تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

جمعه بیست و یکم تیر 1387

هوش

 تا سوأل هست. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی. 

آماده اید؟

   

سوأل اول : 

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

پاسخ:  

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

سعی کن تو سوأل دوم  بهتر جواب بدهید

 برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی. 

سوأل دوم: 

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: 

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟) 

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟ 

سوأل سوم: 

ریاضیات فریبنده!!!  این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید. 

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب :

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. 

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید. 

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! 

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana  2- Nene  3- Nini  4- Nono.

 اسم  پنجمی چیه؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جواب: Nunu؟ 

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

منبع: مجله پرواز با کمی دخل و تصرف

Image and video hosting by TinyPic 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 3:52 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

قصه3

روزی روزگاری توی یه قافله دو تا الاغ کنار هم حرکت میکردند. یکیشون چند تا کیسه طلا حمل میکرد و اون یکی چندتا گونی جو .


اونیکه کیسه طلا رو دوشش داشت به خودش مغرور بود و به اون یکی فخر میفروخت .
و اون یکی آروم و بی صدا و سر به زیر راه میرفت .


از قضا دزدها به قافله ی اونها حمله کردند .


به گونی های جو نگاهی انداختند ولی چیزی ازشون بر نداشتند .


وقتی کیسه های طلا رو دیدند از پس و پیش به الاغ نگون بخت حمله کردند .
الاغ زبون بسته خونین و مالین و به سرقت رفته و لت و پار رو زمین افتاد .


و الاغ دیگه خنده کنان و سر حال از کنارش گذشت و رفت سر خونه و زندگیش ....

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 3:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

قصه2

روزی روزگاری گرگی بود لاغر و استخونی و به قول خودمون مردنی، آخه بیچاره تو جنگلی زندگی می کرد که پر از سگ های شکاری بود . سگهایی که خیلی خوب از اموال صاحباشون حفاظت میکردند، حتی خیلی خوب از اموالی که مال صاحباشون هم نبود حفاظت میکردند. اینجوری بود که هیچ غذایی گیر گرگ بیچاره و بدبخت نمی اومد، نه پرنده ای، نه چرنده ای، نه خزنده ای، نه رونده ای، نه ...

 

یه روز که گرگه توی جنگل نشسته بود و از فرط بیکاری به صدای قار و قور شکمش گوش میداد و احتمالا به این دور و زمونه ناسازگار (توی دلش البته) فحش و ناسزا میگفت، وسط جنگل یه سگ چاق و تپل مپل رو دید. یه لحظه پیش خودش فکر کرد: خوبه برم رمز موفقیتش رو بپرسم.

 

آروم آروم به طرف سگه حرکت کرد و سر حرف رو باهاش باز کرد ( و البته این نکته رو هم باید بگم که سگه و گرگه هر دوشون پسر بودند پس هیچ نکته منکراتی در اینجا وجود نداره.)

 

خلاصه گرگه یه جوری سر حرف رو با سگه باز کرد. احتمالا اولش یه کم در مورد وضع هوا صحبت کردند و بعد هم از مشکلات سیاسی و اقتصادی جامعه و خلاصه بحث رو به اونجایی رسوند که بتونه ازش بپرسه: تو چطوری اینقدر تپل شدی ولی من از لاغری پوست شکمم داره به کمرم میچسبه؟

 

سگه بادی به غب غب انداخت و گفت: خوب تو هم میتونی مثل من باشی، کاری نداره، بیا با من بریم مزرعه ما، خودم پارتیت میشم تا صاحبم استخدامت کنه، اونوقت سیل غذاست که برات سرازیر میشه.

 

 گرگه هم تا اسم استخدام و اشتغال تمام وقت و حق خوراک و مسکن و عائله مندی و بیمه رو شنید آب از لک و لوچش راه افتاد و به دنبال سگه به راه افتاد. سگه از جلو و گرگه از عقب. همینطور که میرفتن یه دفعه چشم گرگه افتاد به پشت کله سگه، دید که یه کم از مو های گردن سگه ریخته.

 

 گفت: دادا پس کلت چی شده، نکنه کچلی گرفته باشی ما هم وا بگیریم ( وا چقدر گرگه زود پسر خاله شد.) سگه گفت: درست صحبت کن، درست صحبت کن، مواظب درست صحبت کردنت باش، هیچی نشده به تو هم هیچ ربطی نداره. حالا از گرگه اصرار و از سگه انکار. آخرش سگه به حرف اومد و گفت این اثر قلاده است. گرگه گفت قلاده دیگه چه صیغه ایه ؟

 

گفت: روزها اون رو دور گردنمون میبندند ولی شبها بازش میکنن و ما می میتونیم هرجا خواستیم بریم.
گرگه گفت: یعنی شما آزاد نیستید که هر جایی که دوست دارین برین؟

سگه گفت: چرا ............ هان.......... یه جورایی نه.

گرگه هم از همونجا مسیرش رو 180 درجه تغییر داد و برگشت طرف جنگل و گفت اون شکم سیر و تپل ارزونی خودتون، من که نخواستم و بعد هم دمش رو گذاشت رو کولش و برگشت توی جنگل.

 

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 3:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

خواندنی

**پاسكال**

*آنقدر شكست مي‌خورم تا راه شكست دادن را بياموزم.

*** پطر كبير***

*انسان براي پيروزي آفريده شده است، او را ميتوان نابود كرد ولي نميتوان شكست داد.

***ارنست همينگوي***

*اگر بت‌ها را واژگون كرده باشي كاري نكرده‌اي، وقتي واقعاْ شهامت خواهي داشت كه خوي بت‌پرستي را در درون خويش از ميان برداري.

***نيچه***
*مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!

***كريستوفر مارلو***

*خيال انگيز و جان پرور چو بوي گل سراپائي
نداري غير از اين عيبي كه مي‌داني كه زيبائي
**رهي معيري**

*شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.

**ولتر؛ نويسنده فرانسوي**

*وقتي «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه كند، دنيا طعم صلح را مي چشد.

***جيمي هندريكس***

*اگر از كسي متنفري از قسمتي از خودت در او متنفري، چيزي كه از ما نيست نمي‌تواند افكار ما را مغشوش كند.

**هرمان هسه**

*شايد چالاك‌ترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك‌ ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است.

***لئونارد نيموي***
*هيچوقت نمي‌توانيد با مشت گره‌كرده دست كسي را به گرمي بفشاريد.

***گاندي***
*براي تربيت اراده بهترين زمان ايام جواني است. ***فيثاغورث***

*كسي‌كه حفظ جان را مقدم بر آزادي بداند، لياقت آزادي را ندارد.

 ***بنجامين فرانكلين***

*وقتي انسان دوست واقعي دارد كه خودش هم دوست واقعي باشد.

**امرسون**

*هرگز مردي ولو بسيار نادان را نديدم كه از وي چيزي نتوانسته‌ام بياموزم.

***گاليله***
*زيبايي ناپايدار و فضيلت جاودانه است .

***گوته***
*مراقب باشيد چيزهايي را كه دوست داريد بدست‌آوريد وگرنه ناچار خواهيد بود چيزهايي را كه بدست آورده‌ايد دوست داشته‌باشيد.

***جرج برنارد شاو***
*من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايي كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايي را هم اجابت كند، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخي به آن داده نمي‌شود و زشتي سوداگري را به اين مبادله راهي نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايي شروع مي‌شود كه ديگر هيچ انتظاري براي گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت».

**دژ ـ آنتوان سنت اگزوپري**
*مردها را شجاعت به جلو مي‌راند و زنها را حسادت.

**برنارد شاو**

*زن زشت در دنيا وجود ندارد فقط برخي از زنان هستند كه نمي‌توانند خود را زيبا جلوه دهند.

**برنارد شاو**
*هيچ چيز بهتر از كار كردن بجاي غصه خوردن، آدمي را به خوشبختي نزديك نمي‌سازد.

*** موريس مترلينگ***

*يا چنان نماي كه هستي، يا چنان باش كه مي‌نمايي.

**بايزيد بسطامي**
*شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شده اي تا مي تواني زيبا برقص

*بدترين و خطرناكترين كلمات اينست:

 «همه اين جورند».

** تولستوي**
*نمي‌توانيم كاري كنيم كه مرغان غم بالاي سر ما پرواز نكنند اما مي‌توانيم نگذاريم كه روي سر ما آشيانه  بسازند
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

پرستو

کی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود …

 


روزی روزگاری پرستویی بود که خیلی سرش میشد (شایدم ادعاش می شد که خیلی سرش میشه.)

 

یه روز که داشت پرواز میکرد، دید یه کشاورز داره توی مزرعه بذر کتون می پاشه. تند برگشت به جنگل و یه فراخون عمومی برای همه پرنده ها به راه انداخت. وقتی همه پرنده ها جمع شدن، بهشون گفت: باید همه ی ما با هم بریم و این تخم ها رو بخوریم، چون این تخمها محصولی رو به بار میاره که مایه بدبختی ما میشه.
پرنده ها بهش خندیدن و گفتن: برو بابا خل شدی، کی میتونه این همه تخم رو بخوره؟ بی خیال بابا شب خیلی سنگین خوردی خواب نما شدی.

 

چند وقتی گذشت. پرنده ها به کار خودشون مشغول بودن که پرستو باز هم یه بارعام داد.
همه رفتن و گفتن: بسم ا… دوباره چی شده؟
پرستو گفت: تخم ها داره از خاک میزنه بیرون، بیاین تا دیر نشده بریم و اونها رو از خاک بکشیم بیرون.
پرنده ها باز هم به پرستو خندیدن و محلش نذاشتن .

 

باز هم گذشت. دوباره پرستو همه رو جمع کرد و گفت: تموم تخم ها سبز و بلند شده، بیاین بریم تا دیر نشده اون ها رو از کمر قطع کنیم.
پرنده ها باز هم به سر تا پای هیکل پرستو خندیدن و مسخره اش کردن.

 

محصول روز به روز بلند و بلند تر شد و بالاخره یه روز اومد که محصولات رو درو کردند. اونها رو بافتن و باهاش تور و دام درست کردن و پرنده ها بودند که یکی یکی تو این دامها گرفتار می شدند و راهی قفس یا دیگ آشپزخونه میشدند.

     .... این بار پرستو بود که به پرند ها میخندید.

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

داستان دو فرشته

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند .
يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .
فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج  کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.
زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.
فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .
ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .
چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .
نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:33 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم تیر 1387

قصه


یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ....

 روزی روزگاری یه بره ی خوشگل توپولی و ناز نازی از بس که شیطونی کرده بود و بالا و پایین پریده بود از زور تشنگی رفت توی دل کوه تا آب بخوره، رفت و رفت تا رسید به یه چشمه و شروع کرد ازش آب خوردن.

 همینطور که داشت آب میخورد، یه دفعه سرو کله ی یه گرگ گرسنه و خسته پیدا شد. گرگه تا بره رو دید به خودش گفت: آخ جون... شام امشب هم جور شد. اومد لب چشمه و شروع کرد به آب خوردن. بعد یه دفعه سر بره داد کشید و گفت: آهای بره چه طور جرات میگنی آبی که من دارم ازش میخورم رو گل آلود کنی؟

  بره گفت: مععععععععععععع.... به خدا من همچین کاری نکردم. من دارم 20 متر پایین تر از تو آب میخورم. چه طور میتونم آب تو رو گل آلود کنم ؟

 گرگه که دید این بهونه ی خوبی برای راه انداختن یه دعوا نبود، یه ذره من من کرد و دنبال یه بهونه ی دیگه گشت و آخرش گفت: آهای بره، کلاغ ها برام خبرآوردن که تو پارسال به من فحش دادی و ناسزا  گفتی، آره ؟ چه طور جرات کردی؟

  بره دوباره گفت: مععععععععععع... من؟ من اصلا 2 ماهمه، هنوز شیر میخورم، چه طور میتونم یه سال پیش به تو فحش داده باشم؟

 گرگه که دید باز هم تیرش به سنگ خورده، بازم کم نیاورد و گفت: خوب حالا تو نبودی داداشت بوده.

  بره گفت: مععععععععععععع... من اصلا داداش ندارم.

 گرگه گفت: خوب... داداش نداری........ من چه میدونم، بالاخره یکی از فک و فامیلای تو بوده دیگه حالا من تو رو میخورم تا دیگه کسی جرئت نکنه به من فحش بده.

 ...بعد هم بره رو برد تو جنگل و یه لقمه ی چپش کرد.

 نکته های آموزنده ی این قصه:

  همیشه و همه جا کسایی هستند که با بهونه های الکی مردم رو به ستوه می آرن. کسایی که هر وقت در جواب بهونه هاشون، حرف حق رو بشنون دنبال یه بهونه جدید میگردن و آخر سرهم وقتی تاب و تحملشون به سر رسید، دست به خشونت میزنن.... خدایا، به حق این شب عزیز ما را از همه ی این جور آدما مصون بدار. الهی آمین!!!!!!!!

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:27 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم تیر 1387

..........یه خاطره

با سلام به همه عزیزان

چند وقتی است که سرم تو کار خیلی شلوغ بود و نتونستم مطلبی بنویسم.

یادم میاد استاد نوری آدم با صفا و خودمونی بود.وبعضی اوقات دونگی همه تو کلاس پول جمع می کردیم و خودش هم می ذاشت و یکی از بچه ها (معمولا حسن سیاح) میرفت یه جعبه شیرینی و یا یه کارتن بستنی کیم می خرید و میاورد تو کلاس با لذت میل می کردیم.تو فصل پاییز هم گاهی اوقات پولها رو میدادن به من و من ازسیب های باغمون میاوردم(سیب زنجان)

یادش به خیر

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 11:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

صبور باش

صبور باش


این یک داستان واقعی است که در سرزمینی اتفاق افتاده است.
ماجرا در مورد مردی است که به تازگی تراکی خریده بود ، روزی برای سر زدن به آن از خانه خارج شد و در کمال تعجب مشاهده کرد که پسر بچه سه ساله اش در حال کوبیدن میخ بر بدنه براق ! تراک بود، مرد در حالیکه از دیدن این صحنه شدیداً عصبانی شده بود به طرف پسر بچه دوید، او را به عقب پرت کرد و برای مجازات وی ، آن قدر با چکش روی انگشتانش کوبید که آنها را به شکل خمیر در آورد.پس از گذشت مدتی وقتی مرد آرام شد با عجله پسر بچه را به بیمارستان رساند.
دکترها برای نجات وی و حفظ استخوان های خرد شده اش تلاش زیادی کردند ولی متاسفانه شدت مجروحیت به اندازه ای بود که نهایتاً مجبور به قطع انگشتان هر دو دستش شدند. بعد از عمل جراحی ، هنگامیکه پسر بچه به هوش آمد و با آن صحنه دلخراش دستان بدون انگشت مواجه شد ، نگاهی به پدر انداخت و معصومانه پرسید: "بابا ! به خاطر کاری که با تراک کردم معذرت می خوام" سکوتی کرد و ادامه داد"ولی انگشتهای من چی ؟! کی دوباره مثل قبل میشن؟"
پدر به خانه برگشت و آن قدر کاری که کرده بود از یک سو و حرف های پسربچه از سوی دیگر، او را عذاب می داد که اقدام به خودکشی کرد...
کمی راجع به این ماجرا تامل کنید.... کدام یک بهتر است ؟انتقام یا لذتی ناشی از بخشش؟
کمی فکر کنید پیش از آن که تحملتان را در مقابل کسی که که عاشقانه دوستش دارید، از دست بدهید...
تراک قابل ترمیم است اما استخوانهای شکسته و احساسات جریحه دار شده ، نه !
بیشتر اوقات آن قدر عصبانی می شویم که دیگر به این که چه عملی از چه کسی سر زده توجهی نمی کنیم و فراموش می کنیم که لذتی که در بخشش است در انتقام نیست!
انسان اشتباه می کند و بشر جایزالخطاست ولی عملی که هنگام خشم از ما سر می زند تا ابد در ذهن و خاطرمان باقی خواهد ماند. ( و ذهنمان را خواهد

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:35 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

عشق

عشق

   عشق يعنی تشنه‌ای خود نيز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

عشق يعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پيكر و بی سر شدن! ...

عشق يعنی خدمت بی منتی
عشق يعنی طاعت ِ بی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...

عشق را ديدی خودت را خاک كن!
سينه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

عشق آمد ؛ خويش را گم كن عزيز!
قوّت‌ات را ، قـُـوت ِ مردم كن عزيز! ...

عشق يعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درمانده‌ای درمان كنی! ...

عشق يعنی خويشتن را گم كنی
عشق يعنی خويش را گندم كنی! ...

عشق يعنی نان ده و از دين مپرس!
در مقام بخشش از آيين مپرس! ...

هر كسی او را خدايش جان دهد ،
آدمی بايد كه او را نان دهد! ... *

در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!
در مسير عاشقی ، افسانه باش! ...

دين نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش! ...

در پناه دين ، دكان‌داری مكن!
چون به خلوت می‌روی ، كاری مكن! ...

عشق يعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق يعنی عارف ِ بی خرقه‌ای!
عشق يعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق يعنی آن‌چنان در نيستی ،
تا كه معشوقت نداند كيستی! ...

عشق يعنی ذهن زيباآفرين
آسمانی كردن ِ روی زمين! ...

عشق گويد مست شو گر عاقلی
از شراب غير انگوری ولی! ...

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد يک راه بی بن‌بست شد! ...

كاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِ عشق باد! ...

هر كجا عشق آيد و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او ديدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِ ديوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِ عشق كاری مشكل است! ...

عشق يعنی شور هستی در كلام!
عشق يعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

                                                                مرحوم دکترمجتبی کاشانی

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 11:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

معرفی سایت شعر

برای دوستداران شعر معاصر این سایت بدک نیست گاهی سربزنید

 http://www.avayeazad.com/

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

شعری از فروغ فرخزاد

پرنده مردنی است

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

ساده همچون شاعرش

شعری از هنرپیشه و شاعر مرحوم حسین پناهی :

کودکی ها

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
"چیزی دزدیدی ؟"
مادرش پرسید 
 "دعوا کردی باز؟"
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

ورزش

شاید دوستان تور دوچرخه سواری فرانسه رو دنبال میکنند .در تیم آلمان اریک سابل رکاب میزنه که با اجازه شما بچه محل ماست.اریک در کوچه هم جوار ما خونه داره و۳۸ ساله متاهل و یک پسر داره البته من خودم اونو تو محل ندیدم و فقط تو تلوزیون میبینم.اریک دیروز در مقام پنجم بهترین نفر تیم آلمان بود.شاید بگین تو رو سن نه.

آخه دنبال سوژه بودم که چیزی بنویسم و به قول دوستان حضوری سر سبز داشته باشم که اریک سابل به فکرم رسید.من هم به عشق بچه همسایه مون گاه گاهی رکاب میزنم ولی در حد خودم و نمی خواهم نون اریک رو آجر کنم

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

خبر

در خبرها خوندم که یک ساختمان هفت طبقه در شمال تهران فرو ریخت و تعداد ۱۷ کارگر کشته شدند که تعداد زیادی از آنها دانشجویانی بودند که برای امرار معاش و تامین هزینه تحصیل در آنجا مشغول کار بودندو در طی این حادثه کشته شدند.

 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

خاطره

برای راه یافتن به دانشگاه از هر فرصت و شانسی استفاده میکردیم و برای همین منظور معمولا در جایی برای بورسیه هم شرکت میکردیم که اگه احیانا نتونستیم دانسگاه سراسری در رشته مورد علاقه قبول بشیم لااقل جایی بورسیه قبول بشیم که خرج تحصیل ما رو هم پرداخت کنند .حداقل در مورد من اینطور بود.من بورسیه شرکت نفت رو انتخاب کردم بر این اساس که رشته خوبی هست و حقوق و مزایایش هم خوبه.اسم من در روزنامه نوشته شد و باید برای مصاحبه  به تهران میرفتم.برای مصاحبه کمی ژیگول کردم چون به سر و وضع طرف هم نگاه میکنن . من میخواستم که موضوع رو کاملا جدی بگیرم و به خاطر همین یه کفش از کفش بلا رامسر خریدم و همه چی دیگه مرتب بود و رفتم تهران .به اداره شرکت نفت رسیدم هوا خیلی گرم بودو گرما طاقت فرسا.بعد از مدتی انتظار اسم منو صدا زدند وارد اطاق شدم دیدم جند نفری نشستند و با خوشرویی از من استقبال و حال و احوال کردندو من را به خوردن هندوانه دعوت کردند و من هم از هندوانه خوردم خیلی چسبید.اصلا یادم نمی یاد که اونا چی گفتن و من چی جواب دادم ولی مزه هندوانه و تگری بودن آن هیچوقت از یادم نمیره. همه چی رضایت بخش بود .چند صد متری از اونجا دور نشده بودم که کفی کفش تازه ام در اومد یعنی کفش پای راستم کلا کف نداشت و پایم با آسفالت داغ در تماس بود هر دوکفش رودر آوردم و زدم زیر بغلم و اونجا منطقه مسکونی بود و مغازه ای که من کفش یا دمپایی بخرم نبود .پای برهنه مدت زیادی راه رفتم و مردم به من نگاه میکردند و فکر میکردند که من قاطی کردم از طرفی من هم خودمو پشت درهای دانشگاه میدیدم و خودمو دیگه مهندس حساب میکردم و کلی هم قیافه میگرفتم ویه همچین مهندسی پا برهنه از جلوی مردم رد شدن خیلی ستم بود.کفش رو با خودم به رامسر بردم و پول کفش رو از کفش بلا گرفتم و اونها بدون مقاومت پول من رو پس دادند ظاهرا تعدادی از مردم مثل من پیاده روی با پای برهنه  راتجربه کرده بودند.
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:58 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

خاطرات

من و سید محمد یه وجه مشابه داشتیم و اون این بود که برادرهای ما در رشته معماری درس میخوندن و ما رو تشویق کردن که در کنکور رشته معماری شرکت کنیم.من خودم چون آدم بی هنری هستم زیاد علاقه مند نبودم ولی تشویق برادرم و خانواده باعث شد که من در کنکور معماری شرکت کردم و برای کنکور مرحله اول باید میرفتیم تهران .من و محمد رفتیم تهران و اول سوالات کنکور سراسری رو جواب دادیم و بعد سوالات تخصصی معماری .از سوالات تخصصی معماری زیاد خوشایند نبودم و پیش خودم میگفتم آخه آبت کم بود آشت کم بود تو رو چه به معماری!

ولی با این وجود درصدی که برای معماری آورده بودم زیاد بد نبود ولی از اونجایی که گفتم بی هنرم و معماری آمیخته ای از فن و هنر هست در انتخاب رشته معماری رو بعد از مکانیک زدم وگرنه من معماری باید میخوندم .

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387

با سلام خدمت ذوستان گرامی
از همه  بچه  موش های گرامی (متولدین سال موش 51) بدلیل حضور کم رنگم تو وبلاگ پوزش می خوام!
از آقا سعید گل بخاطر همه چیز ممنونم .موفق و سربلند باشید.به امید دیدار.
 
 
نوشته شده توسط مجتبی کاکوان در 9:45 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387

تاخیر

با سلام خدمت دوستان من یک هفته ای نبودم ولی بزودی باز میام.

فعلا

یا حق

التماس دعا

و برای ظهور هر چه زودتر حضرت صلوات ...................

نوشته شده توسط سیدمحمدبنی مهد در 0:5 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم تیر 1387


همين لحظه حاوي بهشت و دوزخ است . همه اش بستگي به تو دارد . اگر تو خوش باشي ، شاد باشي ، اگر عاشق زندگي باشي و آن را محترم بداري و جشن بگيري . در بهشت هستي ، اگر نتواني شادماني كني ، اگر چنان زنجيرهاي سنگيني برپا و دست داشته باشي كه نتواني با آهنگ زندگي به رقص در آيي ، آن وقت در دوزخ به سر مي بري .

                                                                                                                  دالايي لاما
*******************************************************************

حقيقت داروی تلخی است که ثمرات شيرينی دارد.               مهاتما گاندی

*******************************************************************


دوستت دارم ؛ نه به خاطر شخصيت تو ؛ بلکه به خاطر شخصيتي که در هنگام با تو بودن پيدا مي کنم .                                  گابريل گارسيا مارکز

******************************************************************

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را باتو بگذراند ، نگذران.                                                                                                                                                                           گابريل گارسيا مارکز      

******************************************************************

هرگاه کسی که نيکی می کند ، با نتيجه آن خود را مشغول نسازد، آنوقت حس غضب و خود خواهی در قلب او خاموش می شود.                     بودا
******************************************************************

اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست .                                                                                            بودا
******************************************************************

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه اي را بالا ببري.                                                                            علی شریعتی

******************************************************************

ممکن است شما از شکست خوردن نا امید و مأیوس شوید ولی اگر امتحان نکنید فنا خواهید شد. علی شریعتی

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم تیر 1387

صدایی اشنا از دوردست

 سلام دوستان

دیروز جمعه از طرف اداره برای شرکت در همایشی که  برگزار شده بود رفته بودم ساری .حدود ساعت 11صبح وسط سخنرانی یکی از مدیران گوشیم زنگ خورد که شماره برام آشنا نبود نیم ساعت بعد به اون شماره زنگ زدم و صدایی مخمو کار گرفت که بعله ما دوستای قدیمی رو فراموش نکردیم و از این حرفهاخلاصه بعداز کلی چک وچونه خودشو معرفی کرد که من امیر آرتنگم که خیلی خیلی از این جمله خوشحال شدم و کلی حال واحوال و دل و قلوه رد و بدل شد خبر مجرد بودنش برام خیلی تعجب بر انگیز و جالب بود مثل اینکه بالا دست مجتبی هنوز ترسوهای عاقلی!!! پیدا میشن .پرسیدم چرا به وبلاگ نمیای و مطلب نمینویسی گفت چند بار سعی کردم ولی موفق نشدم مطلب بنویسم ولی گهگاه سر میزنم .با قرار اینکه ارتباط بیشتر بشه و بیشتر باشه خداحافظی کردیم و گفت از طرف من به همه ی دوستان 69سلام برسون

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:23 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم تیر 1387

فرودگاه رامسر

در سایت رامسرنیوز خوندم که فرودگاه رامسر به بخش خصوصی واگذار شدو قراره که این فرودگاه توسعه داده بشه تا هواپیماهای بزرگتری در آینده در این فرودگاه رفت و آمد داشته باشند.

با توجه به توریستی بودن رامسر و جاده های ارتباطی نا مناسب و کوهستانی این یک امتیاز بزرگی برای رامسر خواهد شد.پرواز یک هواپیمای کوچک و هفته ای دو یا سه بار بسیارکم هست.یادم مییاد که تهیه بلیط هواپیما برای رامسر و یا از تهران به رامسر کار حضرت فیل بود و فقط یک سری اشخاص مخصوص که مشتری همیشگی بودند و به قول معروف سبیل طرف رو یه جوری چرب میکردند موفق به گرفتن بلیط هواپیما میشدند ولی الان نمیدونم که چطوره.

در هر صورت توسعه فرودگاه رامسر وبهتر و راحتر شدن امکان سفر به آن گام بزرگی در جهت توسعه رامسر بوده و من امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش بره تا مردم از امکانات بیشتری برخوردار بشن.

به امید موفقیت برای همه دست اندر کاران

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 5:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •