تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

خدا هست

 

 مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت.

در حال کار گفتگوي جالبي بين آنها در گرفت.

آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتي به موضوع « خدا » رسيدند.

آرايشگر گفت: من باور نمي کنم خدا وجود داشته باشد.

مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟

آرايشگر جواب داد: کافي است به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آيا اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا مي شد؟ اگر خدا وجود مي داشت، نبايد درد و رنجي وجود داشته باشد. نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه مي دهد اين چيزها وجود داشته باشد.

مشتري لحظه اي فکر کرد، اما جوابي نداد، چون نمي خواست جر و بحث کند.

آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت.

به محض اين که از آرايشگاه بيرون آمد، در خيابان مردي ديد با موهاي بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده. ظاهرش کثيف و ژوليده بود.

مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت: مي داني چيست، به نظر من آرايشگرها هم وجود ندارند.

آرايشگر با تعجب گفت: چرا چنين حرفي مي زني؟ من اين جا هستم، من آرايشگرم. من همين الان موهاي تو را کوتاه کردم.

مشتري با اعتراض گفت: نه! آرايشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هيچ کس مثل مردي که آن بيرون است، با موهاي بلند و کثيف و ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.

آرايشگر جواب داد: نه بابا، آرايشگرها وجود دارند! موضوع اين است که مردم به ما مراجعه نمي کنند.

مشتري تائيد کرد: دقيقاً ! نکته همين است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمي کنند و دنبالش نمي گردند. براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد. 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

نمایی از مارکوه

با سلام

اینم یک عکس Panorama از منطقه خودمان مارکوه

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 5:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم شهریور 1387

سلام به همه ی دوستان

پیشنهاد " جمع شدن دور هم " پیشنهاد خوبیه.

قبلا این موضوع رو به بهمن آقا هم گفته بودم.

توی تهرون برای بار اول بهترین جا دفتر کار آقا بهمن هستش.

برای انسجام بهتر لازمه خود آقا بهمن یه روز ( ترجیحا پنج شنبه یا جمعه ) رو پیشنهاد کنه.

بعد از اون با یه جمعبندی برای رامسر و یا جای دیگه برنامه ریزی بشه.

آقای محمد حسن کتابتی رو تو جواهرده به همراه همسرش زیارت کردم. موهای جو گندمی نشون می ده کمی پیر شده.

سری قبل به آقا سعید قول داده بودم ببینمش اما یه خورده کارهای غیرمترقبه نذاشت که موفق به دیدارشون بشم. از این بابت یه عذر خواهی به ایشون بدهکارم.آقا ببخشید.

در ضمن از عکس های زیبای دوستان هم لذت بردم. ازهمه خصوصا آقا سعید ممنونم.

نوشته شده توسط مهدی حلاجیان در 1:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

ما هم هستیم

امیر جان از خوندن مطلبت خیلی خوشحال شدم و ممنون از اینکه با وجود مشغله زیاد برای ما دوستان هم وقت گذاشتی.

فکر خوبیه که ما دوستان دور هم جمع بشیم و جایی پیک نیک بریم یه جایی مثل داله خانی و اگه دوستان موافق باشن من هم هستم.

از دیدن عکسهای زیبایی که سعید زحمت کشید  من هم لذت بردم .ممنون و از دیدن عکسهای بچه های بهمن هم خوشحال شدم خا حفظشون کنه به قول رامسری ها خدا بداره با پیدر مادر 

اگه دوستان موافق باشن یه برنامه ای تنظیم کنیم که همه دوستان (اونایی که متاهل هستن) به همراه خانوم و بچه ها  و اونایی که زرنگ بودن و هنوز مجرد هستن  به تنهایی در هتل رامسر دور هم جمع بشیم در صورت موافقت لطفا اعلام کنید.

ممنون از همه دوستان

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

سلام

سلام بر دوستان

دو روزی هست که نظرات من ثبت نمیشه .لطفا دوستانی که دست اندر کارند لطفی کنند و مشکل رو بر طرف کنن.

ممنون از شما

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

 

سلام به همگی

از اینکه کمتر مینویسم عذر خواهی میکنم واز تمام دوستان که با تشکیل این وبلاگ ما رو یکبار دیگه دور هم جمع کردند تشکر میکنم.

به نظر من هم تغیر شکل وبلاگ هر چند دفعه یکبار برای تنوع بعد نیست.

راستی بهمن جان من هم از عکسهای جنگل دالخانی لذت بردم اگر میشه یک برنامه هماهنگ کنیم که به اتفاق تمام دوستان از نزدیک اونجا رو ببینیم و درصورت امکان آدرس و کروکی نیز یادت نره.

راستی سعید عزیز خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینمت و یاد خاطرات   گذشته رو  دوباره زنده کنی

البته با تمام   دوستان

من رو ببخشید که بعلت مشغله کاری زیاد کمتر در خدمت دوستان هستم

فدای همه دوستان

امیر آرتنگ

نوشته شده توسط امیرآرتنگ در 9:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم شهریور 1387

عکس از کتابتی

این همون عکسی است که کتابتی عزیز چند تا کوچه پایینتر پزش رو داد ولی نتونستیم حالشو ببریم

http://i33.tinypic.com/bhegc5.jpg

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم شهریور 1387

پارسا

پارسای برزگر در نمایی دیگر ماشاا...فیگور هنرپیشه ای گرفتنش عالیه

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم شهریور 1387

روز وصل دوستداران یاد باد

اینهم چند تا از عکسهای جمعه ی خاطره انگیز با بهمن عزیز در جنگل دالخانی

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم شهریور 1387

لپاسر

جاي همه دوستان خالي پنجشنبه رفتيم لپاسر و جمعه برگشتيم عجب جاي خوب و زيبايي بود

اين هم يك عكس از چوپان و گله اش

(البته قابل ذكر است كه آقا سعيد براي همين از ما گله داره )

لپاسر

نوشته شده توسط محمدحسن کتابتی در 5:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1387

يك روز به ياد ماندني

دفعه پيش كه با سعيد بودم قرار شد يك روز بريم جاده دالخاني )چون سعيد پس از ۳۶ سال رامسر بودن هنوز به جاده دالخاني نرفته بود! من به جاي ايشان شرمنده ام و عذرخواهي مي كنم!) البته اگه بشه با خانواده ، با حسن و كوروش هم صحبتهايي شده بود.كه حسن رفته بود لپاسر(پشت كوه)- كوروش هم كه به تلفن جواب نمي داد . (ييلاق لحف بن دابا!)

من پنجشنبه حدودهاي نيمه شب رسيدم رامسر صبح هم تا لنگه ظهر خوابيدم . نهار عروسي دعوت داشتم ،قرار شد كه عصر ساعت ۴ بريم بيرون ، دخترو پسرم چون در عروسي بساط بزن و بكوب و رقص بود نيامدند اما من ،خانمم و سعيد و دختر و همسرش يك دو سه ساعتي رو رفتيم جنگل ، جاي همه دوستان خالي

احتمالا سعيد عكس ها رو رو سايت مي ذاره روز به ياد ماندني بود فكر كنم براي همه

اگه يك نفر مثل سعيد برنامه هماهنگي دور هم جمع شدن را با تعداد زيادتري از بچه ها به همره خانواده هاشون رو بر عهده بگيره شايد تو يه روز بتونيم ۴ ،۵ تا خونواده با هم به طبيعت گردي بپردازند  

نوشته شده توسط بهمن برزگر در 12:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم شهریور 1387

آرش

من امروز با خودم فکر کردم که بسیاری از ما دوستان از طریق همین وبلاگ همدیگه رو دوباره پیدا کردیم و حتی دیدیم.سعید که برخلاف من در منطقه استراتیژیک هست و هر کدوم از دوستان که به رامسر میان سری به سعید میزنن که این در درجه اول به همت و میل قلبی سعید مربوط میشه که برای دیدن دوستان وقت میزاره و این کار رو هم با کمال میل میکنه و مرتب با دوستان در تماس هست و این رو من خودم در رامسر تجربه کردم.سعید جان درود بر تو

یه خاطره هم دارم که بد نیست

تابستون بود و ما ییلاق بودیم و قبلا روستاییها (گالشها)در ییلاق عروسی میگرفتند چون اکثرا در ییلاق بودن و در نزدیکی هم و راحتتر میتونستن در عروسی شرکت کنن.

یه شب تصمیم گرفتیم که بریم عروسی تماشا.شب بود و بساط بزن و بکوب هنوز پا برجا بود و دیگه دیر وقت شده بود.یکی از دوستان داماد با صدای بلند به دیگران گفت:

ا برا بیشین خانه دا وسه. ای مرکه(داماد) ونه امشب تا صبح لوسو بال بزنه یه.

توضیح:

لوسو بال بزنه یعنی باید خمیر نون رو بماله تا خمیر آماده بشه

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم شهریور 1387

دیدار یار2

سلام

اینهم دیدار کتابتی عزیز در منزلمون که به اتفاق همسر مهربونش دوشنبه ۲۸/۵/۸۷تشریف آوردن و البته دیداری کوتاه  خاطره انگیز شدو خیلی زود از دستم پرید و با یه وعده ی سرخرمن جمعه (امروز )هم من و بهمن رو سر کار گذاشت ونیومد بریم جنگل دالخانی  البته بهش تلفنی گفتم که با حضور سبزت توی وبلاگ !!!!!انتظاری جز این نمی رفت که مارو سر کار بذاری و نیای.....امیدوارم از دستم ناراحت نشه که اینهارو نوشتم چون واقعا از دستش شاکی بودم وباید یه جوری خنک میشدم

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •