



نوشته شده توسط سیداسحق بریش سیدی (بهروان) در 2:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

رامسر شهر گردشگری الکترونیک

رئيس سازمان ميراث فرهنگي اعلام كرد:

رامسر شهر گردشگري الکترونيک

جام جم آنلاين: اسفنديار رحيم مشايي رئيس سازمان ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري کشور گفت: رامسر قطب گردشگري کشور است و بايد به شهر گردشگري الکترونيک مبدل شود.

رئيس سازمان ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري کشور در گفتگو با مهر در رامسر افزود: اين شهر از ظرفيتهاي بين المللي برخوردار بوده از اين رو به عنوان شهر نمونه گردشگري انتخاب شده است.

وي اظهار داشت: بيشترين ميزان ورود اقامت گردشگران وارده به مازندران در نوروز مربوط به رامسر بوده که اين امر نشان از ظرفيت بالاي اين شهر است.

به گفته مشايي ، اين شهر براي تبديل شدن به شهر گردشگري الکترونيک نيازمند تامين زيرساختهاست.

رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري کشور بيان داشت: همچنين براي ارتقاء فرهنگ گردشگري بايد برنامه ريزي و مديريت شود.

شهرستان رامسر با 70 هزار نفر جمعيت به عنوان عروس شهرهاي ايران معروف است.

 

نقل از روزنامۀ جام جم ۲۹/۱/۸۸
نوشته شده توسط سیداسحق بریش سیدی (بهروان) در 12:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

آتش در آب

سلام

یکی از آرزوهای شیرینی که از سالها پیش در دل داشتم این بوده که خورشید را هنگام طلوع در حالیکه از افق دریا خودشو بالا میکشه ببینم و یا به تصویر بکشم که البته شاید با یک عزم کوچک و یه سحرخیزی و پیاده روی مسئله حل میشد ولی اغلب عادت کردیم که منتظر بمونیم تا  آرزوهامون خودبه خود تشریف بیارن پیش ما .گاهی هم که موقعیتش میشد یا خورشید در حجابی از ابر بود یا من خواب بودم یا دوربین مناسبی نداشتم یا دقایقی از حالت اصلی  گذشته بود و دهها "یا"ی دیگه .

دیروز صبح  راهی محل کارم بودم و  دوربینمو همراهم بردم البته ناگفته نمونه انتظار دیدن خورشیدو نداشتم بلکه قصدم عکس گرفتن از کوههای پوشیده از برف بهاری بوده که دو روز قبل به طور غیر منتظره ای توی این موقع از سال سفید پوش شده بودند .

خلاصه سر راه دیدم که خورشید توی وضعیت بسیار مطلوبیه که همیشه مشتاق دیدنش بودم و  داره از افق دریا بالا میاد اما  باز یه جای کار میلنگید : من سوار ماشینهای خطی بودم و از طرفی دیرم شده بود و باید خودمو سر وقت میرسوندم سر کار ...

ولی کاچی به از هیچی بود تند و تند چند تا عکس در حرکت گرفتم که متاسفانه هیچکدوم باب دل نشد ولی یکیشون بهتر از بقیه شد

یاد یکی از سروده های چندین سال پیش خودم افتادم که برای غروب آفتاب  سروده بودم :

خورشید چو رخساره به خون می شوید

دل از  غم و اندوه به خود می موید

جان در قفس درد به خود می پیچید

وین دیده به دنبال تو ره می پوید

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 4:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

موزه مادام توسو

موزه مادام توسو که در لندن و آمستردام هست که تعداد زیادی از توریست ها از آنها بازدید میکنند.و تعدادی عکس از موزه آمستردام تقدیم به دوستان.برای عکس گرفتن از مجسمه باراک اوباما 10 یورو اضافه میگیرند.





نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

میدان اصلی جنت رودبار رامسر

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 11:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

چه زود گذشت

سه چهار روز پیش اولین سالروز ورود و آشناییم با وبلاگ و این کلاس پرمهر خاطره ها بود

راستی چه زو گذشت بهمان سرعتی که سال ۶۹ گذشت داشتم توی آرشیو مطالب پپرسه میزدم چشمم به اولین مطلبی خورد که با یه دنیا شوق و خیلی عجولانه در اولین ورودم به صفحات این مجموعه نوشتم

یادش به خیر روزهای یاد آوری خاطره ها

برای تداعی اون لحظات اولین مطلبمو دوباره نویسی میکنم :(امان از تنها نویسی و تکچرخ زدن )

 

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 7:19 بعد از ظهر
آن روزها رفتند

       آن روزها ی آ بی  و  سرشار

سلام و دیگر هیچ ...

خیلی خوشحالم که دوباره در جمع یاران ۱۸سال پیش

متولد شدم  از شادی وشور زبانم به لکنت افتاده که چه بگویم

برای اغاز

 همان:

              سلام...

               و دیگر هیچ!

منتظر نوشته های بعدی هم باشیم

خاک پای همه شما سعید .م

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 5:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

مجنون دوست

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 5:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

مجنون دوستیها باشیم

سلام

اقابهمن نوشت که مبصری و سوژه هات کو ....؟راستش ما که مبصر نیستیم ولی باور کنید کوچکترین فراغتی که دست میده به این فکر میکنم که امروز چی بنویسم که شرمنده ی دوستان نباشم ولی عکس العمل بیشتر دوستا ن در ادامه ی راه خیلی مفیده

یه دبیر فیزیک در باره ی انرژی هدررفته سخن میگفت و مثالی زد که اگر من با تمام قوا این دیوار روهولش بدم هیچ حرکتی نمی کنه فقط انرژی هدر میره و به دانش آموزی میگه یه مثال دیگه بزنه

و او هم میگه: اقا اجازه انرژی هدر رفته مثل اینه که  کتابی  ۵۰۰ صفحه ای در مورد انواع شامپوهای ویتامینه و ضد شوره سر رو  بشینی هرروز برای یه عده کچل (بلانسبت ا.آ) بخونی .

بگذریم از قدیم گفته اند :مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد

گرچه دوستان لطف دارند ولی بیشتر هدفم این است که هرکی به اینترنت دسترسی داره بهونه هارو کنار بذاره و شده یه جمله حتی در حد کپی کردن از جایی باشه بنویسه

دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد

گفت ای مجنون شیدا چیست این

می نویسی نامه بهر کیست این

گفت :مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی میکنم 

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 5:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

جواهرده

عکس از ایترنت

cow

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

ورزشکار رامسری -کتالم



نايب قهرماني «فاضلي» در رده‌ي سني بالاي 50 سال

حسين فاضلي عنوان نايب قهرماني دوي ماراتن بين‌المللي برلين در رده‌ي سني بالاي 50 سال را كسب كرد.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مسابقه‌هاي دوي ماراتن برلين كه به عنوان بزرگترين رقابت ماراتن دنيا محسوب مي‌شود، صبح روز يكشنبه با حضور 25 هزار دونده‌ي حرفه‌اي و آماتور از 85 كشور دنيا برگزار شد و طي آن حسين فاضلي تنها نماينده‌ي ايران كه با حمايت باشگاه دانشگاه آزاد و كميته‌ي ملي المپيك در اين رقابت‌ها شركت كرده، با زمان يك ساعت و 20 دقيقه و 52 ثانيه در مكان دوم رده‌ي سني بالاي 50 سال قرار گرفت.
وي در مجموع همه‌ي شركت كنندگان عنوان 212 را كسب كرد.
وي پس از اين رقابت‌ها در مسابقه‌هاي 10 كيلومتر استكهلم سوئد شركت مي‌كند.

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 5:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

آيا ميدانستيد

با سلام و تبريك مجدد سال نو


بچه ها ما آمديم

شما كجايييد


ظاهرا تو ايام عيد فقط سعيد فعال بوده

آیا میدانستید که فندك قبل از كبریت اختراع شد ؟


آیا میدانستید که نظیر اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نیز متفاوت است ؟

آیا میدانستید که به طور متوسط روزانه، 12 نوزاد به خانواده‌های اشتباه داده می‌شوند ؟

آیا میدانستید که هیچكس نمی‌داند چرا صدای اردك‌ها اكو نمی‌شود ؟

آیا میدانستید که لئو‌ناردو داوینچی می‌توانسته با یک دستش بنویسد و با دست دیگرش نقاشی كند ؟

آیا میدانستید که بروس‌لی خیلی سریع بود، به طوری‌كه باید فیلم را واقعا آهسته می‌كردند تا بتوانی‌ حركاتش‌ را ببینی ؟

آیا میدانستید که صاحب اصلی كارخانه Marlboro از سرطان ریه مرد ؟

آیا میدانستید که به طور میانگین مردم از عنکبوت بیشتر می‌ترسند تا از مرگ ؟

آیا میدانستید که اگر جمعیت چین به شکل یک صف از مقابل شما راه بروند، این صف به خاطر سرعت تولید مثل هیچ‌وقت تمام نخواهد شد ؟

آیا میدانستید که خطوط هوایی آمریکا با کم کردن فقط یک زیتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست مبلغ 40000$ صرفه‌جویی کند ؟

آیا میدانستید که ملت آمریکا بطور میانگین روزانه 73000 متر مربع پیتزا می‌خورند ؟

آیا میدانستید که بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد میشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر می‌شوند ؟

آیا میدانستید که کوبیدن سر به دیوار 150 کالری در ساعت مصرف می‌کند ؟

آیا میدانستید که پروانه‌ها توسط پاهایشان می‌چشند ؟

آیا میدانستید که فیل‌ها تنها حیواناتی هستند که نمی‌توانند بپرند ؟

آیا میدانستید که تمام خرسهای قطبی، چپ دست هستند ؟

آیا میدانستید که اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید، کم کم رنگش سفید می‌شود ؟

آیا میدانستید که در مصر باستان افراد روحانی تمام موهای بدن خود را می‌کندند حتی ابروها و مژه‌ها ؟

آیا میدانستید که هیچ‌وقت نمیتوانی با چشمان باز عطسه کنی ؟

آیا میدانستید که هر آمریکایی به طور میانگین 2 کارت اعتباری دارد ؟

آیا میدانستید که زبان قویترین ماهیچه در بدن است ؟

آیا میدانستید که برای فرار از جاذبه زمین به سرعت ۱۱ کیلومتر در ثانیه نیاز است ؟

آیا میدانستید که ظروف پلاستیکی ۵۰ هزار سال در برابر تجزیه و فرسودگی مقاوم اند ؟

آیا میدانستید که افرادی که در اثر گزندگی زنبور میمیرند بیش از افرادی استند که در اثر مار گزدگی میمیرند ؟

آیا میدانستید که بدن انسان قادر است در ظرف ۱ ساعت ۲ لیتر عرق تولید کند ؟

آیا میدانستید که روز تولد شما حداقل با 9 میلیون نفر دیگر یکی است ؟

آیا میدانستید که مراسم مومیایی کردن در مصر باستان ۷۰ روز به طول میانجامید ؟

آیا میدانستید که صدایی بلندتر از زمانیکه سفینه ایی به فضا پرتاب میشود در جهان وجود ندارد ؟

آیا میدانستید که در قدیم ارزش نمک بیش از طلا بوده ، از نمک برای نگهداری غذا استفاده میشده است ؟

آیا میدانستید که شکستگی استخوان ناشی از پوکی استخوان در زنان دو برابر مردان است ؟

آیا میدانستید که توماس ادیسون از تاریکی وحشت داشت ؟

آیا میدانستید که چشم شتر مرغ از مغزش بزرگتر است ؟

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 10:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

كــلبه كوچــك

   

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، او با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود، بدترين چيز ممكن رخ داده بود، او عصباني و اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.

دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد،

تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»،

تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،

تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»،

تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»،

تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»،



 

 
نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

دو چهره مدیریت

  هر مدیری می تواند  دوچهره داشته باشد :  

۱) چهره پنهان

۲) چهره آشکار  

برخی از مدیران چهره پنهان کارشان بیشتر از چهره آشکار آنان است و به خاطرهمین ،  آنچه که در ذهنشان می گذرد با آنچه در دلشان وجوددارد متفاوت است و رفتارهایشان هم رفتارهای سالم نمی باشد . ثبات در شخصیت ندارند و توجه شان در جلب رضایت آنانی است که موجب تحکیم قدرتشان می باشد . 

مدیریت آنان درسایه است و حرکت هایشان نیز بعضا خام و شتاب زده است . برای اینگونه افراد هدف ، وسیله را توجیه می کند و برای تخریب کسانی که کینه آنان را درقلب دارند دست به هر کاری می زنند .مدیریت آنان تابع علوم شناخته شده مدیریتی نبوده و برخی اوقات مدیریت تعاونی داشته وبرخی موارد هم مدیریت پادگانی !از دیگر خصوصیات اینگونه افراد این است که در مچموعه مدیریتی خود توجه آنان به حاشیه ها خیلی بیشتر است و دارای انسجام فکری نمی باشند . مشورت های پنهانی و توجه به افراد خارج از نظام مدیریتی در آنان بیشتر است . این مدیران قبل از مدیریت و مسئولیت دارای یک شخصیت دیگری بوده که با قبول مسئولیت رنگ عوض نموده و چهره جدیدی برای خود انتخاب می نمایند . برای بدست گرفتن مسئولیت از هر شیوه سالم وناسالمی استفاده می کنند .. در انجام فعالیت ها نیز تک بعدی بوده و توجه و فعالیت آنان در بخشی فوق العاده ولی در بخش های دیگر کم رنگ می باشد.  در توجه به زیر مجموعه های خود نیز افراط و تفریط در پیش می گیرند و...  

۲) چهره آشکار :  

برخی مدیران رفتارهای شفاف و صادقانه شان نمود بیشتر دارد وظاهر و باطن مدیریت آنان تقریبا شبیه به هم است . اینگونه افراد به ارزش ها بیشتر توجه دارند وقدر زحمات کارکنان خودرا می دانند و توجه زیاد  به ویژگی ها و شایستگی های  کارکنان زیر مجموعه خود دارند .  

این مدیران رفتارهای منظم و مناسبی با کارکنان خود داشته و ارتباط کلامی و روحی با آنان به عمل می آورند . این مدیران ترسی از عاقبت کار خود نداشته و به شایعات توجه نمی کنند . از افرادی که دارای ایده و طرح وبرنامه هستند حمایت نموده و زمینه مناسب برای فعالیت آنان فراهم می آورند و... 

 آشنایی و شناخت اینگونه مدیران کار سختی نیست . کافی است مدتی به سوابق گذشته و یا عملکردهای فعلی آنان توجه داشته باشید و بدون حب و بغض اینگونه  مدیران را تشخیص دهید

شما جز کدام گروه هستید؟ مدیرتان جز کدام گروه است ؟

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

سلامی چو بوی خوش آشنائی

سراي من ايران , روستاي زيباي جواهرده رامسر

روستاي جواهرده در فاصله ‌ ۲۷ كيلومتري‌ شهرستان رامسر در دهستان سخت‌سر و ارتفاعات ‌ ۲۰۰۰متري‌ البرز قرار دارد.

 

این عکس ها از سایت ایرانیان انگلستان کپی شده است.

البته سایت مذکور در ایران فیلتر شده است.( بجز در صدا و سیما و یا برای حرفه ای های فیلتر شکن )

http://www.au.baskinlawoffice.com/do/z__Z/R2vYRvYbTLejX/article.php?id=36439

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:8 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •