تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

شنبه یازدهم آبان 1387

عكس بهترين سوغات رامسر

بعد از ۳ ابان كه رامسر بودم رفتم تا چند تا پوستر رامسر بخرم براي دفتر نشريه تهران پيش اقاي امين خواه كه تو رامسر كانون تبليغاتي داره و بصورت حرفه اي از مناظر عكس مي گيره و بصورت كارت پستال و عكس بزرگ لمينيت و ... مي فروشه  رفتم عكسهاي خيلي قشنگي داشت و تقريبا از تمامي جاهاي رامسر و مناظر زيباش ، خوشبختانه تو سايت ما هم كه عكس بازي خوب جا افتاده و سردم دار اين كار هم اقا سعيد و حسن كتابتيه

بعد از اون روز يه ذهنيتي در من ايجاد شد كه ايا ما مي تونيم فرهنگ سوغاتي رامسر رو به عكس از مناظر زيباي شهرمان تغيير بديم سوغات اصفهان گزه سوغات يزد شيرينيه سوغات لاهيجان كلو چه اس  سوغات تهران دودشه و ... واقعا سوغات رامسر چيه ؟ صنايع دستي ساخت چين ؟ كلوچه فومن؟

بد نيست به اين ايده من هم فكري بكنيد اگه واقعا به نتيجه اي كه من رسيدم من رسيدين از اين به بعد بين خوديها و غريبه ها اين فرهنگ رو ترويج كنيد البته يه خاطره ديگه  هم بگم كه حدود ۲ ماه پيش پسرم رو بردم دكتر ، تو مطب دكتر كلي عكس زيبا ديدم كه اتفاقا چند تاش از همان كلبه جنگلي روجايي تو دالخاني بوده و از مناظر اطرافش (جايي كه با بچه ها رفتيم) از روي كنجكاوي از دكتر راجع به عكسها پرسيدم گفت من عاشق طبيعت اونورها هستم و عكس ها هم كار خودمه و دادم بزرگش كردن و تو قاب گذاشتن براي چسباندن به ديوار ، البته بعدا فهميدم اين دكتر فوق تخصص اطفال داره شهسواريه و حسن هم مي شناختش

به هر صورت اگه حسن دوربينش رو كه قرار بود به قيمت ۵۰ هزار تومن به من بفروشه به من نفروخت و عهدش وفا نكرد مجبورم يه دوربين ۵۰۰ تومني بخرم تا به جرگه اين اقايان بپيوندم!

نوشته شده توسط بهمن برزگر در 8:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم آبان 1387

سلام دوستان

امروز جمعه 10/8/87ساعت 13عباس اقا زنگ زد من رامسرم میخوام عکسهارو بیارم برات منهم اومدم بازار عکسهارو ازش گرفتم و ریختم تو کامپیوتر رفیقمون توی کافی نت و عکسهای اون روز رو که داشتم بهش دادم و رفت البته یکی دوتا هم عکس باهم گرفتیم بعد از رفتنشون مجید بهم زنگ زد که جریانشو خودش تعریف کرد چی شد  خیلی افسوس خورد که چرا دوستا ن رو نتونست ببینه و تعجب کرد که چرا از جمع 13نفره اون روز فقط دوتا از بچه های مقیم رامسر اومدند

اینهم دوتا  عکس از دیدار امروز

راستی الان ساعت حدود 16صدای فرود هواپیما میاد فکر کنم آرش عزیز و خانواده اش از سفر ایرانگردی برگشتند

به امید دیدار همه شما در آینده ای نزدیک

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 3:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم آبان 1387

سلامی نو

سلام بر همه ی دوستان عزیزم

ساعت ۱۳:۵۵امروز جمعه رفتم  ساحل رستوران خلیج بعد از نیم ساعت انتظار دیدم کسی از بچه ها ی خودمون سر قرار حاضر نشد یه تک زنگ به سعید زدم بعد از کلی خندیدن گفت برو خونه بخواب

مرد حسابی قرار ما سوم بود ولی تو چهلم اومدی

بعدش سعید  گفت بیا تو محله ی ما من توی کافی نت منتظرم

سریع رفتم پیشش کلی حال و احوال کردیم و عکسهای دوستان رو با حسرت و اشتیاق نگاه کردیم تا رسیدیم به الاچیق و آش داغ که کلی دهنم اب افتاد سعید هم گفت حالا که از آش بی نصیب موندی عکسهارو میزنم رو سی دی برو حالشو ببر و راهنماییم کرد تا این مطلب تاریخی رو برای شما بنویسم

از اونجا که کامپیوتر ندارم فکر نکنم به این زودیها بتونم دوباره براتون مطلب بنویسم ولی بدونید که همیشه به یادتون هستم و همیشششششششششششه دوستتون دارم الان هم ساعت ۱۵:۳۰کنار سعید تو کافینتم و باید برم فرودگاه سر کارم (من با اجازه ی شما فعلا تاکسی فرودگاه هستم ) سعید میگه احتمالا آرش عزیز هم الان باید با پرواز ساعت ۱۶وارد فرودگاه بشه که اگه دیدمش سلام همه رو میرسونم و از طرف همه دوباره میبوسمش عکس دیدار امروز منو سعید رو هم سعید خان قول داده بچسبونه تو وبلاگ

تا بعد و دیدار ی نو البته بدون تاخیر خدا نگهدار همه ی شما عزیزان   

نوشته شده توسط مجید حسن زاده در 2:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم آبان 1387

روایت تصاویر2

اینهم تعدادی از عکسها که بهروز و عباس عزیز از اون روز به یاد موندنی گرفتن

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 12:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

روایت در تصویر

بدون شرح

http://i36.tinypic.com/10i77k4.jpg

http://i34.tinypic.com/2gx42hk.jpg

http://i34.tinypic.com/30a99jb.jpg

http://i36.tinypic.com/v4toxi.jpg

http://i36.tinypic.com/o8xf6p.jpg

http://i38.tinypic.com/107jhj8.jpg

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

مرد کور

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!1

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است .
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

نوشته شده توسط سیداسحق بریش سیدی (بهروان) در 11:51 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم آبان 1387

پوزش

با عرض سلامی دوباره به همه دوستان و پوزش بابت عدم افتخار حضور در روز ۳ آبان

تشکر ویژه دارم از سعید عزیز که بانی این امر خیر بودن وآرزوی سلامتی برای همه دوستان

نوشته شده توسط فرهادمحتشم حسینی در 11:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •