پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
پاییز نقاشی برگها ست

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
مارکوه
تو اینترنت بودم که یه تاریخچه از مارکوه بدست بیارم به درخواست آرش عزیز و برای اطلاع خود و دوستان دیگه که چشمم خورد به یه وبلاگ با اسمی جالب که شبیه وبلاگ ماست بدک نیست سری بزنید اطلاعات خوبی داره .در ضمن مطلب زیر رو با اجازه نویسنده اش اینجا کپی کردم :www.ramsar96.blogfa.com
قلعه مارکوه
در شهر کتالم یکی از شهرهای حومه رامسر قلعه ای به نام قلعه مارکوه وجود دارد که در بلندترین نقطه کوه کتالم واقع است که بقایای قلعه مارکوه است که محل دیدبانی حاکمان و خوانین قدیم منطقه بوده است.ارتفاع قلعه از سطح دریا حدود پانصد متر است و احداث 320پله در ضلع جنوبی آن،کار صعود را آسان میکند.قلعه مارکوه اخیرا بازسازی شده و بسیار زیبا و تاریخی و با عظمت است و هر بیننده ای را به خود جذب میکند.قلعه فوق در جایی بنا گردیده که از تمام جهات بر تمام نقاط منطقه اشراف و دید کافی دارد.قلعه مارکوه عظمت و اهمیت سخت سر را در تاریخ گذشته ایران بیان میکند.مارکوه مخروطی شکل،مشجر و تقریبا جدا شده از سلسله جبال البرز میباشد که در فاصله شش کیلومتری شرق رامسر و سه کیلومتری ساحل دریا و محور ارتباطی شهسوار به رامسر در کتالم واقع شده و برای تمام عابرین از جاده قابل رویت است.این کوه صخره ای در دامنه ها به وسعت ششصد هزار متر مربع با انواع درختچه ها،درختان انجیل،بلوط شمشاد،و ازگیل پوشیده شده است.وجود شهر زیبای کتالم،چشم اندازهای زیبای آن به دریا،مزارع و باغات چای در شمال قله،تسلط به تپه ها و ارتفاعات سر سبز البرز و روستاهای اطراف و رودخانه نسارود در شرق به این مکان موقعیتی استثنایی داده،بسیار زیبا و دیدنی بوده و قلعه تاریخی مارکوه در نوک آن قرار دارد.
و یه مطلب دیگه از سایت سماموس( www.somamus.com )
قلعه مارکوه
این قلعه روی مارکوه قرار دارد و با گذشت چندین قرن هنوز آثاری از آن بر جای مانده است. تاریخ بنای این قلعه بر ما معلوم نیست اما وقایعی که در نیمه اول قرن ششم هجری قمری در آن جا رخ داد حکایتاز قدمت تاریخی قلعه دارد و بیانگر آن است که این قلعه پیشاز آن تاریخ نیز معمور بوده و مورد استفاده قرار می گرفت، احتمالا تاریخ بنای آن به پیش از اسلام می رسد.
از این قلعه برای نخستین بار در کتاب جامع التواریخ خواجه رشید الدین فضل الله همدانی که در اوایل سده هشتم هجری قمری تالیف یافت سخن به میان آمده و در وقایعی که در سال 536 هجری قمری در این قلعه اتفاق افتاد و به تسخیر اسماعیلیان در آمد، آنان برای آن حاکم معین نمودند(جامع التواریخ، ص148) که در ادامه اشاره خواهد شد.
میان این قلعه و قلعه شاه نشین یا قلعه بند که در پشت هتل بزرگ رامسر روی کوه بلند پوشیده از درختان سر سبز جنگلی قرار گرفته است، ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد. این قلعه در قرن ششم هجری قمری همانند قلعه مارکوه به تسخیر اسماعیلیان در آمد و اسماعیلیان قبل از آن که قلعه مارکوه را متصرف شوند به تسخیر قلعه به صورت مبسوط متعاقبا مورد بحث قرار خواهد گرفت.
وضع داخلی قلعه مارکوه از لحاظ وسعت به نحوی است که گنجایش صد سرباز را دارد و همگی به راحتی می توانند در آن سکنی گزینند.
در وسط قلعه چاهی است که بر اساس روایات محلی، روزگاری میان آن و قلعه ای به نام قلعه باغ که در نیاسته رامسر واقع است و فاصله بالنسبه زیادی با مارکوه دارد راه ارتباطی وجود داشت.
وجود قطعات سفالین تنبوشه های شکسته در داخل قلعه مارکوه حاکی از آن است که آب آشامیدنی قلعه از چشمه های دورد دست تامین می گردید.
برج و باروی این قلعه با گذشت قرون متمادی هنوز برقرار است و تندی باد حوادث نتوانست آن را محو و نابود سازد و استحکام آن بیشتر بدان لحاظ می باشد که از سنج و گچ غربالی ساخته شده است.
طول ضلع شرقی آن70/17 متر و قعر آن 30/2 متر و ارتفاعش 30/6 متر و طول ضلع غربی آن 9 متر تمام است. ضلع شمالی با سنگی که در امتداد آن قرار دارد به دو قسمت تقسیم می شود: قسمت غربی آن 80/14 متر و قسمت شرقی آن که از سر سنگ جدا می گردد 15 متر است(از آستارا تا استارآباد،ج3،ص37).
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
از دکتر شریعتی
"چه رنجی است لذت ها را تنها بردن، وچه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن، وچه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن."

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
دبیر ریاضی
دیروز :شاگرد و استاد
امروز:مدیر تولید شرکت و استاد
یادش همیشه به خیر باد عباس آقا رحیم نوری خدا بهش سلامتی بده

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
دیدار در واپسین لحظات آن روز
کامبیز عزیز با اینکه از دو روز قبل باهاش هماهنگ بودم و تا صبح همانروز هم درتماس بودیم باهم ولی نتونست ظهر خودشو به رامسر برسونه .زمانی که ما در ابتدای جاده هریس (ساعت ۱۵:۳۵)عازم دالخانی بودیم باز هم بهش زنگ زدم گفت که نزدیک چالوس گفتم هر وقت رسیدی هریس زنگ بزن ظاهرا چند بار زنگ زده ولی چون توی کوهستان بودیم موبایلها آنتن نداد و نتونست مارو پیدا کنه .و من همش تو فکرش بودم که خیلی حیف شد کامبیز نیومد .جشنمون که تموم شد همه راهی شهر شدیم ساعت تقریبا ۱۹:۳۰بود که به کامبیز زنگ زدم گفت رامسر هستم .بهش گفتم اگه میتونه بیاد اول جاده هریس تا در بازگشت اونجا ببینیمش .بعد بچه هارو که ماشینهاشون زنجیر وار پشت هم بودن با موبایل خبر کردم و قرار شد سر جاده توقف داشته باشنبه جز بهمن و یکی دو تای دیگه نمی دونم کجا غیبشون زد
بهر حال وقتی رسیدیم اول جاده کامبیز اونجا منتظرمون بود وبا شکمی که به شکم من و حسین گفته بود زکی و سری که به سر امیر پوزخند میزد همه ی مارو با آغوشی باز پذیرا شد
چند کلمه شوخی و حرفهای احساسی و چند عکسی و ..یک دنیا خاطره .
کمی هم از آش مونده بود که قسمتش بود بی نصیب نمونه
واقعا جالب بود که در نومیدی کامل از دیدن دوستان خدا قسمت کرد که همدیگرو ببینیم

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
شادی کودکان در جشن بزرگترها
کودکان هم در آن شب به یاد ماندنی سوم ابان در دالخانی با بزرگترها شریک
شادی ساده و بی ریایی که به پاکی صداقت کودکانه ی شان بود شدند
بزرگترهایی که بیشترشان آرزو داشتند کودک باشند
به امید بر پایی این شادمانیها در ایند های نزدیک

چهارشنبه بیستم آذر 1387
سید نیوتن بریش روان

چهارشنبه بیستم آذر 1387
دیدار یار از دیاری دور در دیار خویش

سه شنبه نوزدهم آذر 1387
سنه نه مربوط دی
سنه نه مربوط دی منیم نه قدر آش ایدم ؟
کوچیکه پسر اقا بهروز و بزرگه پسر آقا مهدیه
حالا موضوع چی بوده از خودشون بپرسید من که توجیهم همونیه که بالا نوشتم

سه شنبه نوزدهم آذر 1387
سوم ابان یادش به خیر
یاد باد آن روزگاران یاد باد

سه شنبه نوزدهم آذر 1387
سرخ تله
http://i37.tinypic.com/2w257id.jpg

دوشنبه هجدهم آذر 1387
http://i37.tinypic.com/3449qb8.jpg

دوشنبه هجدهم آذر 1387
چای و مرکبات رامسر

دوشنبه هجدهم آذر 1387
سوال
کی میدونه اسم این کوه بلند که دقیقا پشت اربه کله قرار داره و پوشیده از برفه چیه ؟

دوشنبه هجدهم آذر 1387
سیاسرت

دوشنبه هجدهم آذر 1387
بدون شرح رامسر

دوشنبه هجدهم آذر 1387
باز هم رامسر
http://i35.tinypic.com/funudd.jpg
دورنمایی از هریس و چالکرود و دور ترها

دوشنبه هجدهم آذر 1387
رامسر از فراز مارکوه

یکشنبه هفدهم آذر 1387
خاطرات سفر به ایران
در اصفهان در حال گردش بودیم که دو دختر بجه یکی شاید ۱۶ ساله و دیگری ۱۲ ساله پیش ما اومدن که دو تا خواهر بودن.خواهر بزرگه شروع کرد به انگلیسی با خانومم صحبت کردن و سوال کرد که ما از کجا اومدیم و به کشور ایران خوش اومدیم و این دختر چشمهای رنگی داشت و خیلی مسلط به زبان انگلیسی بود و لهجه هم در زبان انگلیسی نداشت من فکر کردم که اونها هم توریست هستند و سوال کردم که اونها از کدوم کشور میان.گفت من ایرانی هستم.من تعجب کردم و گفتم که چقدر خوب و مسلط انگلیسی صحبت میکنه.گفت که مادر من معلم زبان هست و کمی با هم صحبت کردیم و خواهر کوچیکه از من سوال کرد که شما کجا فارسی خوب یاد گرفتید ؟بلند خندیدم گفتم من هم ایرانی هستم و بعدخداحافظی کردیم.
در رامسر با یکی از بستگان به دم کش چشمه رفتیم.من تا به حال اونجا نرفته بودم و ما نمیدونستیم که دقیقا کجا هست و از موتور سواری که اهل همون نزدیکیها بود سوال کردیم و گفت پشت سر من ببایید و کیلومترها ما پشت سر آن رفتیم و ما رو به چشمه رسوند و خداحافظی کرد و در تمام مسیر سرعتش رو طوری تنظیم میکرد که ما پشت سرش باشیم و ما از لطفش بسیار سپاسگزار بودیم.
دمکش چشمه در اطراف چابکسر برروی کوهپایه قرار داره و تقریبا هر ۱۵ دقیقه میزان آب این چشمه کم میشه و دوباره بعد از مدتی زیاد میشه و این دوره تناوب بسته به فصل فرق میکنه.اگه اشتباه نکنم ۴ عدد چشمه با این خصوصیت در دنیا وجود داره که فرق این چشمه با دیگر چشمه ها در اینه که آب سرد و گوارایی داره و دیگر چشمه ها آب گرم دارند.
بعد از اون به سرولات رفتیم وخواستیم که در رستوران اونجا چیزی بخوریم جای بسیار زیبایی بود به علت تعطیلی شنبه مسافران زیادی اونجا بودند که برای عبور از خیابان رستوران و پارک کردن مشکل بزرگی وجود داشت.موتورسواری در جهت مخالف ما میخواست که عبور کنه که از بومی های همانجا بود و جلوی ماشین ما ایستاد به طوری که ما نمیتونستیم حرکت کنیم و این در حالی بود که میتونست از کنار ماشین رد بشه.من پیاده شدم و گفتم که لطفا بیا از این کنار برو تا ما بتونیم اون جلو پارک کنیم.خندید و گفت شانس آوردی که محلی هستی وگرنه اگه مسافر بودی یک میلیمتر هم از جایم تکون نمیخوردم.
شنبه شانزدهم آذر 1387
یه پیشنهاد
سلام به همه
برای اینکه دوستان ننویسنده ( به سفارش آقا سعید ) موضوعی برای نوشتن داشته باشند یه پیشنهاد ارایه ی مطلب دارم.
در سال های قبل برنامه ای با بچه های دانشگاه داشتیم به نام « یلدا بازی » " یلدا بازی به این معناست که هرکس از دوستان ۵ خاطره ی تلخ ( تلخ ترین ها ) و ۵ خاطره ی شیرین ( شیرین ترین ها ) تاریخ زندگی خود را بصورت کوتاه برای دوستانشان بنویسند.
اونائی که موافق این موضوع هستند اعلام آمادگی کنند و قول بدهند شروع نوشتن آن ها از شب یلدا باشه .اینطوری هرکدوممون حداقل ده مطلب برای نوشتن داریم.
یه نکته ی ویژه : با اشاره با خاطره ی شیرین ۳ آبان ۸۷ و دیدار دوستان و همچنین خاطره ی تلخ سوختن دست امیرجان ایضا در ۳ آبان ۸۷ این داستان از دور نگارش خاطرات باید حذف بشه.
اونائی که موافقند نظر بدن
یاعلی
جمعه پانزدهم آذر 1387
خاطرات سفر به ایران
من سوال کردم که حتما ما مزاحم وقتش نیستیم با خنده گفت نه و گفت پس من برم به دوستهام خبر بدم یک دقیقه دیگه میام.اومد و ما رو به جاهای زیادی برد و هزینه پارکینگ و ورودی بعضی از مکانها رو هم پرداخت کرد و اجازه نداد که ما دست به جیب ببریم.پسر بسیار مودبی بود و دانشجوی مدیریت بازرگانی بود .ما اونو به شام دعوت کردیم ولی گفت که پدرم مریض و در بیمارستان هست و من باید به پدرم سر بزنم.من شماره تلفن خودم رو به اون دادم و اون هم شماره تلفن و آدرس ایمیل به من داد که پس از برگشتن متوجه شدم که اون کاغذ رو گم کردم و حالم کلی گرفته شد.عکس این جوان خوب در پایین متن نصب کردم.
در شیراز بودیم و شب در رستوران در حال غذا خوردن که فرهاد محتشم حسینی به من تلفن زد و گفت که شیراز هست .من گفتم که ما در حال شام خوردن هستیم و بعد از شام میریم هتل و تا ساعت ۱۱ و نیم وقت داریم چون امشب به اصفهان میریم.گفتم بیا هتل ما با هم گپ بزنیم گفت باشه اگه هتل رو پیدا کردم بهت تلفن میزنم ولی متاسفانه دیگه نیومد و تلفن هم نزد.
در شیراز در محوطه شاه چراغ بودیم و من رفته بودم دستشویی .برگشتم دیدم زن و شوهر جوانی با خانوم من صحبت میکنند و خانوم من با فارسی دست و پا شکسته صحبت میکنه.من رفتم پیش اونها و بعد از سلام علیک به ما گفتند که به خانه آنها بریم.من گفتم ممنون و ما هتل گرفتیم .

جمعه پانزدهم آذر 1387
پاییز هزار رنگ
پاییز
شاخه ها خشک و برگ ها زردند
مرغکان آشیان تهی کردند
باد پاییز ره به باغ گشود
شاخه ها باد را هماوردند
آفتابی ز لای ساقه و برگ
می فتد بر زمین که همدردند
لانه ها لای شاخه ها تنها
لا نه ها خسته اند و دلسرد ند
بچه ها با لباس بارانی
در پی برگ های ولگرد ند
بچه ها زیر شاخه های درخت
تن پاییز را لگد کردند
آسمان روی دوش شان ابری
برگ ها زیر پای شان زردند
بخشی از سروده ی شاعری گمنام بنام خانم دستگیر
زاده که از اینترنت قرض گرفه شد
عکس از این حقیر تقدیم به پاییز دوستان بهاری

جمعه پانزدهم آذر 1387
پاییز و رنگ زرد
همه انتظار داریم که در پاییز درختهارو زرد پوش ببینیم و در خت پرتقال این خواسته رو به نحو دلنشینی عملی میکنه

جمعه پانزدهم آذر 1387
چشم انداز
چشم اندازی از شالیزار ها و دریا از فراز مارکوه رامسر (البته این عکس را یکی دو سال پیش گرفتم که مربوط به همین روزهای ساله
جمعه پانزدهم آذر 1387
پاییز در تورنتو


جمعه پانزدهم آذر 1387
رامسر -امروز
اینهم رامسر امروز(۱۵/۹/۸۷-پنجم دسامبر ۲۰۰۸) جمعه ی آفتابی - جای همه تون خالی بعد از دوروز ابر و سرما چه هوایی شد
http://i34.tinypic.com/219cnrm.jpg





