تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

پاییز گچسر

با سلام

بعد از گردهمایی شمال که در کنار دوستان خیلی خوش گذشت روز برگشت به تهران عکس رو از گچسر گرفتیم.

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 0:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

وطن

مدت دو هفته ای که در ایران بودم واقعا لذت بردم.دیدن دوستان بعد از سالیان دراز برایم خیلی جالب بود .شاید از نظر ظاهر تغیراتی مشاهده میشد ولی از نظر اخلاق و رفتار همون بچه های سال ۶۹ بودند.میتونم تصور کنم که همه دوباره پشت همون نیمکتها بشینن و باز هم همان بازی گوشی و...

امیدوارم که ارتباط ما با هم همیشه بر قرار باشه و هر از چند گاهی دور هم جمع شیم و هر بار  به یکی از معلمین زحمتکش هم سری بزنیم.

جا داره که از همه دوستان به خاطر این گردهم آیی و زحمتی که کشیدن تشکر کنم و امیدوارم که دوستانی که به دلیل مشکلات نتونستن بیان دفعه دیگه بتونن.

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 10:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

درک شرایط فعلی اقتصادی جهان

گر در درک شرایط فعلی اقتصادی جهان مشکل دارید، ممکن است داستان زیر به

شما کمک کند:

 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام
کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم
که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان
کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن
تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار
پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط
روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و
کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ
کشتزارهای‌شان رفتند. این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد
میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد
ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از
طرف او میمون‌ها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این
همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت
تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها
که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و
تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و
شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

  به وال‌استریت خوش آمدید .....

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 11:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

آرزوها

 
ویکتور هوگو
 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگرعاشق هستی، معشوقت هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و هنگام تنهایی، نفرت از کسی نیابی،
و بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
 
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نا دوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد،
چون زندگی بدین گونه است...
 
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا زیاده به خودت غره نشوی.
 
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه‌ دارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند،
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند،
و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
 
امیدوام هنگامی که جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و هنگامی که رسیده‌ای، به جوان‌ نمایی اصرار نورزی،
و وقتی پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
 
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
 
و در پایان، 
آرزومندم همسر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
 
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 8:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

حضوری دوباره

با عرض سلام خدمت همه دوستان و عذرخواهی بعلت غیبت طولانی

 

این غیبت بعلت مشغله زیاد در این مدت بود انشا الله اگه سعادت داشته باشم دوباره

در خدمت شما خواهم بود

 

یاحق..................التماس دعا

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 7:53 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

کسی نمی پرسه محمد

 

 بنی مهد با اون همه برو

 

 بیا کجاست ؟



 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

به بچه های 69

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

خبر

من امروز به همراه خانواده به خوبی و سلامتی به منزل خود برگشتم.

ممنون از همه دوستان به خاطر همه چیز

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •