دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
دروگو علیجان
یه سال بی صحب سیل بما با من لات پلم سیل بابرده با
بیدم ای موردوم همه هنن امی باغ دله ره شنن
بوگوتم بشم بنم چه خبره؟
بیدیم آآآآآآآ ای موردوم همه امی کویا داره شانه وچکنن شونن او طرف روخانه
او سال مو کویا بکاشته بام اوشانم گاو زور بزه بام اوشانه خیلی قوت دابا
گونم که اگه ای کویا داره شان نبی ای موردومه کار چی وسه وکه؟!!!!!!!
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
سلام به همه دوستان
جهت تکمیل خالی بندیهای مشهدی دروغگو علی جان که آرش جان عزیز تعریف نموده اند
جا دارد داستان دیگری از ایشان را بازگو کنم:
یروز زمسان صلاه ظهر بیدم چن تا مهمان سرزده می خانه بما زنکه مر بوگوتا ایدام (خورشت)
همراه پلا ندارم تی خدا می خدا بوشم تفنگ وگیتم که شکاربزنم یدفه بیدم یا تورنگ تلا پاپرس می
تفنگ سربنیشته بادس همره ور بگیتم ایما وی سره بزم ور هدم زنکه بعد آن ایدم چکورده .
(باپوزش از همه دوستان امیدوارم که بتوانند گیلکی غلیظ ما ترجمه کنند وهمچنین از دوست
عزیزمان آقا آرش که گیلکی به زبانی شیوا ایراد می فرمایند).
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
این دیگه نوبرشه
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
چیز های بدتری هم میتونه باشه
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
یکشنبه بیستم مرداد 1387
به این میگن خالی بندی!!!
این شخص اینطور تعریف میکنه که:
یه روز سیاه انجیر دار سر انجیر چه دا بام وینم یه هواپیما ای انجیر دار سر هیته دور زنه
هر چی فکر کانم چی چی خانه یه دفه می دو زاری بکت
یه زبیل انجیر بچم خلوانه نشان بدم هواپیما بمه جیر زبیل انجیره وگیته بشا
بعد از مدتها بشام تهران بدم که یکی می پشته زنه
وگرسم بیدم هوخلوان که وره یه زبیل انجیر هده بام
گونن کوه به کوه بر نوخاره آدم به آدم بر خاره هیته جای یه!!!!!!!!
در جایی دیگه تعریف میکنه که:
مدتی با که می باغ سنگ چینی فسوس نیا با چند مرت وره رچ بیردم فردا هنده فسوس نیا با
یه شب یه کچک چو وگیتم کشیک بدم
بیدم که یه پیلا خرس بومه سنگ چینی یه فوسدینه بمه باغ دل
کچک چویه وتم بوشام وی دیم بوگوتم یا سنگ چینی شانه هنده دچنه یا هیجه تره اندی ای چو همره کوتنم لش نینم.
خرسه بده که گرما سوجونه خوده عاقل وچه کش دکرده بی
سنگشانه وگیته دانه دانه دچییه بشا ده خوشته پشت نیا نکرده
گونن دست بزنه دیو ترسنه هیته جایه یه!!!!!
یکشنبه بیستم مرداد 1387
ریشه یابی علل غیبت
میخواستم یه سوال کاراگاهانه طرح کنم :
در جریان غیبت چند ماهه ی دوستمون کتابتی عزیز که هستید تا اینکه جدیدا با خطابه شکوه امیز و با شکوه محمد اقا اومد وسط میدون .مطلب قابل تامل دلیلیه که برای حضورش آورده که عینا استناد میشه :
حضور کمرنگ ما رو به بزرگی خودتان ببخشید انشاا... پر رنگش کنیم
فعلاَ که شیفت سوم یعنی شبها سر کارم گفتم سلامت رو بی جواب نزارم
حضور در شیفت شب دلیل حضور در وبلاگ بیان شده .........خواهشا نتایج اخلاقی این دلیل رو منصفانه بیان کنید ..
یکشنبه بیستم مرداد 1387
حکایت مدیریتی
گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت.
گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد.
گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد.
****
نتيجه اخلاقي
هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.
هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.
گر خوشي از گندی که به تو زدند، دهان ببند و آواز بلند مخوان.
***************
میخواستم سایت http://www.mgtsolution.com رو که حکایت بالا رو ازش گرفتم معرفی کنم شاید بعضی ها با آن آشنا نباشند سایت مدیریتی خوبی است
یکشنبه بیستم مرداد 1387
تصمیم گرفت زنده بماند
مدرسهی کوچک روستایی بود که بهوسیلهی بخاری زغالی قدیمی، گرم میشد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و همکلاسیهایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطهی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعلههای آتش میسوزد. آنان بدن نیمه بیهوش همکلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بیدرنگ به بیمارستان رساندند.
پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش میگفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعلههای آتش بهطور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمیخواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و زنده بماند و ... چنین هم شد.
او در مقابل چشمان حیرت زدهی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش میگفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگلنگان راه برود».
پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچوجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمیشد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را میمالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمیخورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و ارادهی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.
با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نردهها گرفت و در امتداد نردهها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام میداد، بهطوری که جای پای او در امتداد نردههای اطراف خانه دیده میشد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمیخواست.
سرانجام، با خواست خدا و عزم و ارادهی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصلهی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، میدوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.
سالها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!
منبع: بر گرفته از کتاب «سوپ جوجه برای روح»«جک کنفیلد» - «مارک ویکتورهنسن
یکشنبه بیستم مرداد 1387
یا حق................... .التماس دعا
شنبه نوزدهم مرداد 1387
طالیع بینی این هفته
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
ممنون
موضوعات :
مروری بر روند رایانه در کشور
مازندران:گردشگری؟کشاورزی؟ویا صنعتی؟
از مهندس حلاجیان رو خوندم برای من بسیار جالب بود و جا داره که از ایشان تشکر کنم و برایشان آرزوی موفقیت میکنم.
خدا قوت
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
مادر شوهر رامسری
گل سرخ و سفید می عاج گردن
زنه گ اولاد نوبونه ونه چی کردن
عروسه بدون تامل میگه:
گل سرخ و سفید می عاج گردن
زمین پهناوره آو (آب) هم پراوان (فراوان)
تی برزگر ناتوانه ونه چی کردن
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
شوخی گیلکی
سلام به همه دوستان
صلاه ظهر بشوم بونک دل بیدم ریس (ریز) ننشتبو مابین نشتبو ی اسپی روشنا
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
|
۱ |
ج. ا. ايران |
1521 |
68.08% |
|
| 2 | کانادا |
318 |
14.23% |
|
| 3 | آلمان |
239 |
10.69% |
|
| 4 | جمهوري چك |
55 |
2.46% |
|
| 5 | کويت |
33 |
1.47% |
|
| 6 | آمريکا |
21 |
0.94% |
|
| 7 | انگلستان |
8 |
0.35% |
|
| 8 | عربستان |
6 |
0.26% |
|
| 9 | امارات |
4 |
0.17% |
|
| 10 | هلند |
4 |
0.17% |
|
| 11 | پاکستان |
4 |
0.17% |
|
| 12 | اوکراين |
3 |
0.13% |
|
| 13 | نروژ |
2 |
0.08% |
|
| 14 | يونان |
2 |
0.08% |
|
| 15 | هند |
2 |
0.08% |
|
| 16 | پاناما |
2 |
0.08% |
|
| 17 | فرانسه |
1 |
0.04% |
|
| 18 | استرالیا |
1 |
0.04% |
|
| 19 | سوئد |
1 |
0.04% |
|
| 20 | مالزي |
1 |
0.04% |
|
| 21 | قطر |
1 |
0.04% |
|
| 22 | هنگ کنگ |
1 |
0.04% |
|
| 23 | لبنان |
1 |
0.04% |
|
| 24 | ژاپن |
1 |
0.04% |
|
| 25 | عمان |
1 |
0.04% |
|
| 26 | ايرلند |
1 |
0.04% |
|
|
|
سلام بچه ها تعجب نکنید و پس از مرور آما به این نکته توجه کنید که: وبلاگ ما از ۲۶ کشور بازدید کننده داره" فرض ایران و آلمان با اشاره به اینکه بچه های خودمون هستند جای تعجب نداشته باشه. بقیه رو چی می گین ؟
|
|||
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
دلداری اشکها
بنا به درخواست دوست عزیزمون سعید قطعه شعری از گوته شاعر آلمانی براتون مینویسم.چون ترجمه شده بنابراین دارای وزن و قافیه نیست بنابرین امیدوارم که خسته کننده نباشه.
دلداری اشکها
چطور میشه که تو اینطور غمگین باشی؟
وقتی که همه چیز خوب به نظر میاد
آدم اینو از دیدن چشمهات میفهمه
که تو واقعا گریه کردی
من هم در تنهایی گریه کردم
غم من هم همینطوره
اشکهای من حتی به راحتی جاری میشن
این قلب منو سبکتر میکنه
دوستان بی غم تو رو دعوت میکنند
آی بیا در آغوش ما
و چیزی که از دستش دادی
بهش عادت کن
اونا همهمه میکنند و اصلا نمیدونن
که چه چیزی منو آزار میده
آه من چیزی رو از دست ندادم
که اینطوری فقدان اونو احساس کنم
اینطوری سریع بلند شو
در تو خون جوانی وجود داره
در این سن آدم خیلی قوی هست
و همینطور جرات زیادی برای همنشینی با دیگران
آخ نه من که نمیتونم همنشینی بکنم
اونا از من خیلی دور هستند
اونا خیلی بالا هستند و از دور چشمک میزنن
مثل یه ستاره
آدم که آرزوی ستاره ها رو نمیکنه
آدم از دیدن ستاره ها خوشحال میشه
وبه اونهاخیره میشه
در هر شب زیبا
با یک نگاه خیره شده
مثل بعضی روزهای زیبا
گریه به من اجازه میده
که اینقدر گریه کنم که دوست دارم
ممنون از شما دوستان
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
عرض تسلیت
سلام آرش عزِيز، ازشنيدن خبر تأسف بار در گذشت عموی گراميتان بسيارِمتأثر شديم اين مصيبت را به شما وخانواده محترم تسليت عرض نموده ، برای آن مرحوم طلب مغفرت و برای بازماندگان صبر جزيل ازخداوند منان خواستاريم .
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
شریعتی
خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
تسلیت
با تاثر و تاسف باخبر شدم که عموی گرامی دوست عزیزمان آرش عزیز به سرای باقی شتافت این مصیبت رو به دوست عزیز مون و خانواده اش و همه ی بازماندگان تسلیت میگم و بقای عمر ایشان و شادی روح آن بزرگوار رو آرزومندیم
مرگ پایان کبوتر نیست ...













ج. ا. ايران
کانادا
آلمان
جمهوري چك
کويت
آمريکا
انگلستان
عربستان
امارات
هلند
پاکستان
اوکراين
نروژ
يونان
هند
پاناما
فرانسه
استرالیا
سوئد
مالزي
قطر
هنگ کنگ
لبنان
ژاپن
عمان
ايرلند