سه شنبه سی ام مهر 1387
سه شنبه سی ام مهر 1387
حاضر غایب
پیشنهاد شما کیه ؟ سعید از نظر ابعاد شکم و قد و ... و کلا هیمنه اگر چه به عبدالله فیلی و برارجان پور نمی رسه اما اولا دست کمی از اونا نداره و تونسته طی این چند سال عقب ماندگی ها رو خوب جبران کنه ! و هم در دسترس تره بنابراین من پیشنهاد می کنم ایشان پس از افتخار مسئولیت سرکنسولی در رامسر مسئولیت مبصری رو هم بپذیره و اولش یه سرشماری (همان حاضر غایبی ) رو انجام بده ببینیم چند نفر طی این یک سال کشف شدند؟
یه جوری هم دوباره شماره تلفنها رو به روز کنیم و حلقه مرتبطین به سایت رو هم گسترده تر
سه شنبه سی ام مهر 1387
حسن سیاح و درگیری کارجدید
البته یادم رفت ادرس وبلاگ رو بهش بگم
فکر کنم با پیدا شدن!! اسحاق و سیاح در تهران باید در اینده ای نزدیک دوباره دور هم جمع شیم تا دیدار ها تازه بشه
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
اسحق بريش سيدي هم كشف شد
ديروز سعيد به من زنگ زد كه اسحق توشيلات مركز كار مي كنه من هم پرسان پرسان از ۱۱۸ تا وزارت كشاورزي و تا ... اونو پيدا كردم هم خوشحال شدم كه پيداش كرديم و هم اون خوشحال شد كه پيدا شد!!!
گفت اگه مهمان نداشته باشه رامسر مي ياد )اميد واريم مهمانهاي عزيزش حرف ما رو بشنون و موقع ديگري لحاف ! بشن (چي شد)
فرصت نشد در باره چيزهاي ديگه ازش بپرسم البته آدرس سايت رو دادم تا خودش رو به روز كنه
اين نكته رو هم بگم كه اولين حرف من اين بود كه با زبان گيلكي پرسيدم كشتفنگ سنگ دري و ديدم پالس مثبت داده و خودشه
البته عكس من رو تو سايت نشناخت به من كه گفت چاق شدم حالا ببينيم به ديگران چي مي گه (خصوصا سعيد) و به امير چي ! شايد هم ما بهش چيزهايي براي گفتن داشته باشيم تا ببينيم
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
سلام
اخبار امروز :
با یه یورش کوماندویی شماره ی همراه حسن سیاح رو گیر آوردم بهش زنگ زدم و جریان رو گفتم گفت اگه تونستم میام
محمد کریمی زنگ زد با وجود اینکه شیفت داشت سوم ابان ولی عوض میکنه میاد
کامبیز ابوالحسنی زنگ زد گفت :حتمیه ؟پس میام
بهروز و آرش و حسن نژاد و بهمن و امیر آرتنگ و مهدی هم که میان انشا ال..
شماره منزل پدری فرشاد یوسف نژاد رو پیدا کردم زنگ زدم کسی جواب نداد
به علی محمد زنگ زدم گفت اگه قصد مسافرت به جایی رو نداشت میاد
یه خواهش :
همه ی عزیزانی که اینجا اسم نبردم و از الان تا ظهر پنجشنبه این مطلبو میخونن لطفا در انتهای مطلب نظر خودشون رو اعلام کنن که این مطلب رو خوندن واز مکان و زمان اگاهی یافتند
مکان دیدار با یه نظر سنجی انتخابی تغییر کرده
به دلیل غیر قابل پیش بینی بودن وضع هوا به خصوص با بارانهای متناوب روزهای اخیر و نگرانیهای ممتد بعضی دوستان از جمله خودم و با توجه به کوتاه بودن عصر پاییزی در کوهستان قرار بر این شد که دوستان ساعت دو و نیم عصر روز جمعه سوم ابان در ساحل خیابان بیست متری کنار رستوران خلج جمع بشیم و در صورتی که هوا افتابی بود و مناسب دسته جمعی بریم یه دوری توی جنگل دالخانی بزنیم اگه نه ....همونجا با یه پذیرایی خودمونی (احتمالا آش کشک و شیرینی ) ناقابل از طرف من بقیه ی وقت رو به خوش و بش و بگو بخند میگذرونیم به امید خدا دوربین عکاسی و فیلمبرداری اگه دارین یادتون نره
چند توصیه ی شوخی و شاید جدی دوستانه :
برای افتاب احتمالی کرم ضد دود !و عینک آفتابی ! یادتون نره
برای باران احتمالی چتر سوراخ دار و قایق نجات ! یادتون نره
راستی از این چهار پایه تاشو ها اگه دارین بندازین پشت ماشین بیارین چون احتمالا تمام وقت رو توی فضای باز میگذرونیم
اونا که به چای و قهوه و نوشیدنی کافئین دار پای منقلی عادتند فلاسک چای بیارن
نهار سنگین نخورین خوابتون ببره از سرویس جا می مونین
سیگار و شیشه و بنگ و حشیش و سیگاری و ال اس دی ماری جوانا و آب شنگولی و آجه سو - دارار قرور
و قلیان اکیدا معلوم نیست ممنوع باشه
خانمها جارو دستی و لنگه کفش پاشنه فلزی به همراه داشته باشن برای جلوگیری از انحراف همسران
کودکان زیر سه سال ما ی بی بی (پوشک )و جی جی خشک یاد شون نره
توصیه های شوخی مارا جدی نگیرید اگر ضرر میکنید
چون کتابتی خونه ی پدر خانمش همون نزدیکیه در صورت غافلگیر شدن توسط باران میریم خونشون غافلگیرش میکنیم پس امادگی قبلی و قلبی داشته باشه اگه هم نیاد میذاریم به حساب جا زدنش
بهمن هم کلاه ایمنی و لباس هاکی رویخ بپوشه تا احتمالا توی نزاع بامن آسیب نبینه
بچه های مدرسه رو مشقهارو بی خیال شن شنبه تعطیله یا بیارید اونجا بزرگترها مینویسن
از شوخی گذشته نظری که میخواستی بنویسی یادت نره
اینکه از زمان و مکان با خبر شدی
هی رفیق با توام نظر تو بنویس
بنویس دیگه نخند
بنوییییییییییییییییییییییییییییییییس
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
سلامی دیگر
بالاخره بعد از روزها انتظار ۳ آبان نزدیک شد و کمتر از ۵روز دیگر دیدارها تازه خواهد شد.
امیدوارم همه با برنامه ریزی بتوانیم در این روز در رامسر حضور یابیم و روزی خاطره انگیز را رقم نهیم.
به امید دیدار
بدرود
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
محمد اقا یادت به خیر.... نیستی !!

پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
یادی دوباره

امیر و بهمن مصطفی و آرش -زمستان ۸۶تهران هتل هما
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
به یاد دوستمون علی محمد
انسان بودن بدون نمك و فلفل
يكي از مجروحین جنگ كه پس از مجروح شدن به علت وضع وخيمش به ايتاليا اعزام شده بود و در يكي از بيمارستانهاي شهر رم به مداوا مشغول بود. از قضا متوجه ميشود كه خانم پرستاري كه از او مراقبت مي كند نام خانوادگي اش "مالديني" است ابتدا تصور ميكند كه تشابه اسمي باشد اما در نهايت از او سوال ميكند كه آيا با پائولو مالديني ستاره شهير تيم ميلان ايتاليا نسبتي دارد ؟
.... و خانم پرستار در پاسخ مي گويد :كه پائولو مالديني برادر وي مي باشد ، دوست جانباز نيز در حالي كه بسيار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش مي كند كه اگر ممكن است عكسي از پائولو مالديني برايش به يادگار بياورد و خانم پرستار قول مي دهد كه برايش تهيه كند صبح روز بعد دوست جانباز هنگامي كه از خواب بيدار مي شود كنار تخت خود مالديني را مي بيند كه با يك دسته گل به انتظار بيدار شدنش نشسته است....
مالديني از شهر ميلان واقع در شمال غربي ايتاليا به شهر رم واقع در مركز كشور ايتاليا كه فاصله اي حدودا ششصد كيلومتري دارد آمده تا از اين جانباز جنگي كه خواستار داشتن عكس يادگاري اوست عيادت كند .
برگرفته از خبرگزاري پارس

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
تکه ای از زندگی
« اگر تکه ای از زندگی می ماند کمتر می خوابیدم وبیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمهایمان را بر هم می گذاریم ۶۰ ثانیه نور را از دست می دهیم .هنگامی که دیگران می ایستند من راه می رفتم وهنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم واز خوردن یک بستنی لذت می بردم.اگر تکه ای زندگی به من ارزانی می شد لباسی ساده بر تن می کردم نخست به خورشید چشم می دوختم وسپس روحم را عریان می کردم.اگر دل در سینه ام همچنان می تپید ؛نفرتم را بر یخ می نوشتم وطلوع آفتاب را انتظار می کشیدم.»
«روی ستارگان با رویاهای ونگوگ شعر را نقاشی می کردم وبا صدای دلنشین ترانه ای عاشقانه به ماه هدیه می کردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهایشان وبوسه گلبرگهایشان درجانم بنشیند.اگر تکه ای زندگی داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد؛بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستتان دارم. چنان که همه مردان وزنان باورم کنند.اگر تکه ای زندگی داشتم در کمند عشق زندگی می کردم.به انسانها نشان می دادم که دراشتباهند که گمان می کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند.
آنها نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند! به هرکودکی دو بال می دادم ورهایشان می کردم تا خود پرواز را بیاموزند.به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی سر می رسد.»
از وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
باران دالخانی
درراستای نگرانی اقا مهدی از بارانی بودن روز دیدار :
سهراب میگه :
چشمهارا باید شست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
باهمه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را
زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
**************
یه عزیز غریبه ای هم میگه :
رنگین کمان پاداش کسانیست
که تا آخرین لحظه زیر باران میمانند ...
**************
مشیری هم میگه :
با تب تنهایی جانکاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
شرمسار از مهربانی های او
می روم همراه باران کو به کو
چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است
چشم دل وا می کنم
قصه ی یک قطره ی باران را تماشا می کنم:
قطره ها چشم انتظاران هم اند
چون به هم پیوست جان ها بی غمند
چون رسد هر قطره گوید:" دوست! دوست ..."
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهرورزان همرهی!
با تب تنهایی جانکاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
سیل غم در سینه غوغا می کند
قطره ی دل میل دریا می کند
قطره ی تنها کجا , دریا کجا
دور ماندم از رفیقان تا کجا
همدلی کو ؟ تا شوم همراه او
سر نهم هر جا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره بسوی روشنایی ها بریم
می روم شاید کسی پیدا شود
بی تو کی این قطره ی دل , دریا شود؟

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
یه جمله ی جالب ( 2 )
درد را از هر سو نوشتم درد بود
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
یه جمله ی جالب ( 1 )
همه ی بی بی ها یه روز نی نی بودند
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
من دلم بازی می خواهد؛ تو چطور ؟
چهارشنبه ۱۷ مهر روز جهانی کودک بود. به همین خاطر مهد کودک سابق پسرم محمد امین که پیش دبستانی میره ؛ ایشان و ما را به جشنی بدین مناسبت در روز جمعه دعوت کرد .
جشن زیبائی بدون هیچ هزینه ی اضافی و با استفاده از امکانات موجود در مهد کودک. تقریبا تمام پدر و مادرهای مهد کودکی ها آمده بودند.فضای مسرت بخشی که چند ساعتی بطول انجامید. در این جشن مطلبی را به خانواده ها دادند که بهانه ی نوشتن شده است. متن زیر بدون هیچ توضیح اضافه ای از آن برگه برایتان درج می شود.
وقتی که بچه بودم
همیشه می گفتی ؛ بازی نکن
بازی کار احمقانه ای است
جای آن کاری یاد بگیر
برای همین من هرگز هیچ بازی ای یاد نگرفتم
و همیشه بازنده بودم
حالا هم که بزرگ شده ام خودم را به باختن می زنم
چون بزرگ هستم
و دیگر برد و باخت برایم مهم نیست
من به بازی ها اهمیت ندادم
اما تو دادی
تو با همین بازی
مرا سوسک کردی
مگس کردی
مرا برده ی خودت کردی
وبعد به من دستور دادی که چه کنم
چون تو بازی را بلد بودی
و نگذاشتی که من هم یاد بگیرم
پس حالا بیا تا آخر بازی کنیم
تو نقش کسی که دستور می دهد
و من نقش کودک احمقی
که فقط گوش می دهد
و همه ی دستورات تو را غلط می فهمد
و کاری را که تو می خواهیخلافش را انجام می دهد
تو هی داد می کشی
من هی می خندم
این فقط یک بازی است
یک بازی کودکانه برای خندیدن
چرا گلویت را پاره می کنی ؟
من باید کارهای احمقانه کنماین فقط یک بازی است
همان بازی که وقتی بچه بودیم
آرزویش را به دلم گذاشتی
وگفتی نکن کار احمقانه ایست
حالا یک چیز دیگر بگو
یک دستور دیگر بده
تا من درست خلافش را انجام دهم
بگو کاری پیدا کن
تا من همه ی عمر بخوابم و هیچ کاری نکنم
بگو خانه را مرتب کن
تا من خانه ات را به آتش بکشم
بگو مودب باش
تا من چشمهایم را ببندم و بمیرم
بگو می خواهی زندگی کنی
تا پدرت را دربیاورم و نگذارم
بگو زود باش
من دلم بازی می خواهد؛ تو چطور ؟
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
دست کودکیت را رها مکن
چهارشنبه ۱۷ مهر روز جهانی کودک بود. به همین خاطر مهد کودک سابق پسرم محمد امین که پیش دبستانی میره ؛ ایشان و ما را به جشنی بدین مناسبت در روز جمعه دعوت کرد .
جشن زیبائی بدون هیچ هزینه ی اضافی و با استفاده از امکانات موجود در مهد کودک. تقریبا تمام پدر و مادرهای مهد کودکی ها آمده بودند.فضای مسرت بخشی که چند ساعتی بطول انجامید. در این جشن مطلبی را به خانواده ها دادند که بهانه ی نوشتن شده است. متن زیر بدون هیچ توضیح اضافه ای از آن برگه برایتان درج می شود
.هرچقدر می خواهی زندگی کن ولی
دست کودکیت را رها مکن
.مبادا تنها بمانی.
مبادا دیگر نتوانی سرت را روی شانه ی مادر بگذاری .
مبادا دوستانت را از تو بگیرند؛ گل های قالی و خدا را.
دست کودکیت را رها مکن
که پروانه ها؛ تنها زبان او را می فهمند و به سلام او جواب می دهند.دست کودکیت را رها مکن
؛مبادا آدم بزرگ شوی . یک آدم بزرگ تنها. مثل همه ی آدم بزرگ ها
دست کودکیت را رها مکن
؛بگذار همیشه با تو باشد. از سر و کولت بالا برود ؛ شیطنت کند . دست تورا به این سو و آن سو بکشد؛
بگذار برای هر چیز بهانه بگیرد ؛ برای اسباب بازی ؛ توپ ؛ مهربانی.
بزرگ شدن را دوست داشته باش ولی
دست کودکیت را رها مکن
؛ که یک روز پشیمان می شوی . مثل همه ی آدم بزرگ ها.مبادا لبخند بچه ها را جدی بگیری ؛
مبادا به گریه ی بچه ها بخندی ؛
مبادا دل کودکیت را بشکنی ؛
مبادا کاری کنی که دست تو را رها کند ؛
خیابانها شلوغه ؛ مبادا در رفت و آمد آمد تکراری آدم ها ؛ کودکیت را گم کنی و برای همیشه آدم بزرگ شوی.
هرچقدر می خواهی زندگی کن ولی
دست کودکیت را رها مکن
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
نماهایی از مسیر و میعادگاهمون در سوم ابان انشا ا...فقط خدا کنه هوا به همین خوبی باشه و یا اگه ابری شد مه حسابی داشته باشه

http://i38.tinypic.com/34t7rye.jpg


http://i36.tinypic.com/2r5dfnm.jpg
http://i36.tinypic.com/j6mo3q.jpg

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
پنجره
یکی قشنگی منظره رو میبینه
یکی کثیفی پنجره رو ..
این تویی که تصمیم می گیری چی ببینی
همیشه قشنگ ببین
حتی از پشت پنجره ی کثیف

دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
یاد یاران
سلام
جا داره از محمد اقا که چندیه به دلیل مشغله مطلب نمینویسه یادی بکنیم هر جا هست به سلامت باشه همینطور کتابتی عزیز که جای عکسهای قشنگش خالیه و آقا بصیر که معلوم نیست چرا؟؟
دیروز برام یه اس ام اسک !!!(پیامک )اومد دیدم قشنگه گفتم بچسبونم پای تابلو :
"سنگ در برکه می اندازم و
با همین سنگ زدن
ماه بهم می ریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی
در آب
ماه را
میشود از حافظه ی آب گرفت ....؟


