تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

شنبه سی ام شهریور 1387

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

روزجهانی کودک

روز جهانی کودک بر تمامی کودکان جهان مبارک باد

باز باران با ترانه       با گوهرهای فراوان

میخورد بر بام خانه    یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین   خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان    کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم     نرم و نازک     چسب و چابک

با دو پای کودکانه    میدویدم همچو آهو

می پریدم از لب جوی    دور میگشتم زخانه

میشنیدم از پرنده     داستانهای نهانی

از لب باد وزنده     رازهای زندگانی  

بس گوارا بودباران      وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهرفشانی

رازهای جاودانی      پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من     پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره    خواه روشن

هست زیبا    هست زیبا    هست زیبا

 

تقدیم به همه کودکان ایران و عزیزانی که یک روزی کودک بودند و این شعر رو در مدرسه خوندند و در خاطر خود حفظ کردند.

شاد و سربلند باشید

ارادتمند همه شما آرش

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 4:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

 

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 2:9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

 

مسابقه فوتبال پارا المپيك پكن و مسابقه بين تيم هاي ايران و ايرلند بود و وقتي بند كفش يكي از بازيكن هاي ايراني باز شد و داور ميدونست كه بازيكن قادر به بستن بند كفشش نيست بازي متوقف شد و داور خودش زانو زد و بند كفش رو بست .

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

تصاویر رجال ایرانی بر صفحه ی روئی مجله ی تایم

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

برترین شناگر جهان و داستانی از دکتر شریعتی


سلامتی بزرگترین نعمت هست که خیلی از ما قدرش رو نمیدونیم

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».





















نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 10:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

آن که عاشق است دعا می کند

  
  بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمین به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
 
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعۀ چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش که چه نمکین بود و چشمهایش که چه برقی می زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چقدر گل داشت.. چای، خوش طعم بود .
 
 پس حتماً آن دختر چایکار عاشق بوده و
 آن که عاشق است، دلشوره دارد و آنکه دلشوره دارد، دعا می کند
 
 و
 
آنکه دعا می کندحتماً خدایی دارد.
 
پس دختر چایکار خدایی داشت.
 
 
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان و تا آن کوه بلند و آن روستای دور
 
 و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروسخوان راهی می شد و تنها بود و چشم می دوخت به دوردستها و نی می زد و سوز دل داشت.
 
 و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتماً عاشق است
 
و
 
آن که عاشق است دعا می کند و آن که دعا می کند و ان که دعا می کند، حتماً خدایی دارد.
 
پس چوپان خدایی داشت.
 
دست بر دستۀ صندلی اش گذاشت. دست بر حافظۀ چوب. و چوب ، نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و
 
درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد.
 
 و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
 
و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است و آن که امید دارد، حتماً عاشق است
 
 و  
آن که عاشق است، دعا می کند و آن که دعا می کند حتماً خدایی دارد.
 
پس دهقان خدایی داشت.
 
  ****
 و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید، با خود گفت:
 
 " حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند، پس برای من هم خدایی هست."
 
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است!
 
یا حق ....................التماس دعا
 
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 10:16 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام شهریور 1387

شب قدر

«شب قدر است و طی شد نامه هجر/ سلام هی‌حتی‌مطلع‌الفجر» شاید هیچ كس مثل حافظ به این خوبی شب قدر را تعریف نكرده باشد؛ «طی شدن نامه هجر» سر آمدن زمان دوری. می‌گویند برای بنی‌آدم همیشه فرصت راز و نیاز با خدا هست، اما بعضی وقت‌ها انگار قرار است، صدای ما شنیدنی‌تر شود..

 قرار است حجاب‌های این هفت پرده آسمان كنار بروند تا ما بی‌واسطه‌تر با او سخن بگوییم. تا هر چه دیوار مجازی است، در دلمان پایین بریزیم و فریاد بكشیم: «الغوث، الغوث، خلصنا من النار یارب!» تا صدای استغاثه‌مان را بشنود و ما صدای لبیكش را با همه قلبمان حس كنیم

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 10:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

پاییز می آید

در این خزان جدایی به بوی خاطره ها
شکفته می کنم از نو به دل بهار تورا


برگریزان

برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست

شاخه ی خشک تنم را برگ و باری آرزوست

پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاه

چون چمن هر لحظه دل را رهگذاری آرزوست

شمع جمع خفتگانم، آتشم را کس ندید

خاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست

شوره زار انتظارم درخور ِ گل ها نبود

گو برویاند که دل را نیش خاری آرزوست

تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟

همچو موجم نعره ی دیوانه واری آرزوست

نورِ ماه ‎آسمانم، بسته ی زندان ابر

هر دمم زین بستگی راه فراری آرزوست

مخمل زلف مرا غم نقره دوزی کرد و باز

بازیش با پنجه ی زربخش یاری آرزوست

بی قرارم همچو گـُل در گلشن از جور نسیم

دست گلچین کو؟ که در بزمم قراری آرزوست

داغ ننگی بر جبینِ روشنِ سیمین بزن

زان که او را از تو عمری یادگاری آرزوست.

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

خسته نشديد آقاي مرادي!!

آقای مرادی شما که از گرفتن یک خطای ساده هند در محوطه جریمه عاجزید چگونه مدعی داوری بزرگترین مسابقه لیگ هستید تصور شما در میدان دربی وحشت آور است اگر یک درصد هم آقای عنایت به این موضوع فکر می کرد با داوری شما از همان لحظه به تماس با داوران خارجی فکر کرد
 
آقای مرادی شما همیشه از داوری خود تعریف کرده اید و با زبان بی زبانی خود را همواره بهترین داور ایران خوانده اید بهتر است چند روز فیلمهای داوری خود را مرور کنید تا متوجه شوید لقب بهترین داور ایران توهمی بیش نیست آقای مرادی قضاوت غلط شما تاثیرات بسیار بدی دارد که شاید از آنها غافلید راستی غرور بیش از حد شما اجازه یک معذرت خواهی را به شما نمی دهد .

آقای مرادی حالا بيا اشتباهات خود را در اين چند ساله که در حق پرسپولیس انجام دادی با هم مرور کنيم:

1-فینال جام حذفی دور برگشت بازی پرسپولیس- سپاهان در شهر اصفهان : در وقت عادی بازی 1-1 مساوی دنبال میشود در دقیقه 120 احسان خرسندی مهاجم پرسپولیس در آستانه تک به تک با آرمناک پطروسیان دروازبان سپاهان است که هادی عقیلی از پشت آن رو هل میدهد و آن را درو می کند در حالی که درصحنه آهسته کامل خطا این بازیکن آشکار بود از پنالتی به نفع پرسپولیس چشم پوشی می کند در این بازی پرسپولیس در ضربات پنالتی بازی را به سپاهان واگذار می کند.

 2- مصطفي دنيزلي برنامه خاصي براي مهار شماره 9 دارد، مس ميهمان جديد ليگ‌برتر است و صابر ميرقرباني يك استعداد بكر از اين‌رو پيرمرد ناكام ترك در كرمان پژمان نوري را مامور مهار ميرقرباني مي‌كند: «پژمان، اجازه چرخيدن نده، اگر خواست فرار كند، فوري خطا كن.» از آن‌طرف نادر دست‌نشان هم چشم به ساق‌هاي جوان 21 ساله دارد، اما مي‌داند كه در اين بازي از خطاي پنالتي خبري نخواهد بود: «وقتي فهميدم مسعود مرادي، داور است، به بازيكنانم گفتم كه توقع پنالتي نداشته باشند.» پس از بازي فصل قبل مقابل سرخپوشان در تهران، دست‌نشان آشكارا آمادگي بدني مرادي را زير سوال برده بود: «شكم آقاي داور از شكم من هم بزرگ‌تر است.» بازي به دقيقه 70 رسيده كه توپ در يك ضدحمله به ميرقرباني مي‌رسد، شماره 9 در كمتر از 30 ثانيه چندين‌بار مسيرش را عوض مي‌كند تا عملا از كمند دفاعي نوري بگذرد، اما هنوز چندمتري از محوطه جريمه را پشت‌سر نگذاشته كه با خطاي نوري نقش بر زمين مي‌شود، اما مسعود مرادي راي به ادامه بازي مي‌دهد؛ آنهايي كه در ورزشگاه سليمي‌كيا بودند حتما به ياد مي‌آورند كه دنيزلي پس از عدم اعلام خطا چگونه به‌سمت دست‌نشان آمد و سرش را به نشانه تاسف تكان داد.
 3- پرسپوليس قطبي عازم كرمان شده تا اولين دوئل امپراتور با ژنرال صورت بگيرد. حسين كعبي برگ برنده قطبي است و آقاي سرمربي اميد زيادي به او دارد. كعبي بايستي فضاي بين پيستون چپ مس و رسول ميرطرقي را از آن خود كند و اين اتفاق در دقيقه 72 مي‌افتد، كعبي در حال رفتن به‌سمت محوطه جريمه مس است كه فرزاد حسين‌خاني از راه مي‌رسد و با يك هل واضح شماره 12 را نقش برزمين مي‌كند، اما اين‌بار نه‌تنها مرادي در سوتش به نشانه پنالتي نمي‌دمد كه كعبي را به‌خاطر تمارض با كارت زرد دوم جريمه و از بازي اخراج مي‌كند.
 4- اتفاق روز پنجشنبه نيازي به توضيح ندارد؛ علي حمودي تلويحا مي‌پذيرد كه دستش را به توپ زده و تصاوير تلويزيوني هم بحث مضحك فاصله كم را منتفي مي‌كنند، اما باز هم مرادي بي‌خيال است و علاقه‌اي به گرفتن ضربه پنالتي ندارد.
 
5- مس و پرسپوليس تا به حال پنج بار با هم بازي كرده‌اند كه در سه تاي آنها مسعود مرادي داور بازي بوده و جالب اينكه در هر سه هم يك ضربه پنالتي واضح از نظر او دور مانده است. پس آقاي داور 60 درصد نتايج بازي‌هاي اين دو تيم را يك تنه عوض كرده است و اين اثرگذاري واقعا جاي خسته نباشيد دارد


 

نصيرزاده:مرادي هميشه به ضرر پرسپوليس سوت مي‌زند


هروقت بحث اشتباهات داوري به‌وجود مي‌آيد، براي روزنامه‌نگاران و طرفداران فوتبال نظر هيچ كارشناسي به اندازه هوشنگ نصيرزاده مهم نيست و بدون شك بايد گفت كه او از لحاظ اطلاعات حقوقي و قوانين داوري كامل‌ترين كارشناس ايران است. البته برخي معتقدند كه او هميشه منتظر است تا ديگر كارشناسان نظرشان را بدهند تا نظر برعكسي نسبت به آنها داشته باشد ولي نصيرزاده خودش اين موضوع را رد مي‌كند. بعد از قضاوت بحث‌برانگيز مسعود مرادي در بازي پرسپوليس و مس‌كرمان، دوباره نگاه‌ها به‌سمت نصيرزاده رفت و او خيلي شفاف از عملكرد اين داور انتقاد مي‌كند. حتي نصيرزاده در گذشته هم چند بار از قضاوت مرادي ايراد گرفته و مي‌گويند كه مرادي از دست او به‌شدت ناراحت است.
 نصيرزاده در مورد قضاوت مرادي در اين مسابقه حرف‌هايش را اينگونه آغاز مي‌كند: «مرادي به‌دليل تجربياتش در المپيك به عقيده كميته داوران، داور مناسبي براي بازي پرسپوليس و مس بود. او در نيمه‌اول قضاوت مطلوبي داشت، ولي در نيمه‌دوم نتوانست خطاي هند حمودي را پنالتي تشخيص بدهد.»
 نصيرزاده ادامه مي‌دهد: «در تصاوير آهسته مشخص بود كه حمودي حتي مسير توپ را با سر تعقيب كرده و تا لحظه اصابت آن به‌دست راستش كاملا از مسير توپ آگاه بوده و اين در فوتبال هند عمومي تلقي مي‌شود.» نصيرزاده درخصوص اشتباهات متعددي كه مرادي در اين چند سال عليه پرسپوليس انجام داده و حساسيت‌هايي هم كه در اين مورد به‌وجود آمده، مي‌گويد: «او اكثر مسابقات پرسپوليس را قضاوت كرده و معمولا اشتباهات او به ضرر اين تيم تمام شده است، چون اين قضاوت به بازي داربي نزديك بود، او شانس خود را به‌طور كامل از دست داد و شانس ساير داوران ايراني را به حداقل رساند.»
 
كارشناس داوري در مورد صحبت‌هاي حسين هدايتي، رئيس هيات‌مديره پرسپوليس كه گفته حاضر است با هزينه خودش داور خارجي بياورد، مي‌گويد: «اين موضوع بسته به تصميم برگزاركنندگان مسابقات است نه شركت‌كنندگانش. در اين مورد سازمان ليگ و فدراسيون فوتبال تصميم‌گيرنده هستند نه باشگاه‌ها.» نصيرزاده كه همچنان به قضاوت داوران ايراني در ديدار استقلال و پرسپوليس خوشبين نيست، در پايان مي‌گويد: «جرقه استفاده از داوران ايراني در بازي‌هاي حساس ليگ‌برتر را سعيد مظفري‌زاده روشن كرده و احتمالا تنها گزينه كميته داوران براي قضاوت داربي تهران است. البته فكر مي‌كنم به‌خاطر بالا بردن ضريب ايمني ورزشگاه، داور خارجي داربي را قضاوت كند. اگر اين جمله به طعنه يا طنز نباشد، بايد گفت كه سال 1400 شمسي، بهترين زمان براي استفاده از داور ايراني در بازي استقلال و پرسپوليس است
 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 6:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

مثل يه رنگين‌كمون هفت رنگ

روانشناسي رنگ‌ها به عنوان روش درماني در برخي از فرهنگ‌هاي قديمي از جمله مصري‌ها و چيني‌ها استفاده مي‌شده است. اين كار كه گاهي به آن نور درماني يا رنگ‌شناسي نيز گفته مي‌شود هنوز هم به عنوان روش درمان جايگزين مورد استفاده قرار مي‌گيرد.
در اين روش:

 از رنگ قرمز براي تحريك بدن و ذهن و افزايش تمركز استفاده مي‌شود.

 از رنگ زرد براي تحريك اعصاب استفاده مي‌شود.

 از رنگ نارنجي براي بالا بردن سطح انرژي استفاده مي‌شود.

 از رنگ آبي براي كاهش درد و تسكين بيماري استفاده مي‌شود.

 از رنگ نيلي براي تسكين ناراحتي‌هاي پوستي استفاده مي‌شود.
اغلب روانشناسان به رنگ درماني به ديده شك و ترديد مي‌نگرند و مي‌گويند كه درباره تاثيرات احتمالي رنگ‌ها اغراق شده و رنگ‌ها در فرهنگ‌هاي مختلف، معاني متفاوتي دارند. پژوهش‌ها نشان داده‌اند كه در بسياري از موارد تاثيرات رنگ‌ها در تغيير حالت افراد، تاثيراتي زودگذر و موقتي بوده است. براي مثال قرار دادن افراد در اتاق آبي ممكن است در ابتدا احساس آرامش در آنها به وجود آورد اما اين اثر پس از آنكه آنها آرامش‌شان را بازيافتند به تدريج كاهش خواهد يافت.

 روانشناسي رنگ قرمز                   
- رنگ قرمز، رنگ گرمي است كه برانگيزاننده هيجانات قوي مي‌باشد.
- رنگ قرمز، نشانگر عشق، حرارت و صميميت است.
- رنگ قرمز، به وجود آورنده احساس شور و هيجان است.
- رنگ قرمز، تحريك‌كننده احساس خشم و عصبانيت است.

  روانشناسي رنگ سفيد                   
- رنگ سفيد مي‌تواند در انسان احساس فضاي بيشتر به وجود آورد.
- رنگ سفيد معمولا نشانگر سرما، پاكيزگي و آرامش است. اتاقي كه كاملا به رنگ سفيد نقاشي شده باشد ممكن است جادار و بزرگ به نظر آيد اما خالي و سرد است. بيمارستان‌ها و كادر پزشكي از رنگ سفيد براي ايجاد حس پاكيزگي استفاده مي‌كنند.

  روانشناسي رنگ زرد                         
- رنگ زرد، رنگي گرم و شاد است.
- رنگ زرد به دليل مقدار زياد نوري كه منعكس مي‌كند بيشتر از بقيه رنگ‌ها چشم را خسته مي‌كند. استفاده از رنگ زرد براي پس‌زمينه كاغذ يا نمايشگر رايانه مي‌تواند باعث چشم درد يا در حالت‌هاي خاص از دست دادن بينايي گردد.
- رنگ زرد مي‌تواند احساس رنجيدگي و خشم را به وجود آورد. با وجودي كه رنگ زرد به عنوان يك رنگ شاد شناخته مي‌شود اما بيشتر مردم در اتاق‌هاي زرد رنگ، هيجانشان را از دست مي‌دهند و بچه‌ها نيز در اتاق‌هاي زرد رنگ بيشتر گريه مي‌كنند.
- رنگ زرد باعث افزايش سوخت و ساز بدن انسان مي‌گردد.
- چون رنگ زرد از بقيه رنگ‌ها زودتر ديده مي‌شود بيشتر از بقيه براي جلب توجه مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

  روانشناسي رنگ ارغواني               
- رنگ ارغواني نماد وفاداري و ثروت است.
- رنگ ارغواني نشانگر عقل و معنويت است..
- رنگ ارغواني خيلي كم در طبيعت وجود دارد و به همين دليل ممكن است به عنوان نشانه مصنوعي يا غيرعادي بودن در نظر گرفته شود
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 6:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

معجزه رنگها

دانستن نکات زیر درباره استفاده بهینه از رنگ‌ها خالی از فایده نخواهد بود...
 

برای لاغر شدن ، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید. رنگ آبی اشتها را کم می‌کند


  اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید. رنگ سبز
آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد
 
 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را انتخاب کنید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید، رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد
 

اگر از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس ، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید

 

افراد افسرده لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و رنگ زرد را اطراف خود بجویند. رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و مانع افسردگی می‌شود  
 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را به رنگ بنفش درآورید یا از چراغ خواب به رنگ بنفش استفاده کنید. رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است  
 

اگر مشکلی پیش روی شماست، از رنگ نیلی استفاده کنید،

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 6:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

ایلام

امروز داشتم تو اینترنت چرخ میزدم که یهو با یه چیز جالب برخورد کردم. همیشه فکر می کردم که "ایلام" فقط در ایرانه و در غرب کشور. اما با کمال تعجب دیدم که سوئیسی ها هم ایلام دارند، یه دهکده تو سوئیس هست به اسم ILAM (ایلام) .

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 6:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

چقدر خنده داره که...!

 
 ــ چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه فوتبال مثل برق و باد می گذره!

ــ چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

ــ چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

ــ چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
ــ چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از یه رمان عاشقانه آسونه!

ــ چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل یه مسجد یا هیأت تمایل داریم!

ــ چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

ــ چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان افراد مقدس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!

ــ چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

ــ چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

ـــ خنده داره . اینطور نیست؟!

ــ دارید می خندید؟ ... دارید فکر می کنید؟
ــ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدایی دوست داشتنی است.
ــ آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

ــ خنده داره؟ ...... نه ؛ متأسفانه تاسف آوره.

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 12:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

خلاقیت ایرانی

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 12:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

آيا خدا به عبادات ما نياز دارد كه فرمان داده نماز بخوانيم و رو به كعبه بايستيم؟

اگر همه مردم رو به خورشيد خانه بسازند چيزى به خورشيد اضافه نمى‏شود و اگر همه مردم پشت به خورشيد خانه بسازند، چيزى از خورشيد كم نمى‏شود. خورشيد نيازى به مردم ندارد كه رو به او كنند، اين مردم هستند كه براى دريافت نور و گرما بايد خانه‏هاى خود را رو به خورشيد بسازند.
خداوند به عباداتِ مردم نيازى ندارد كه فرمان داده نماز بخوانند. اين مردم هستند كه با رو كردن به او از الطاف خاص الهى برخوردار مى‏شوند و رشد مى‏كنند.
قرآن مى‏فرمايد: اگر همه مردم كافر شوند، ذرّه‏اى در خداوند اثر ندارد، زيرا او از همه انسان‏ها بى‏نياز است. «اِن تكفروا انتم و مَن فى الارض جيمعاً فانّ اللّه لغنىٌّ حميد

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ (۱) مَلِكِ النَّاسِ (۲) إِلهِ النَّاسِ (۳) مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ (٤) الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ (۵) مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ (۶)

به نام خداوند بخشنده مهربان‏

1. بگو: پناه مي‏برم به پروردگار مردم‏،

2. پادشاه مردم‏،

3. معبود مردم‏،

4. از شرّ وسوسه‏گر نهاني‏؛

5. آن كس كه در سينه ‏هاي مردم وسوسه مي‏كند،

6. چه از جنّ و [چه از] انس.

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:47 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

دریاچه طالقان

دریاچه طالقان
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

از حمید مصدق

غزل

 به خلوت بی ماهتاب من بگذر
به شام تار من  ای آفتاب من! بگذر
کنون که دیده ام از دیدن تو محروم است
 فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم
 بیا به پرتو جام شراب من بگذر
اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین
اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر
فروغ روی تو سازد دل مرا روشن
 بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر
 کرم کن و درکلبه ام قدم بگذار
 مرا ببین و به حال خراب من بگذر
تو را که طاقت سوز حمید یک دم نیست
نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر


 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

از احمد شاملو

خروس زری پیرهن پری

قسمت اول ( برای شنیدن فایل صوتی نیاز به برنامه ی Media Player دارید ) Mb 1.4
قسمت دوم ( برای شنیدن فایل صوتی نیاز به برنامه ی Media Player دارید ) Mb 1.1

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387

دکتر شریعتی

 

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن!

در بهشت

 تنها بودن سخت تر از كوير است.

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

جواهرده




نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 7:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

کجایند یاران بی ادعا ؟

سلام

مدتیه از اقا بصیر خبری نیست اگرچه چند وقت پیش دیدمش گفت میخونم ولی نمینویسم

امیدوارم دوباره با حضورش دیده ی همگان رو روشن کنه و مثل زمان تحصیل گوشه گیر و تنها حال نکنه

اقا مجتبی هم که ابروی هرچی نامزد دار وچه ی بابردو .........سعی میکنم با ایشون و مصطفی و بقیه برای ۳ابان نظر خواهی کنم

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 5:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

بانک رامسر

امروز در خبرها خواندم که بانکی به نام بانک رامسر در حال شکل گیری است که نکته جالب آن این بود که مرکز این بانک هم در شهرستان رامسر خواهد بود

اقای دکتر طالبی که مدیر عامل بانک پارسیان بوده این بانک را تاسیس می کند و به خاطر علاقه اش به رامسر مرکز بانک را هم در شهرمان دایر خواهد کرد . به نظرم این خبر خوبی است برای شهر رامسر و همچنین کمک فراوانی است برای توسعه ان زیرا نهادهای مالی یکی از مولفه های اصلی توسعه هر کشور و یا منطقه است

ضمنا در باره نام نویسنده پست ها عرض کنم که آقا بهروز عزیز به نظر می رسه تمامی پستها به نام شما تغییر کرده اون مزاح هم برای این مورد کوچک بوده!

نوشته شده توسط بهمن برزگر در 12:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387

ماندگار

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد

وفقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا میمانند

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

کارمند

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 11:4 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

خطاب به همه ی دوستان

ای همکلاسی دیروز و هم وبلاگی امروز

تورو خدا اینقدر بچه هارو به انتظار نذار همه منتظر نوشته هاو مطلب و عکس و شعر و...تو هستند

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 4:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387

یه پیشنهاد بشر دوستانه

 دوستان سلام

دیدار فارغ التحصیلان ۱۳۶۹ با اساتید خود

با اشاره به اینکه دوستان عزم خود را جزم کرده اند تا در عصر جمعه ی هفته ی دوم آبان در رامسر دور هم باشند.

بد نیست برای قدر دانی و دلجوئی از اساتید گذشته یه برنامه ریزی دوساعته در صبح همان جمعه برای دیدار

 استاد عباس رحیم نوری

 و

 استاد بیژن نعمت اللهی

 انجام بشه.

مطمئن هستم خالی از لطف نبوده و دلشاد کردن این اساتید لحظات شاد ما را دوچندان می کنه.

البته در صورت موافقت دوستان زحمت هماهنگی ساعت دیدار طبق معمول بسیاری از زحمت ها با آقا سعید.

ممنون اگر نظر بدین

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 8:41 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

می دونید آشغالهای رامسر رو کجا تخلیه میکنند!؟

آره این عکسها از مسیر اتصال جاده داله خانی به جواهر ده گرفته شده که کامیونهای حمل آشغالهای رامسر هم از همین مسیر تردد میکنند

خدائی زباله های رامسر چقدر خوش شانسند

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 11:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

سلام به همه دوستان

سیعدجان از زحماتی که میکشی ممنون من هم آمادگی خودم رو برای حضور در برنامه هفته اول آبان اعلام میکنم  ولی خواهش  دارم  که مکان برنامه رو کامل اعلام کنی که بشود برای اون زمان برنامه ریزی کرد 

راستی سعیدجان از موزیک زیبایی که روی سایت گذاشتی ممنون انتخاب زیبا و آرامش بخشی هست

من از الان لحظه شماری برای دیدار مجدد  تمام دوستان قدیمی میکنم                         

نوشته شده توسط امیرآرتنگ در 9:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

میقات 2

سلام دوستان

از اینکه زیاد اظهار نظر میکنم شرمنده

در مورد زمان و مکان دیدارمون :

با توجه به اینکه تعطیلات اول  ابان شامل پنجشنبه و جمعه و شنبه است و اکثر دوستان از نقاط دور میان معمولا پنجشنبه شون به مسیر اومدن میگذره و شنبه رو هم که باید به مسیر برگشت اختصاص بدهند  پس میمونه یه جمعه سوم ابان . ظهر یا عصر بودنش با نظر جمع .این از زمان

حالا مکان :چون درمحیطی کلاسیک مثل هتل بودن اداب دست و پاگیری داره و باید مراعات اطرافتو بکنی از طرفی ما همیشه  با محیط های شهری درگیریم نظرم اینه که به یه محیط باز خارج شهر بریم و جایی مثل جنگل دالخانی خوبه و در حد مناسب هله هوله و خوراکی خانگی یا بازاری ببریم  البته اگه اجازه بدین این قسمتش به عهده ی من باشه تا کمی از حق میزبانی رو به جا بیارم .

درصورت نامساعد بودن هوا و باران شدید مکان به جایی سرپوشیده مثل الاچیق ساحل خیابان  بیست متری(جنب رستوران خلیج ) تغییر پیدا کنه .

البته اینها نظر شخصیه به طور کل من تسلیم نظراکثریت هستم

آوردن خانم بچه هارو هم فراموش نکنید که از اهم واجبات و در راس امورند

منتظر نظرات مساعد دوستان هستم

لحظه ی دیدار نزدیک است

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

یه طنز ماه رمضونی

 

به غضنفر میگن پاشو سحره

میگه ولش بزار بخوابم . بهش بگو بعدا زنگ می زنم

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

دو نیمه زندگی

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم... ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود،  از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن ... روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است ... روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟! هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟!! بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم : همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!!! ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟!    گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟!  گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی ؟!  گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟!   گفتم:نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟!   گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟!!  با درماندگی گفتم: آره....نه...نمی دونم !!!

ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین...

حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم...به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد .

ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟!  جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!!!

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 10:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

میقات

با توجه به اینکه آرش عزیز در هفته ی دوم از اقامتش در ایران میخواد خانواده رو به شهرهای دیگه ببره فکر کنم بهترین زمان باقی مانده برای دیدار دسته جمعی  تعطیلی پایان هفته اول ابان باشه یعنی دوم  و سوم ابان که پنجشنبه و جمعه است البته شنبه چهارم ابان نیز تعطیلی داریم .یعنی از پنج شنبه تا شنبه قابل برنامه ریزیه.

 با توجه  به مدرسه رو بودن بروبچ بیشتر دوستان  فکر کنم وسط هفته کسی جز خودم ازاد نباشه بهر حال اگه دوستان توی برنامه دسته جمعی هم اگه نتونستن حاضر بشن هروقت اومدن رامسر یا به قول شما تهرانیها!!!" شمال" من بی صبرانه منتظر دیدار دل افروز یاران عزیزم هستم اگر چه افضل آن است که آرش عزیز را محور دیدار قراردهیم چون به واسطه ی بعد مسافت رجحان دارد(بزن ادبیات رو )

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 6:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

یه مطلب از شکسپیر

 

یا به اندازه ی آرزوهایتان تلاش کنید

یا به اندازه ی تلاشتان آرزو کنید

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 6:5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

یه طنز

غضنفر  چک میبره بانک ملی .

بانکیه میگه چک سیباس ؟

غضنفر میگه نه چک گردوهای پارساله

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 5:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

موزیک متن وبلاگ

قابل توجه دوستانی که روی سیستمهاشون باند وصله

نظرتون راجع به موسیقی متن وبلاگ که گذاشتم چیه ؟

اجرا میشه یانه؟

خوبه یانه؟

عوض شه یا نه ؟

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 4:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

هتل سعید

سلام دوستان من هفته ی اول دوم سوم چهارم مهر

هفته ی اول دوم سوم چهارم ابان

هفته ی اول دوم سوم چهارم اذر

هفته ی اول دوم سوم چهارم دی

هفته ی اول دوم سوم چهارم بهمن

..

..

.

......

.....

.......

رامسر هستم انشا ا....و  پذیرای همه ی دوستان البته بعضی ها مثل اقا بهروز کلاسشون بالاست و به جز هتل جای دیگه غذا نمی خورن همانطور که سری قبل تا دم در خونمون اومد ولی افتخار نداد بیاد بالا چون تابلوی هتل نداشتیم

در خانه ی ما رونق اگر نیست غذانیست

انجا که غذا نیست برای چی میای ؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 4:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

دیدار

من هفته دوم مهرماه رامسر هستم و خوشحال میشوم دوستان رو زیارت کنم.

 

یا حق....................

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:23 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387

خانه لت سر (سقف چوبی) جواهرده

آخرین منازل از نسل قبلی

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 7:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387

در خدمت دوستان

دوستان عزیز

من هفته اول و دوم ماه آبان در رامسر در خدمت شما هستم دیدن  شما عزیزان مایه خوشحالی من خواهد شد

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 2:30 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

نسیم، نفس خداست

          بارَش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه ی نازکش سنگینی

 می کرد. نفس نفس می زد اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید

 

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد. مورچه

می دانست که نسیم،نَفَس خداست

 

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:

" گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی"

 

!"خدا گفت: " همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای

 

    ،  مورچه گفت: " این منم که گم می شوم. بس که کوچکم

      ." بس که ناچیز، بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نی فهمد

 

."خدا گفت: " اما نقطه سرآغاز هر خطی است

 

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: " من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی.

."من به هیچ چشمی نخواهم آمد

 

."خدا گفت: " چشمی که سزاوار دیدن است همیشه می بیند. چشمهای من همیشه بیناست

 

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت

 

." پس دوباره گفت: "زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم.نبودنم را غمی نیست

 

خدا گفت: "اگر تو نباشی پس چه کسی دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه  رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند. تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار

". این  کارخانه ناتمام است

 

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد.خدا دانه را به سمتش هل داد.هیچ کس اما

نمی دانست که در گوشه ای از خاک،

 

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 8:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

 

بیادداشته باشید هرکاری که انجام دهید نتیجه آن بشماویابه فرزندانتان برمیگردد


 

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
 "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! " "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .
معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"
 سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "
همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد . "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
 بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 8:46 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

حافظه

با سلام خدمت دوستان

 

ماشا الله به حافظه سعید من که یادم نمیاد دیشب چی خوردم ولی

 

سعید اسم همکلاسی های جنگ زده رو هم یادشه  سعید جان به ما

 

هم بگو چه کار کردی که اینقدر این چیزا یادت مونده شاید هم به دلیل استفاده از آب و هوای سالم شمال و وطن هست که این تاثیر رو گذاشته شاید هم فقط من دچار آلزایمر شدم در هر صورت یاد آوری این خاطرات خیلی جالبه من که خاطرات زیادی یادم نمیاد ولی اگه از بچه ها هم کسی این خاطرات تو ذهنش مونده رو کنه ......آرش جان تو بخش نظرات هم مطلب جالبی رو یاد آوری کرده بود که من مدام میگفتم ناخ ...........داره . فکر کنم بهمن یا حسن یادش بیاد ناخ کیه سفری که برای المپیاد با هم به ساری رفته بودیم و خاطرات جالبش

یادم میاد سفر به ساری برای شرکت در المپیاد رو با سرویس کودکان استثنایی آموزش و پرورش رامسر رفته بودیم و در طول مسیر بعضی وقتها از شیشه برای عابرین توی شهرهایی که رد میشدیم حرکاتی را انجام میدادیم جالبه که عابرین هیچ تعجبی نمیکردن چون روی مینی بوسی که ما توش بودیم نوشته بود سرویس کودکان استثنایی !!!

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 5:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

معرفی سایت

— تنها, آرزوهاي برآورده نشدة ماست كه ما را زنده نگاه مي‌دارد.                                                  (رابرت شولز)

óóóó

 

— راه نفوذ در ديگران،  دانستن آرزوهايشان است.   

                                                                                                         (ديل کارنگي)

 

— عاملي كه زندگي را بر انسان غمگين مي‌سازد،  پيري و پايان لذت‌ها نيست،  قطع اميد است. (شكسپير)

 óóóó

 — مردم بدبخت، چاره اي جز اميد ندارند.

                   

óóóó

  

— هر كس به دنبال محال برود، از ممكن هم محروم خواهد شد.

 

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 2:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

اقای معتمد

یکی دیگه از خاطرات دوم دبیرستان این بود که من و محمد حسین برارجانپورکه درشت بودیم اخر مینشستیم یه روز زنگ شیمی که اقای معتمد دبیرش بود(یادش به خیر ادم خوبی بود روح پسرش شاد که از تیزهوشان رامسر بود و یکی دوسال پیش توی سانحه ی اتومبیل در حالیکه میرفت توی یکی از المپیادها شرکت کنه فوت شد  )کورش سروری غایب بود ومن رفتم ردیف سوم بین علی محمد و احمد فضل هاشمی نشستم وسط درس دادن شیطنتم گل کرد و کاریکاتور میکشیدم و جوک میگفتم و هنگامی که معتمد روش به تخته سیاه بود من و علی محمد میخندیدیم  و احمد دوزاریش گاهی دیرتر می افتاد با تاخیر فاز میخندید که یکی از این تاخیرفازها مصادف شد با برگشتن دبیر از تخته سیاه و دید من و علی محمد ساکت نشستیم ولی احمد از خنده گل و گوشش سرخ شده و کمی هم نیشش !!! بازه .معتمد که ادم ارومی بود به جوش اومد و به احمد که تقریبا بی تقصیر بود گفت :تو..........آره تو..

خیلی میخندی پاشو برو ته کلاس بشین !!!!و من وعلی محمد که برای اون سید مظلوم دلمون میسوخت بیشتر خندمون گرفت و از نامردی چیزی نگفتیم .

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 2:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

نقاشی بچگانه

اینهم یه نقاشی که دخترم کشیده به قول اقا مهدی برای خود شیرینی اینجا چسبوندم .درسته قشنگ نیست ولی برای نقاشی با سن ۲سال و  هفت ماه فکر کنم قابل توجه باشه :

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 2:24 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

سعید

سلامی دوباره

برای دوستانی که هنگام کار با وبلاگ گاهی با کلمات انگلیسی مواجه میشن ویا میخوان معنی کلمه ای رو به فارسی بدونن با اجازه یه فرهنگ لغت در انتهای صفحه زیر ساعت جا گذاری کردم شاید به کار اومد البته فکرکنم مورد مصرف عمومی داشته باشه .برای استفاده روی کلمه ی درج شده کلیلک کنید

راستی نظرتون رو هم بگید

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 2:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

خاطره

یکی از خاطرات دوم دبیرستان اومدن یه سری از بچه های تهران بود به کلاسمون که از ترس حملات هوایی عراق به تهران به رامسر اومده بودند یکیشون که بغل دست من نشسته بود اسمش هومن مرتضوی بوده که تیپ بوکسورهاروداشت و تا نیومده از من ادرس شاگرد زرنگهای کلاس و معدلشونو گرفت یکی دیگه هم که خیلی شیطون و بازیگوش بود به نام حاجی نوری بود که بعضی ها روش اسم جانوری کگذاشته بودن از بس که شلوغ بود یکی دیگه هم خوش تیپ بود و پیراهن ابی سیر میپوشید و قیافه اش به اروپاییها میزد دیگری سیاه چرده و سید بود فکر کنم فامیلیش رضوانیان بود که اقای رحیم نوری ازش پرسید توی چه مدرسه ای بودی گفت :البرز ...که جای معتبریه و عباس اقا هم چند وقتی اونجابوده ظاهرا

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 1:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

سخنان کوتاه و مفید

پيروزي، شکست

— اگر در اولين قدم موفق مي‌شديم،  سعي و عمل معنايي نداشت.                      (مترلينگ)

óóóó

— براي پيروزي در زندگي بايد دل به دريا زد اما آن كه دل به دريا مي‌زند بايد يقين داشته باشد در اين بازي چيز چنداني از دست نمي‌دهد.

 óóóó

 — پيروي حق كساني است كه از شكست‌هاي خود درس گرفته‌اند.                    (فرانسيس بيكن)

 óóóó

— گاهي اوقات صلاح ما در اين است كه به مقصود نرسيم،  زيرا مقصود براي ما ضرر دارد. (هانري مور)

 óóóó

 ژ— ما تنها از شكست‌هايمان چيزهايي مي‌آموزيم.

                (كنت بالدينگ)

تجربه*************************************************************

·        تجربه ميوه اي است كه فقط پس از گنديده شدن به دست ما
 مي رسد.

 óóóó

 — آنان كه گذشته را به خاطر نمي‌آورند،  محكوم به تكرار آن اند.                        

óóóó

— هر كس از ديگران عبرت نگيرد،  ديگران از او عبرت خواهند گرفت.          (جرج سانتايانا)

  

— انسان تا از دوزخ عبور نكند ،بهشت را نخواهد چشيد, و تا ناپاكي را پشت سر نگذارد پاكي را نخواهد ديد.

 óóóó

 — به گذشته خود هرگز نمي‌انديشم،مگر آنكه بخواهم از آن نتيجه‌اي بگيرم.                       (نهرو)

óóóó

— به هر طريقي كه بخواهند اين را تفسير كنند،  اين بر خلاف طبيعت است كه يك بچه به يك پيري فرمان بدهد.   (روسو)

óóóó

— درسي كه از سنجاب مي‌آموزيم مفيد است, كه در موقع پرش  شاخه بالا را هدف مي‌گيرد تا به راحتي روي شاخه پايين بنشيند.

óóóó

— كارهاي بزرگ را به كساني مي‌دهند كه توانايي‌شان را در انجام كارهاي كوچك به اثبات رسانده‌اند.  (امرسون)

 — هر روزي كه مي‌گذرد،  درسي از خوبي و بدي به ما مي‌دهد.

 óóóó

 — هميشه در هر كار يك بهترين راه حل وجود دارد،  حتي اگر مسئله تنها آب پز كردن يك تخم‌مرغ باشد.   (امرسون)

تولد، مرگ************************************************************* 

— اگر مي‌خواهيد از شما بد نگويند چنان بنماييد كه مرده‌ايد.

(پرژدا)

óóóó

 — هر چيز مسخره‌اي مرا به خنده مي‌اندازد و اين عادت در مجالس سوگواري برايم اسباب دردسر مي‌شود زيرا سوگواري مخصوص زندگان است نه مردگان.      (چارلز لمب)

 óóóó

 — گريه ما وقت تولد از آن است كه به صحنة بزرگ جنون و حماقت وارد شده‌ايم.            (شكسپير)

 óóóó

 — زنده‌ها  بيش از مرده‌ها به مهرباني نياز دارند.  (جرج آرنولد)

 óóóó

 — اگر مرگ اين است پس چندان جاي نگراني نيست،  واي از اين زندگي!          (ليتون استراچي)

 óóóó

 — اگر مرده‌اي اكنون زنده مي‌شد،  مطمئناً با ديدن شرايط موجود به تابوتش برمي‌گشت.

óóóó

 — امروزه مردم نمي‌ميرند،  بيشتر زنده به گور مي‌شوند.

 óóóó

 — همه آدم ها فکر مي کنند که همه مي ميرند, غير از خودشان.

                                      (ادوارد يانگ)

 — به دنيا آمدن مصيبت بزرگي است, بدتر از آن, موجبات به دنيا آوردن فرد ديگري است.

 óóóó

— گهواره و تابوت انسان به هم متصل است.

 óóóó

 — با نگاهي به تابلوهاي اعلانات در مي يابيم که امروزه
 مرگ هاي دوران جواني چقدر مد شده است.

óóóó

 — بزرگترين لطفي كه خداوند مي‌تواند در حق يك انسان انديشمند بكند اين است که مرگ او را تسريع بخشد.

(رابرت لاند)

óóóó

— تمام انسانها راستگو به دنيا مي‌آيند و دروغگو از دنيا مي‌روند.

                         (هنري ون)

 — سوگواري مناسب انساني است كه پا به اين جهان مي‌گذارد نه آن كه از اين جهان مي‌رود. (مونتسكيو)

óóóó

 — گرانبهاترين انديشه،  انديشه دربارة زندگي‌ است نه مرگ.

                    (اسپينوزا)

 — مرگ, دوست آدم‌هاي خسته است.

 óóóó

— مرگ به سال نگاه نمي‌كند.

óóóó

تواضع، فروتني*********************************************************

 — اخلاق و رفتار انسانهاي بزرگ, از نحوة رفتارشان با كوچكترها مشخص مي‌شود.           (كارلايل)

 

— سازگار بودن معني‌اش اين است كه با ناسازگاري ديگران سازگار باشيم.              (ژول رومن)

óóóó

— توقع احترام از ديگران نداشته باش, تا احترامي كه به تو مي‌گذارند شيرين‌تر جلوه كند. (جواهر لعل نهرو)

óóóó

— وقتي به اندازه من بزرگ باشي،  فروتني مشكل‌ترين كار جهان است.              (كاسيوس كلي)

óóóó

— هر كس توانست خويشتن را مغلوب كند، مسلماً مي‌تواند ديگران را مجذوب خود سازد. (لرد آويبوري)

 — هركس را مي‌بينم از يك حيث بر من برتري دارد،  از اين جهت است كه از هر كس پندي مي‌گيرم و چيزي مي‌آموزم.  (امرسون)

óóóó

— يك انسان فروتن هميشه مورد احترام مردم است, به شرط آنكه خودش اين فضيلت نيكو را به آنان اعلام كرده باشد.

 óóóó

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 1:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •