پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
سه حکایت
مردی به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
مرد اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه مرد مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .
*********************************************************************
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .
*********************************************************************
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم .
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
نتیجه : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
رامسر

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
کمک به پدر

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
ا هی یا
گرفته شده از سایتی که دوست عزیزمون فریدون جان توصیه کرد.
ممنون از ایشان و دیگر دوستان که ما رو همراهی میکنند.
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
مجموعه 69در87
اینهم مجمع بخشی از یاران ۶۹در۸۷با پوزش از کتابتی عزیز و دیگر دوستان که نتونستم عکسشونو جا بدم
(به دلیل کمی وقت بی نظم و کم سلیقه شده انشا ا... سر فرصت بهتر و کاملتر ارائه میشه )

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
با ارزوی قبولی طاعات

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
عکسهای 11/6/87


سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
تشكر از ارسال مطالب خوب دوستان
شروع ماه رمضان و امكان درك يك ماه ديگر براي تمرين خويشتن داري را به همه تبريك مي گويم
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
تبریک ماه رمضان
استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ی ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان.
****
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی گفت
باز آی که دیرینه ی این درگاهی
****
حلول ماه بازگشت به بندگی خالصانه گوارای وجودتان.
****
عزیزان اینک که خوان الهی نرم نرمک گسترده می شود و گاه عاشقی فرامی رسد دعایتان را هر افطار از این حقیر فقیر دریغ مدارید. پیروزباشید و عاشق.
****
این ها پیامک هائی بود که بدستم رسید. شما هم همدیگر را دعا کنید و مرا نیز فراموش نکنید.ماه پربرکت رمضان مبارکتان باد.
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
دوچرخه سواری
بدون شرح
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند،
سلام
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ " "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند .
چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود . به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند. پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود. مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . " همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . " همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . " مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. " سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت:" این همیشه با منه . . . .من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد. " معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
یکشنبه دهم شهریور 1387
علی محمد فضل هاشمی
الان که داشتم تو بخش نظرات تایید نشده دور میزدم دیدم دوست عزیزمون علی محمد نظری نوشته درمورد مطلب دیوارهای شیشه ای کتابتی عزیز که البته این نظر نمیدونم به چه علت تایید نشده مونده بود که من برای اطلاع دوستان از حضور این عزیز غایب که تفتخار حضور داده نظر و ادرسشو اینجا میارم و با کمال مسرت خیر مقدم میگم به این دوست عزیزمون ....منتظر حضور سبزت هستیم از دیار سر سبز گیلان :
| یکشنبه 10 شهریور1387 ساعت: 11:51 | توسط:علی فضل هاشمی | ||||
| ممنون از یک حرف تازه هین سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود... | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| ديوارهاى شيشهاى | |||||
یکشنبه دهم شهریور 1387
دیروز شنبه دوست عزیزمون حسین حسن نژاد طی تماس تلفنی به من گفت : من رامسرهستم کی ببینمت
من خیلی خوشحال شدم ولی از بد شانسی عصر هم میبایست سر کار باشم تا ساعت ۷
حسین اقا که خیلی با محبته دیدم ساعت ۶عصر با همسر مهربونش اومد به محل کارم و دیاری تازه شد بعد از فراقی ۱۸ساله وحرفها و حرفها ....از همونجا یه تماسی با مجتبی کاکوان داشتیم که مدت زیادیه غیبت داره .ساعت ۷هم سه تایی اومدیم خونمون و دقایقی باهم بودیم که عکسش رو بعدا میچسبونم .
یکشنبه دهم شهریور 1387
عکسی از رامسر
این محل در کجای رامسر واقع شده؟
یکشنبه دهم شهریور 1387
زنان زحمتکش

زنان زحمتکش در حال نشا برنج

ودر حال صرف نهار بر روی زمین
خداقوت و خسته نباشی
یکشنبه دهم شهریور 1387
ديوارهاى شيشهاى
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند
جمعه هشتم شهریور 1387
عجایب هفتگانه جهان
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.
نویسنده " شبنم محمودیان"
جمعه هشتم شهریور 1387
بخشش
بخشش
حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .
حكايت اين است :
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ » كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » . مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»
مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند
جمعه هشتم شهریور 1387
|
من باور دارم ... |
جمعه هشتم شهریور 1387
شاد باش
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مىکند.»
جمعه هشتم شهریور 1387
يك مطلب جالب
|
HOW A SON/DAUGHTER THINKS OF HIS/HER DAD AT DIFFERENT AGES: نحوه طرز تفکر دختر/پسر نسبت به پدرش در سنین مختلف At 4 Years 4 سالگی: پدرم فوق العاده است. At 6 Years پدرم همه چیزو رو می دونه At 10 Years پدرم خوبه ولی زود از کوره در میره
وقتی که نو جوان بودم پدرم با من خیلی خوب بود At 14 Years پدرم داره سخت گیر می شه At 16 Years این مواقع پدرم با من سازگار نیست At 18 Years پدرم به شدت بد اخلاق شده At 20 Years وای خیلی سخته که پدر رو تحمل کرد. تعجب می کنم که مامان چه جوری تحملش می کنه!
پدرم به همه چیز ایراد می گیره At 30 Years کنترل پسرم داره برام مشکل می شه. من وقتی همسن پسرم بودم از پدرم حساب می بردم
پدرم به من انضباط رو آموخت حتی که الان باید من همون کارو بکنم
گیج شدم که پدرم چه طوری مارو تربیت می کرد At 50 Years پدرم واسه ما با مشکلات زیادی رو برو شد ولی من از پس یه بچه هم بر نمیام At 55 Years پدرم خیلی دور اندیش و برنامه ریز بود. او در نوع خودش بی نظیر بود. At 60 Years پدرم عالیه.
|
جمعه هشتم شهریور 1387
ارایشگاه
در راستای داستان محمد اقا میگن :
یه روز مردی با پسر بچه ای سه چهار ساله رفت داخل یه سلمونی به آرایشگر گفت من چون باید برم جایی کار دارم اول موهای منو کوتاه کن بعد پسرمو .
بعداز اصلاح اون مردگفت: میرم جایی زود برمیگردم شما موهای پسرمو کوتاه کن اومدم هردو رو حساب میکنم . آرایشگر موهای پسرک رو کوتاه کرد و گفت بشین تا بابات بیاد
یکی دو ساعتی گذشت آرایشگر از پسرک پرسید :بابات نیومد ؟
پسرک گفت :اون که بابام نبود .....آرایشگر میپرسه پس کی بود
پسرک میگه :من توی کوچه داشتم بازی میکردم اون آقا اومد بهم گفت دوست داری دوتایی مجانی موهامونو کوتاه کنیم ....منهم موافقت کردم .
البته این داستان ربطی به موضوع داستان محمد اقا نداشت فقط وجه مشترکش آرایشگاه بود ....شایدهم اگه اون مرده خدا رو میشناخت همچین کاری نمیکرد !!!!


