تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

پل

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 7:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

امان ازما ابرانی ها

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره..

و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته

کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام رو پرداخت کرد.

کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت

" از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم"

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت:  تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته یا اطمینان خاطر با فقط 15.86 دلار پارک کنم

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 7:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

اقا فریدون سلام

بعد از مدتها بی خبری امروز یه ایمیل داشتم از دوست عزیز و همشهریمون  آقا فریدون که لطف کرده بود چند تا عکس زیبا از جواهرده برام فرستاد که البته گویا یکی از دوستاش بهش داده بود .و عذر خواهی کرد از اینکه خیلی وقته تو قسمت نظرات چیزی نمی نویسه چون با سال نو میلادی سرش خیلی شلوغتر از قبل شده ولی اغلب سر میزنه و از روند  وبلاگ با خبره .

ضمن تشکر از ایشون امیدوارم همیشه سرخوش و سالم و پیروز باشه و هر وقت هم که بیاد قدمش به دیده ی منت .

با اجازه دو تا از عکسهاشو میزنم تو وبلاگ تا هم یادی از اقا فریدون بشه و هم یادی از جواهرده و هم به بعضیها یاد آوری بشه که هستند کسانی  که گاهی بیشتر از ما به یاد رونق وبلاگند و برای حفظ تبلور دوستیها می کوشند .

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

دیدار استاد رمجی

 سلام دوستان

امروز سعادتی دست داد تا استاد بزرگ اقای رمجی یا به عبارتی کاملتر :هوشنگ عباس رمجی رو در محل کارم ببینم .البته ایشون کم و بیش میاد پیش ما برای بعضی امور بانکی .از وبلاگ و بچه های تحت امرش گفتم و خیلی خوشحال شد و پرسید از من هم خاطره مینویسند ؟ اگه آره ایا از من راضیند یا بدیمو میگن

من هم کلی خوشحالش کردم و گفتم که جز ذکر خیر چیزی نیست

در ضمن گفتم که به عباس اقا رحیم نوری هم سر زدیم و ایشان یاد آور شد که عباس اقا از شاگردان من بوده

خلاصه بعد از کمی گفتگوهای بانکی و غیره ازش اجازه گرفتم تا درست درجایی که اقای راجی هم همونجا نشسته بود عکسی ازش بگیرم که ایشون بلا فاصله بورس جیبیشو در آورد و به زلفهاش صفایی داد تا مثل همیشه جوان به نظر برسه که البته دو چیز در ایشون که هیچ تغییری نکرده بود برام جالب بود یکی کفش پاشنه تخم مرغی که اون سالها هم می پوشید و دیگری لهجه ی ادبیش .البته ماشاا...قیافه اش که جای خود داره و اصلا تغییر محسوسی نداشته .بعداز رفتنش یه تماسی با مجتبی کاکوان عزیز داشتم که خیلی وقته از او خبری نیست .گفت که اغلب سر میزنه ولی بدون رد پا میاد و میره .و نداشتن وقت و اینکه کامپیوترش فونت فارسی نداره رو بهونه کرد برای ننوشتنهاش .

پرسیدم کوچولو چطوره میگفت هنوز خبری نیست و به قول ما رمکیها : گیج نگیته .

گفتم چرا نمی ای شمال می گفت که دیگه من کیشی شدم و اینجا خونه خریدم و سالی یکی دو بار بیشتر نمیام شمال .به همه سلام زیادی رسوند بهش گفتم با همون فونت انگلیسی هم بنویسی خوشحال میشیم .

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

هزینه ی عشق واقعی...




هزینه ی عشق واقعی...

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000 تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:
مامان ... دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:


قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!



قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند.
بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم ...
کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره : جمع بدهی میشه 11.000 تومان نه 12.000 تومان !!!
نوشته شده توسط سیداسحق بریش سیدی (بهروان) در 2:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

نمایی از مارکوه در زمستان پارسال و زمستان امسال

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

پیوند جدید وبلاگ

یه سایت جالب که حاوی عکسهای زیبایی از مناطق و شهرهای ایرانه رو تو قسمت پیوندهای وبلاگ اضافه کردم که برای شناخت ایران به اونها که مجال سفر ندارند مناسبه سر بزنید بد نیست

http://uk.geocities.com/iranwal/

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

رامسر هفته ی قبل

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:19 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

حومه ی رامسر

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

چرا؟

دوستان سوال کردند که وصل کردن اینترنتم چرا اینقدر طول کشید؟ اینجا شرکتهای مختلفی وجود دارند که به شکلهای مختلف خدمات اینترنت و تلفن ارایه میدن.یک نوع از اونها اینجوریه که ماهیانه مبلغ ثابتی رو پرداخت میکنی و میتونی شبانه روز بدون محدودیت در داخل کشور تلفن کنی و همینطور از اینترنت استفاده کنی بدون هزینه اضافی.من دو سال پیش با یه شرکت قرار داد بستم برای ۲ سال ولی هزینه تلفن کردن به ایران جدا بود و گرون.شرکت دیگه ای رو پیدا کردم که خدمات بهتری ارایه میده و تلفن کردن با ایران ارزونتره.قرارداد با شرکت قبلی رو دیگه تمدید نکردم و با شرکت دیگه قرداد ۲ ساله بستم.شرکت قبلی در ۳ نامه به من پیشنهاد ۱۰۰  و ۱۵۰ و ۲۰۰ یورو کرد تا من قرارداد رو تمدید کنم و من قبول نکردم.شرکت قبلی باید خط رو ۷ ژانویه تحویل میداد ولی تا ۲۲ ژانویه این کار رو نکرد تا شاید من پشیمان بشم و قرار داد رو تمدید کنم ولی از اونجایی که من رمکی هستم این کار رو نکردم.شرکت جدید هم ۶ روز لازم داشت تا خط رو راه اندازی کنه .

ارادتمند همه شما

آرش

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

سلام

سلام بر دوستان

بعد از مدت زیادی دوباره در خدمت دوستان هستم و همانطوری که قبلا نوشته بودم به علت عوض کردن شرکت عرضه کننده اینترنتم حدود ۲۲ روز اینترنت نداشتم و امروز دوباره توسط شرکت جدید وصل شد و از این بابت خوشحالم.

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم بهمن 1387

ساک دستی جدید

wi75cyd53zxbk2q6c3kx.jpg

z0yxfh6julxxlhqxpobm.jpg

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم بهمن 1387

پیست اسکی آبعلی

بچه هام گیر داده بودند که ما امسال برف بازی نکردیم و ما رو جایی ببر ، من هم امروز آنها رو بردم جاده هراز ، پیست اسکی آبعلی ، کنارش هم می شد با تیوپ اسکی کرد جای دوستان خالی

دیروز هم حالم خراب بود رفتم دکتر ،دو تایی امپول زدم مونده یه دونه که امروز باید برم

یک اس ام اس هم سعید فرستاده بود اندر خوبی های محبت و جمعه که دستش درد نکنه 

عکس ها رو هم بعدا تو سایت می ذارم

نوشته شده توسط بهمن برزگر در 4:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم بهمن 1387

توضیح و پوزش

سلام دیروز پنجشنبه محمد اقا کریمی رامسر بود یه سری به من زد و از دیدارش خوشنود شدم و تازه فهمیدم که اسم پسرش رو اشتباها امیر حسین ذکر کرده بودم ضمن پوزش از ایشون و پسر گلش عکسی که دیروز از محمد عزیز و پسرش یونس گرفتم رو تقدیم میکنم

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 4:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

چارلی و دخترش

اینهم جرالدین چاپلین دختر چارلی بزرگ که صحبتش بود

و اینهم عکسی از جوونیهای باباش

چاپلین در کنار گاندی دوبزرگ مرد با افکاری به وسعت دنیا

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم بهمن 1387

نامه اوباما به دخترانش: "لبخندتان قلبم را گرم می کند"

 

 

خبرنامه گویا - روز سه شنبه ی آینده، باراک اوباما به عنوان چهل و چهارم‍ین رییس جمهور امریکا سوگند خورد. به خاطر ا‍ین واقعه ی تاریخی، مجله [PARADE] از رییس جمهور منتخب که مردی خانواده دوست است خواست تا آن چه را برای دخترانش می خواهد در نامه ای بنویسد. در اینجا این نامه را می خوانید:

 

مالیا و ساشا ی عزیز،
می دانم که در دو سال گذشته روزهای خوشی را در کمپین تبلیغاتی پشت سر گذاشته اید، به پیک نیک و اجتماعات مردمی رفته اید، و هر نوع خوراکی ای که شاید من و مادرتان نباید اجازه می داده ایم خورده اید. اما می دانم که همیشه هم برای شما و مادرتان آسان نبوده است، و هرچه قدر هم که برای سگ جدیدتان هیجان زده هستید، جبران تمام زمانی که از هم جدا بوده ایم را نخواهد کرد. می دانم که در این دو سال چیزهای بسیاری را از دست داده ام، و امروز می خواهم به شما کمی بیشتر در این باره بگویم که چرا تصمیم گرفتم خانواده مان را راهی این سفر کنم.

وقتی مرد جوانی بودم، فکر می کردم تمام زندگی درباره ی من است این که چطور راهم را در دنیا پیدا خواهم کرد، موفق خواهم شد، و چیزهایی را که می خواهم به دست خواهم آورد. اما پس از آن شما دو نفر با تمام کنجکاویها و شیطنت هایتان پا به دنیای من گذاشتید. با آن لبخندهایی که همیشه قلبم را گرم و روزم را روشن کرده اند. و ناگهان، تمام نقشه های بزرگی که برای خودم داشتم دیگر چندان مهم نبودند. به زودی دریافتم که بزرگ ترین لذت زندگیم، لذتی بود که در زندگی شما می دیدم. و فهمیدم که زندگی ام ارزش چندانی نخواهد داشت مگر این که بتوانم مطمئن باشم که شما تمام فرصت های خوشحالی و خرسندی را در زندگی تان داشته اید. دخترانم، در نهایت این چیزی بود که به خاطرش نامزد ریاست جمهوری شدم: به خاطر چیزهایی که برای شما و تمام کودکان این ملت می خواهم.

می خواهم تمام کودکانمان به مدرسه هایی بروند که توانایی آموزشی آن ها را داشته باشد- مدارسی که آن ها را به چالش بخواهد، به آن ها الهام دهد، و حسی از شگفتی درباره ی دنیای اطرافشان به آن ها تزریق کند. می خواهم شانس این را داشته باشند که به دانشگاه بروند- حتی اگر پدر و مادرشان ثروتمند نیستند. و می خواهم که شغل های خوبی داشته باشند: شغل هایی که درآمد خوبی دارند و مزایایی مانند بیمه به آن ها می دهند، شغل هایی که به آن ها این اجازه را می دهند که با کودکانشان وقت بگذرانند و با وقار بازنشسته شوند.

می خواهم مرزهای اکتشافات را گسترش دهیم تا شما بتوانید تکنولوژی و اختراعات جدیدی را ببینید که زندگی مان را بهتر و سیاره مان را پاکیزه تر و امن تر می کنند. و می خواهم مرزهای انسانیت را گسترش دهیم تا به چیزی فراتر از مرزبندی های نژادی، منطقه ای، جنسی و مذهبی برسیم که ما را از شناخت بهتر یکدیگر باز می دارد.

گاهی باید مردان و زنان جوانمان را به جنگ و موقعیت های خطرناک بفرستیم تا از سرزمینمان محافظت کنیم- اما وقتی چنین کاری کردیم، می خواهم مطمئن باشم که تنها به دلیل خیلی موجهی بوده است، این که تلاش کنیم تا اختلاف هایمان با دیگران را با آرامش و صلح حل کنیم، و هر آنچه از دستمان بر می آید انجام دهیم تا از زنان و مردان ارتش مان محافظت کنیم. می خواهم تمام کودکان بدانند که نعمت هایی که این امریکایی های شجاع برای آن می جنگند ارزان به دست نیامده است- که امتیاز ویژه ی شهروندی این سرزمین مسئولیت فراوانی با خود به همراه دارد.

این درسی بود که وقتی هم سن و سال شما بودم مادربزرگتان به من آموخت، سطرهای آغازین بیانیه ی استقلال را برایم خواند و از مردان و زنانی گفت که برای برابری راهپیمایی کردند زیرا باور داشتند که کلماتی که دو قرن پیش در آن بیانیه آمده باید معنایی داشته باشد.

او به من کمک کرد تا بفهمم که امریکا کشور بزرگی ست نه به خاطر بی عیب بودنش بلکه به این خاطر که همیشه می تواند بهتر شود- و این که کامل کردن کار ناتمام بی نقص کردن اجتماع مان به عهده ی تک تک ماست. این مسئولیتی است که به فرزندانمان منتقل می کنیم، با هر نسل جدید به امریکایی که می خواهیم نزدیک تر می شویم.

امیدوارم هر دوی شما این کار را در دست بگیرید، غلط هایی که می بینید را درست کنید و تلاش کنید فرصت هایی که خود داشته اید را به دیگران بدهید. نه فقط به خاطر این که مجبور هستید تا چیزی به کشوری برگردانید که چیزهای فراوانی به خانواده ی ما داده است- هرچند چنین تعهدی دارید. اما به خاطر این که به خودتان تعهد دارید. زیرا تنها زمانی که خود را به چیزی بزرگتر از خودتان متصل می کنید، پتانسیل واقعی خود را در می یابید.

این چیزهایی ست که برای شما می خواهم- این که در جهاتی رشد کنید که هیچ محدودیتی برای رویاهایتان وجود ندارد و چیزی نیست که نتوانید به آن دست پیدا کنید، این که زنانی دلسوز و متعهد باشید که به ساختن چنین دنیایی کمک می کنند. و می خواهم تمام کودکان تمام فرصت هایی که شما برای یادگیری، رویاپردازی و رشد کردن در اختیار داشته اید، داشته باشند. به این دلیل است که خانواده مان را راهی چنین ماجراجویی بزرگی کردم.

به هر دوی شما افتخار می کنم. بیش از آن چه که بدانید دوستتان دارم. و هر روز به خاطر صبر، وقار، مهربانی و شوخ طبعی تان متشکرم و این در حالیست که خود را برای شروع زندگی جدیدمان در کاخ سفید آماده می کنیم.

با عشق، پدر

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 11:0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***


نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

سخن بزرگان


خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می رویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم .

شاتو بریان

**********************************************************************

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

خاطرات آرش

به نظر میرسه غیبت آرش عزیز تو متن اصلی وبلاگ به عنوان یکی از فعالان همیشگی خیلی طولانی شده و این موضوع با توجه به تکنولوژی بالای اروپا و نظم و برنامه مند بودن اونجا بعید به نظر میرسه

بهر حال مشتاقانه منتظر حضور سبز و دوبار ه ی ایشان هستیم  و برای خالی نبودن جاش یکی از مطالب نوشته شده در هفته ی دوم بهمن ماه ۸۶ رو که جنبه ی آموزندگی و یاد اوری هم داره اینجا می چسبونم شاید بعضی ها که اون موقع تو باغ نبودن و الان  هم تنبلیشون میاد یه سری به گذشته بزنن از مطالب استفاده کنن   و هم بهونه ای بشه برای من که سوژه کم آوردم : 

من در زمانی که دانشجو بودم در ایران گواهینامه گرفته بودم ولی اینجا اعتبار نداره و مجبور شدم که اینجا دوباره بگیرم.من میبایست هر هفته به مدت سه ماه در کلاس تشریحی شرکت میکردم و بعد از قبولی در امتحان کتبی در کلاس کمکهای اولیه شرکت میکردم و بعد از گذراندن آن تعلیمات رانندگی به طور عملی شروع شد که شامل رانندگی در روز و در شب و در اتوبان بود و به دفعات مکررو وقتی که مربی تشخیص داد که حالا آمادگی برای امتحان شهر دارم  من رو به اداره مربوطه معرفی کرد یعنی خودم شخصا نمی تونستم برای امتحان شهر ثبت نام کنم  که با اینحال دو بار در امتحان شهر رد شدم و بار سوم قبول شدم که یک بار به یک تابلو توجه نکردم و بار دیگه خوب وارد اتوبان نشدم (ایرانی بازی در آوردم).گرفتن گواهینامه در اینجا هزینه بالایی داره بسته به اینکه چند بار رد بشی ولی بدون ردی تقریبا ۱۵۰۰ یورو هزینه داره و من بعد از گرفتن گواهینامه فهمیدم که قوانین رانندگی در اینجا خیلی با ایران فرق میکنه و خیلی کامل تر هست.

Nature in infrared
my first infrared upload

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 5:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم بهمن 1387

مهربانی بی الایش

The Kiss
نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 5:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •