تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

اطلاع رسانی

سلام دوستان

آدرس و مشخصات دوستان به ای میل آنها ارسال شده است.درضمن تصاویر مطلب قبلی اگر بازنشد در ای میل شما موجود است.دوستانی که آدرس ای میل ندادند لطفا هرچه سریعتر آدرسشان را به بنده اطلاع دهند.دوستانی که اطلاعات یادشده را کامل نکردند یا اصلا فرم پرنکردند " لطفا مانند اطلاعات آقا بهروز " اطلاعات را کامل کنندو به ای میل بقیه ارسال کنند.

آدرس ای میل : mehal51@yahoo.com

با تشکر از همه تون

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 10:40 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

آموخته های دوران زندگی

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم

 در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند

 در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

 در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم

 در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند

 در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است

 در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب

 در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد

 در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد

 در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است

 در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است
 
در 85 سالگي دريافتم كه،همانا زندگي زيباست

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 7:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

عکس هایی از ایرانیان مشهور و سرشناس در رده های بالای سازمانها و کمپانی های کشورهای پیشرفته جهان



تصویر جمشید دلشاد شهردار شهر بورنی هیلتز آمریکا





امید کردستانی معاون ارشد google در حال سخنرانی در سمینار





تصویر فریار شیرزاد معاون مشاور رئیس جمهور و شورای ملی امنیت ایالات متحده





حسین اسلامبولچی رئیس شرکت مخابرات در آمریکا






تصوير علي ديزايي از فرماندهان ارشد پلیس لندن ( مشاور حقوقی انجمن افسران پلیس لندن )





تصوير امیر مجیدی مهر معاون ارشد کمپانی مایکروسافت ( سمت چپ )





تصوير انوشه انصاري اولين زن فضانورد ايراني





تصوير پروفسور Caro Lucas پدر رباتیک ایران





تصوير ماریا خرند مدیر موفق کمپانی سونی اریکسون





تصویر مینو اخترزند مدیر راه آهن کشور سوئد





تصویر سیما تمدن معاون ارشد شرکت apple




تصوير پروفسور توفيق موسيوند مخترع نخستین قلب مصنوعی داخل بدن انسان

__________________

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

خاطرات

بعد ازاینکه چند روز در رامسر بودیم  به شیراز و اصفهان سفر کردیم.جاهایی که قصد دیدن از اونها داشتیم از قبل مشخص شده بود و در مورد اونها از طریق اینترنت و کتابها اطلاعات کسب کرده بودیم.

مهمترین جایی که ما قصد دیدن داشتیم پرسپولیس در ۵۰ کیلومتری شیراز بود.واقعا که آثار باقی مانده  بیش از ۲۵۰۰ ساله نمایانگر قدرت و تمدن ایران باستان هست ومن به همه دوستان توصیه میکنم که در صورت ندیدن این آثار سفری به آنجا داشته باشن واقعا ارزش داره.

در شیراز بازدیدی از مسجد زیبای شاه چراغ و مقبره حافظ و سعدی داشتیم.گوته شاعر آلمانی شعری در مورد حافظ سروده و گفته که حافظ برادر دو قلوی شرقی من هست.

در اصفهان هم از بناهای تاریخی و زیبا که برای همه دوستان شناخته شده هستن دیدن کردیم که برای ما واقعا جالب بود و بعد از سفر چند روزه دوباره به رامسر برگشتیم.

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 4:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

یه مطلب جالب

ستیز من تنها با تاریکی است

و برای نبرد با تاریکی

 شمشیر بر نمی کشم،

چراغ برمی افروزم

          کوروش کبیر چراغ می افروزم 
 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

خاطرات

 در مدتی که در ایران بودم سعید اگه روزی چند بار تلفن نمیکرد حداقل یک بار این کار رو میکرد و یا اس ام اس میفرستاد.یه روز آفتابی به سعید گفتم که از سر کار مستقیم بیا پیش ما .ما نهار دو آب پلا با سفید ترب بنه داریم .سعید اومد و نهار خورد البته نمی دونم که دو آب پلا دوست داشت یا نه شاید گیله مردی گیر کرد و خورد و چیزی نگفت.البته نگفته نمونه که تره هم داشتیم و بعد از اون کمی نشستیم و کل گپ زدیم و با هم به اتفاق زن و بچه هام رفتیم ساحل باغ ملی و از اونجا هم به هتل رامسر رفتیم.سعید عکسهای زیبای خانوادگی از ما گرفت که یادگاری خوبی برای ما هست.یاد و خاطره اون روزها به خیر واقعا که خوش گذشت.عکسها به وسیله دوربین غیر دیجیتال گرفته شده و من اسکن کردم و بدی کیفیت رو ببخشید.

ممنون از همه دوستان

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:21 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

سید جلال الدین میرجعفری پیدا شد و نادر عباسی نیز در حال کشف شدن !

امروز با سید جلال میر جعفری تلفنی صحبت کردم در حال رانندگی بود ، در کرج مشغول  تدریسه ریاضی تدریس می کنه و ازدواج کرده ، صدای گریه بچه اش از تو ماشین می اومد،می گفت نادر عباسی هم تو کرج ساکنه و با ۱۸ سال پیش فرق زیادی نکرده و خوشبختانه همچنان خندانه ، قرار شد تلفنش رو برام بفرسته

نادر تدریس می کنه و یه مغازه در زمینه کامپیوتر هم داره انشاء الله به زودی یه برنامه بذاریم تا حد اقل دوباره همه بچه های تهران دور هم جمع شیم سایر اطلاعات رو باید دوباره کسب کنم و تو وبلاگ بذارم

البته تلفن جلال رو بهروز برام فرستاد و دستش هم درد نکنه

نوشته شده توسط بهمن برزگر در 7:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

یه مطلب د.......................

خاطرات مردي که زنش به مسافرت رفته بود!!!

شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست و حسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي را در رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام. وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است. براي شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تا محيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.


يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايد ظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمنري بشويم.



دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!


سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري!
کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم.

کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز را کثيف کنيم و بعد آن را بشوييم.

کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.



چهارشنبه: ديگر آب ميوه نمي خوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.

کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!



پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فردا صبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثيف کرده . کلي دعوايش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جارو بزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند!
امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايد ميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند.
براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي لفافش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جور کردن و ميز چيدن هم نميخواهد!
امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم. چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه ها را شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم!
توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که ديکر دوش نميگيرم!

يک کشف جديد ديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چون در يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.



جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشم و موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم، خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي را غذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب را در يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکر کرده بود؟

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 2:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •