تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

یکشنبه هفتم مهر 1387

تجدید میثاق

تجدید میثاق دوستی به شیوه ی فیلمهای هندی

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

واسه تهرونیها!

و اینهم برای همه ی بروبچی که بچه تهرون شدن و وقت ندارن مطلب بنویسند

نمایی از تهران کاشکی هواش همش به این تمیزی بود 

اینهم نمایی قدیمی از میدون توپخونه

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

اینهم به خاطر آقا بهروز

یکی از بناهای قدیمی در ابهر به نام آرامگاه  پیر احمد زهرنوش در قسمت جنوبی ابهر انتهای خیابان ۱۷شهریور که ساخت آن به قرن ششم تا هشتم نسبت داده میشود (چون اقا بهروز کمتر وقت میکنه فضولی کردم ببخشید )

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

به یاد حسین حسن نژاد عزیز

اینهم نمایی از بلندیهای شهر ازنا که حسین اقا اونجا آشیونه ی عشقشو بنا کرده

خودمانیم خوجور جا دریه وچه

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

از طرف آرش

سلام

از اونجا که کامپیوتر آرش عزیز خرابه و نمیتونه حضور مداومشو ادامه بده برای اینکه جاش خالی نباشه با اجازه اش یه مطلبی که اول بهمن ماه ۸۶نوشته بود از ارشیو گرفته اینجا کپی میکنم  به همراه یه عکس از ورزشگاه دورتموند که نزدیک محل سکونت آرش باید باشه :

ممنون دوشنبه یکم بهمن 1386 11:11 بعد از ظهر

من از تمام دوستانی که با وجود مشغله زیاد در جهت بهبود سایت تلاش میکنند صمیمانه تشکر میکنم و امیدوارم که تلاش این عزیزان روز به روز نتیجه بهتری بده .

ممنون دوستان

آرش

نوشته شده توسط آرش رحیمیان 
 
نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم مهر 1387

عذر تقصیر

سلام دوستان

مطلب آقا سعید و پیام های دوستان رو خوندم.

کلی خجالت کشیدم. وبلافاصله به آقا سعید تلفن کردم.

راستش ما چهارشنبه غروب  پنج شنبه و جمعه ی هفته ی قبل رامسر بودیم. چهار شنبه پدرخانمم احیا داشت و جمعه مادرم.

هماهنگ کردم با آقا سعید که پنج شنبه ببینمش   متاسفانه عصر دوستان نذاشتند طبق برنامه عمل کنم و متاسفانه در این نشست ها فرصت تلفن زدن هم نبود. جمعه صبح تا عصر ساعت ۱۶ مشغول کاری بودم اما بعد از آن بارها تماس گرفتم و متاسفانه همراه سعید آقا جواب نداد و بعد از اون هم که اومدیم تهران.

از این بابت از سعید و همه ی دوستان خصوصا همسر محترم سعید و دختر گلش که منتظر اومدن ما بودند صمیمانه پوزش می طلبم.

راستش اونقدر کارهای متفرقه در اون دو روز روی داد که خانمم عصبانی شد و گفت دیگه رامسر نمیام. چون هر وقت رامسر میایم تو وقت نداری.

بدین خاطر سفر عید فطر به رامسر در راستای تحریم گردشگری همسرم در رامسر نمی توانم باشم.

از محمد آقا بابت این موضوع عذرخواهی می کنم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 9:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مهر 1387

سریالهای ماه رمضان امسال !

من پس از سالها نیامدن موقع افطار بخاطر مشغله کاری امسال تقریبا همه روزها رو اومدم خونه ُاولین دلیلش این بود که الان کمتر به مجله سر می زنم و کارها روتین شده بعدش هم اینکه احمدی نژاد به هر که بد کرده باشه (مراجعین و مردم و ...) برای کارمندها بد نشده چون ۹ صبح می رن ساعت دو هم از سر کار برمی گردن ! اما یک چیزی امسال ازار دهنده بود و اون سریالهای آشغال تلویزیونه !!

چون هیچ علاقه ای به دیدن اونا ندارم تقریبا تمامی وقت بعد از افطار  رو توی اتاق خودم بودم و با کامپیوتر روشن و اینترنت و یا درازکشیده ! در رو هم می بندم که صدایی رو نشنوم ! البته یک حسن داشت که کارهام رو انجام می دادم  وقت بیشتری داشتم تا به سایت ها سر بزنم  البته امید وارم کسی به درد من گرفتار نشه !

نوشته شده توسط بهمن برزگر در 11:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مهر 1387

یادم آید روز باران

یادم آید روز باران ...

http://i33.tinypic.com/2qkv2ae.jpg

http://i37.tinypic.com/30hqaew.jpg

http://i33.tinypic.com/15q9ogz.jpg

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

سلام

جای همه تون خالی امروز (جمعه۵/۷/۸۷)باکتابتی عزیز رفتیم دالیخانی ...جنگل و باران ریز و مه غلیظ و یه دنیا نشاط و زندگی و این هم چند تصویر تقدیم شما که از این لذت بی بهره نباشید

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

اطلاعیه

دوستان

کامبیوتر شخصی من در خانه خراب شده و تا اطلاع بعدی من نمی تونم  باایمیل و ... کار کنم.

در محل کار وقت برای اینترنت محدود هست .در نیم ساعت نهار فقط میتونم سری به اینترنت بزنم.به وبلاک سر میزنم ولی وقت برای نوشتن نیست.

ممنون از شما دوستان

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 3:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

شباهتهای تهران وامریکا

1- عمر کشور امریکا 300 سال است ، تهران هم تقریبا همین جور

2- امریکایی ها دنیا را دو تکه می دانند ، امریکا + باقی دنیا ، تهرانی ها هم ایران را دو تکه می دانند ، تهران و باقی ایران

3- امریکا و مردمش کاملا با چیزی که در تلویزیون می بینید تفاوت دارند ، تهرانی ها هم همین جور

4- امریکایی ها حاضرند بمیرند ولی موجودی حساب (های) بانکی شان لو نرود ، تهرانی ها هم همین جور

5- امریکایی ها در حقیقت همه از بیرون امریکا آمده اند ولی با این وجود خودشان را از مردم بیرون امریکا بهتر و بالاتر می دانند ، تهرانی ها هم همین جور

6- هم امریکایی ها و هم تهرانی ها هر جا که پول باشد آنجا هستند ...

7- نه امریکایی ها نه تهرانی ها دوست ندارند برای لباس پول خرج کنند ولی بیشتر آنها این کار را می کنند ...

8- هم امریکایی ها و هم تهرانی ها لهجه خودشان رو زیبا تر از دیگران می دانند ...

9- هم امریکایی ها هم تهرانی ها اصولا آدم های آرام و ساکتی هستند ولی گاهی به خاطر حرف این و اون در رو در وایستی می افتند و ممکن است یکی دو تا آدم بکشند ...

10- نه امریکایی ها نه تهرانی ها هیچ کدام به سلامتی شان اهمیت نمی دهند ...

11- هم امریکایی ها و هم تهرانی ها روزی 18 ساعت کار می کنند ولی در همین حال بیشتر از دیگران تفریح می کنند و همین موجب شگفتی (و حسودی) دیگران می شه ...


12- اصولا معامله با امریکایی ها و تهرانی ها کار خوشایندی نیست ولی گریزی هم برای این کار نیست ...

13- امریکایی ها اگر در کاری موفق نشوند ، اهمیت آن کار را پایین می آورند تا زیاد 3 نشود ، تهرانی ها هم همین جور (نمونه برای روشن شدن : قبولی در کنکور ، ترافیک ، آلودگی هوا ، اول شدن در لیگ برتر ووو )

14- هم امریکایی ها هم تهرانی ها آهنگ گوش نمی کنند مگر با آحرین صدای ممکن ...

15- امریکایی ها آدم های مودب رو مسخره می کنند و بزن بهادر ها را حسابی دوست دارند ولی در همین حال بیشتر دانشمند های دنیا در امریکا زندگی می کنند ، تهرانی هم کم و بیش همین جور ...

16- تهران بین شهرهای ایران و امریکا بین کشورهای دنیا هر دو بالاترین میزان تولید آلودگی هوا را دارند ولی به روی خودشان نمی آورند ...

17- امریکایی ها و تهرانی ها هیچگاه چیزی نمی گویند مگر اینکه پول و پله ای در کار باشد ...

18- هم امریکایی ها هم تهرانی ها آرزو دارند دست کم برای یک بار در پمپ بنزین سیگار بکشند .

19- هم امریکایی ها هم تهرانی ها تنها به دو دلیل ممکن است کتاب بخوانند ، اجبار یا سنت شکنی ...

20- تهران و امریکا هر دو زیبا هستند ولی این زیبایی به چشم مردمشان نمی آید.

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:20 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

ترکه يه ماشين مي خره که فرمونش سمت راست بوده بهش ميگن ماشينت چطوره ؟ ميگه خوبه فقط نمي دونم چرا هر وقت تف ميندازم مي افته روي زنم؟؟؟؟

زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت زيبا و يا هيکل متنا سبم؟مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش مي ندازه و ميگه از اعتماد به نفست

کره الاغی با حسرت از باباش میپرسه:بابایی الاغا هم زن میگیرن؟باباش میگه آره پسرم اتفاقا تو دنیا فقط الاغا زن میگیرن

از چارلي چاپلين هنر پيشه معروف سينما پرسيدند : آيا شما از زنهاي پرچانه و وراج خوشتان مي آيد ؟ چاپلين خنديد و جواب داد : مگر شما نمونه ديگري هم ميشناسيد ؟

لره زنشو بدجوری می زده، ازش می پرسن چی کار کرده که می زنیش؟ می گه اگه می دونستم که می کشتمش!

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

نکته2

قبل از ازدواج

مرد: آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم.
زن: ميخواهى من از پيشت برم؟
مرد: نه! فكرش را هم نكن.
زن: منو دوست داري؟
مرد: البته!
زن: آيا تا حالا به من خيانت كردي؟
مرد: نه! چرا چنين سوالى ميكني؟
زن: منو مسافرت ميبري؟
مرد: مرتب!
زن: آيا منو ميزني؟
مرد: به هيچ‎ ‎وجه! من از اين آدما نيستم!
زن: ميتونم بهت اعتماد كنم؟

بعد از ازدواج
همين متن را اين دفعه از پائين به بالا
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:3 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم مهر 1387

جوک تکرارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

-مهمه كه بتوني دختري رو پيدا كني كه باباش پولدار باشه، دختري كه خوش تيپ باشه، دختري كه دوستت داشته باشه............ ......... ......... . ولي مهم تر از همه اينه كه اين 3 تا دختر نبايد همديگر رو بشناسن

-از ترکه مي‌پرسن: شما كجاي تهران مي‌شينيد؟ مي‌گه: هرجا كه خسته شيم!...

به ترکه مي گن با سويس جمله بساز ميگه : من ديگه با هيچي جمله نمي سازم شما داريد از ترک بودن من سويستفاده ميکنيد

زنه 200 سال عمر کرده بود ، بهش می گن مادر تو این سن چه آرزوئی داری؟ می گه : ننه 6 سال دیگه عمر کنم بشم 206 بیفتم زیر پا جوونا

 لره ديش ماهوارشو مي‌ذاره روي پشت بوم، روش مي‌نويسه: کولر

يك ضرب المثل رشتي هست که ميگه رسيدي خونه بزن تو گوش زنت تو نميدوني براي چي زدي ولي اون ميدونه براي چي خورده


از رشتيه ميپرسن: از زنت ميترسي؟ ميگه: من؟! ...مـــن؟! ...مـــــن؟! ...عين سگ!!! 

به رشتيه ميگن تو به زندگي پس از مرگ اعتقاد داري ؟ ميگه 100% آخه من خودم 2 سال بعد از مرگ پدرم به دنيا اومدم

رشتيه كتك ميخوره ميگه :بزار پسر بزرگم بياد، حسابتونو ميرسه شما حريف كردا نمي شين !!!

قزوينيه ميره نماز جمعه ، سر سجده اشتباها از همه زودتر بلند ميشه. ميگه: خدايا من براي 2 ركعت نماز لايق اين همه پاداش نيستم

توي قزوين قيمت يك ساعت بازي بيليارد 150 تومان است ولي قيمت يك ساعت تماشاي بازي بيليارد 3500 تومان!

طرف عروسي ميكنه، هفته بعد دست خانوم رو ميگيره ميبره دكتر ، ميگه: اقاي دكتر ما بچه دار نميشيم!! دكتره ميپرسه: چند وقته ازدواج كردين؟ طرف ميگه: يك هفته است!! دكتره شاكي ميشه، ميگه: داداش من، اين زنه ، مايكرووِيو كه نيست

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1387

گنجشک و خدا

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.
 تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1387

فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 
 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1387

نکته

ضرب المثل آقایان

مردن برای زنی که عاشقش هستی، از زندگی با اون آسونتره.
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1387

نقاط حساس

جزیره  کیش خیلی زیبا است.

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم مهر 1387

حکایت

حکایت زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ­ای کوچک زندگی می­کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می­کرد و با او به راز و نیاز می­پرداخت.. روزی خداوند پس از سال­ها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه ­اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباس­های مندرس و پاره ­اش پشت در ایستاده بود، کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب­ آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد. زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه­ ای پشت در بود. پسرک لباس کهنه ­ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می ­لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می­کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پیش رفت و در را باز کرد...
پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود. پاهای پیرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود. زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت:
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ­ات راه ندادی!

 

 

خداوند روزی چند بار به دیدار شما می آید؟

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 1:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مهر 1387

خواب و درد دل

سلام دوستان

دیشب یه خواب جالبی دیدم که دلم نیومد نگم البته میتونه استارت یه برنامه ی جالبتر باشه : دیشب خواب دیدم که عده ای از بچه های خودمون حدود ۱۰-۱۲نفر از همکلاسیها برنامه گذاشتیم به اتفاق اقای نوری توی همون کلاس چهارم نشستیم و بگو بخند ...عباس اقا هم شروع کرد به تدریس مبحثی از ریاضی!!! .البته حسین برارجانپور هم با ما بود -ماکه میگم منظور همین بچه هاییست که تو وبلاگیم و مینویسیم و نظر میدیم- ای کاش سه ابان جمعه نبود تا یه برنامه ی اینچنینی میذاشتیم و توی همون کلاس عکس و فیلمی می گرفتیم

مطلب دیگه اینکه دقت کردین اقا مجتبی وقتی نقاط مرتبطشو تحریک میکنی سریع حضور پیدا میکنه

ای کاش حضورش داوطلبانه بود ....بازم شکر

مطلب دیگه اینکه یه گلایه دارم از اقا مهدی ...البته ۷-۸ روز خواستم چیزی نگم ولی نشد البته از اینکه اینجا به صورت عمومی مطرح میکنم ببخشید :هفته قبل سر کار بودم اقا مهدی زنگ زد کجایی من رامسرم همدیگه رو ببینیم .گفتم امدم رامسر زنگ میزنم .ساعت ۱۴:۳۰زنگ زدم گفت من میرم کسی رو ببینم بعد میام ..اقا من هم مشتاق دیدار برنامه ی بیرون رفتنمون رو که قرار بود خونه ی یکی از بچه ها برویم با خانواده لغو کردم و اماده و مهیای دیدار تا ساعت ۱۹منتظر اقا مهدی و خانواده اش ولی ....!

دخترم هم از بس ذوق عمو مهدی رو داشت تا ساعت ۲۳از من می پرسید عمو مهدی اومد ؟؟؟

با توجه به اینکه سری قبل هم اقا مهدی مارو منتظر دیدارش گذاشت و تو خماری موندیم خیلی متاثر شدم . با خودم گفتم شاید دوست نداره بیاد 

بعد گفتم اگه نمی خواست که ظهر زنگ نمی زد

خلاصه فردای اون روز هم تا عصر منتظرش بودم اما دریغ از یه تلفن !

عصر فرداش برای جبران ناراحتیم رفتم کافی نت و گوشی رو هم با خودم نبردم چون واقعا برای ترمیم این دلخوری نیاز به گذشت زمان داشتم

حالا که همه چی گذشته و وضع عادی شده خواستم به اقا مهدی بگم سر کار گذاشتن فکر نکنم زیاد جالب باشه ما که از دیدارتون خیلی خوشحال میشیم  شما رو نمی دونم ....!

بگذریم : البته بنده درمورد مهمان همیشه حساس بودم و از این جور سر کار گذاشتنها  خیلی حالمو به هم میریزه ..انشا....با دیدار سوم ابان همه چی روبراه بشه

البته اقا مهدی با چنان لحنی جدی با من صحبت کرد که فکر کردم با مسول حراست ادارمون دارم حرف میزنم و جرات نکردم باهاش اینجوری که تو وبلاگ راحتم راحت صحبت کنم

واسه همین ترجیح دادم اینجا درد دل کنم !!!

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مهر 1387

تفسیری ازسلام

 

 

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست ولی در نماز پایان است شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.

 

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 4:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم مهر 1387

امروزسوم مهرماه.............سی روز دیگه...........................سوم آبان ماه

سلام

دقیقا یک ماه به سوم آبان ماه مونده و امیدوارم که همه با یک برنامه ریزی دقیق بتونیم در این روز در رامسر باشیم و دور هم جمع شیم.

          به امید دیدار         

 

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 1:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

داروخانه پروردگار

 

این لینک جالب چند بار برای من ارسال شده و گفتم که بد نیست که اونو ترجمه کنم.البته رفتم و راجع بهش یکم تحقیقیدم و جالب اینجا بود که یه آقای دکتری به نام Dr. Fuhrman  گفتند که این فقط  یه تشبیه هستش و تمام این مواد غذایی برای کل بدن مفید هستن نه عضو خاصی در هر حال چون دیدم کامنت راجع بهش زیاد بود و اکثرا استقبال کرده بودن گفتم پست امروز رو اختصاص بدم به این مطلب.
 
 

 

هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در  عملکرد چشم میشود.
 

وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چها تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثلقلب هستش که اون هم قرمزه و چها تا بخش مجزا داره.تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه...
 
 

حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.


گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.

 


تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.

ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه. 

آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه..


انجیر پر از دونه هستش که وقتی که رشد میکنه بصورت دوتایی رو درخت آویزونه(تا حالا دقت نکردم).انجیر باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.

Sweet potatoes (نمیدونم فارسیش چی میشه )شبیه لوزلمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.



زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.
 

کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.
 

پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد.

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 1:28 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

شهري زیر زمینی و شگفت انگیز در جزیره کیش

ك شهر زیرزمینی و شگفت انگیز درجزیره کیش با قدمت تاریخی ۲۵۰۰ سال وجود دارد كه قبلا آب شیرین قابل شرب ساکنان اين جزیره را تاْمین می کرده است. شهر کاریز در ارتفاع ۱۶متری زیر زمین قرار دارد. سقف آن ۸ متر ارتفاع و پر از سنگواره، صدف و مرجانهایی است که با نظر کارشناسی ۲۷۰ تا ۵۷۰ میلیون سال قدمت دارد و تک تک آنها شناسایی و دارای شناسنامه رسمی میباشد.
 
 
 
 شهر زیر زمینی واقع در سواحل شمالی کیش
 
 
 
 
 
جریان داشتن آب در کانال‌های 15 رشته قنات قدیمی هوای این شهر را در زیر زمین بسیار خنک میکند
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 1:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مهر 1387

پروفسور حسابی

پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست . بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.


 

 

 




نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 1:5 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مهر 1387

بنال ای سینه هنگام غم آمد*** ببار ای دیده، گاه ماتم آمد

شهادت حضرت علی (ع) را به تمامی شیعیان تسلیت عرض می نمائیم - شب قدر است و طی شد نامه هجر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 1:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مهر 1387

علی جانم علی جانم علی جان

 

   

الهی !

 

چه عزتی فراتر از این که بنده ی تو باشم ؟

 

و چه فخری بالاتر از این که « تو » خدای من باشی ؟

 

تو آنگونه خدایی هستی که من دوست دارم ،

 

پس از من آن بنده ای را بساز که تو دوست داری !

 

گوشه ای از مناجات حضرت علی (ع)

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 1:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مهر 1387

علی جانم علی جانم علی جان

 

   

الهی !

 

چه عزتی فراتر از این که بنده ی تو باشم ؟

 

و چه فخری بالاتر از این که « تو » خدای من باشی ؟

 

تو آنگونه خدایی هستی که من دوست دارم ،

 

پس از من آن بنده ای را بساز که تو دوست داری !

 

گوشه ای از مناجات حضرت علی (ع)

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 1:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •