تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

سه شنبه یازدهم تیر 1387

عکس از کتابتی

از اونجا که دوست عزیزمون کتابتی کمتر حال میده و افتخار حضورش در وبلاگ کمتر نصیب ما میشه از طرف او عکس زیبایی که از طبیعت شمال خودش گرفته ودر یکی از سایتها چسبونده رو با اجازه اش در اینجا میارم تا هم یادی از دوست با ذوقمون بشه وهم یادی  از کوهستان ومه و طبیعت و هم شاید تلنگری بشه برای حضورش :

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم تیر 1387

دست بالا دست

ماجرایی که محمد اقا بنی مهد در مورد اون رشتی زرنگ و ترفند فروش ماهی نوشت منو یاد یه ماجرایی که در حد جوک و لطیفه است انداخت که براتون می نویسم :

میگن دوتا رشتی با دوتا اصفهانی توی یه کوپه از قطار همسفر بودند. یکی از اصفهانیا به رشتیا میگه که شما جند تا بلیط گرفتید؟ میگن؟ دوتا - مگه شما چند تا گرفتید؟؟ اصفهانیه میگه :یکی. می پرسن :چطور؟!!!

اصفهانیه میگه :مامور کنترل بلیط که میاد ما دوتا میریم توی یه دستشویی در میزنه از ما بلیط میخواد ما یه بلیط میدیم و همه چی تموم میشه .....

توی یک سفر دیگه اتفاقا همون چهارتا با هم همسفر بودن رشتیه با نیشخندی  به اصفهانیا میگه: شما چندتا بلیط خریدین ؟؟

میگن: یکی . مگه شما چند تا خریدین ؟ رشتیا: میگن  هیچی ...

اصفهانیا می پرسن: چطور؟؟؟!!

رشتیه میگه: شما دو تا که رفتین توی یه دستشویی من و رفیقم به اسم مامور کنترل بلیط اومدیم درب  دستشویی رو زدیم و بلیط شمارو گرفتیم رفتیم توی یه دستشویی دیگه مامور که اومد در زد ما بلیط شما رو به اون دادیم ...

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:25 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم تیر 1387

از محسنات داشتن دوست

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یازدهم تیر 1387

منطقه گردشگری یکی از رودخانه های رامسر

مورد دیگه ای که من دیدم این بود که محل مخصوصی از رودخانه دارای عمق آب کم و بستر کاملا شنی هست که افراد با پای پیاده در هوای گرم در آن پیاده روی میکنند که بسیار لذت بخش هست و همینطور برای ماهیچه پا و رگها و اعصاب مفید هست.میدونیم که پا لقب قلب دوم را داره. 

ولی باید در فکر کابین و یا بپا برای کفشها مون هم باشیم .

یادم مییاد سال دوم دبیرستان بودم و شب رفتم مسجد و برگشتنه با پای برهنه به خونه برگشتم

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:25 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم تیر 1387

از زنده یاد حمید مصدق شاعر معاصر

تقدیم دوستان قبول دارم طولانیه ولی قشنگه به خوندنش می ارزه :

قصیده آبی خاکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم تیر 1387

آلمان 0- اسپانیا 1

سلام

بالاخره جام ملتهای اروپا به دست اسپانیا ها رسید .دیشب پسرم پارسا که شدیدا طرفدار تیم آلمان است پس از گل دقیقه ۳۳ اسپانیا گریه کرد و با ناراحتی فراوان خوابید.

امیدوارم تیم ملی هم بتونه جواز حضور در جام جهانی رو بگیره .

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 7:50 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم تیر 1387

منطقه گردشگری یکی از رودخانه های رامسر

کاری که من اینجا دیدم و خیلی جالب بود این بود که خانه های بسیار قدیمی رو از محل خودشون به جای مخصوصی منتقل کردن و یک محل بزرگی را به این کار اختصاص دادن که بسباری از خانه های قدیمی و صنایع رو به آنجا منتقل کردن.هر کسی با پر داخت ورودیه وارد این منطقه قدیمی میشه و در خانه ها و صنایع قدیمی کسانی با آداب و رسوم قدیمیزندگی میکنن البته در طول روز و تولید شیر و ماست ونان و صنایع نساجی و فلزی میکنند. و بازدید کننده گان از تولیدات قدیمی خرید میکنند و در واقع یک موزه هست.

در ایران متاسفانه بسیاری از صنایع دستی و غیره داره کم کم به دست فراموشی سپرده میشه

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

منطقه گردشگری یکی از رودخانه های رامسر

باسلام خدمت دوستان

قبل از هر چیز از محضر دوست عزیز محمد آقا عذر خواهی میکنم به خاطر جسارت بنده .ایده ها و نظرها شاید کارشناسانه نباشه و این در تخصص من نیست ولی به قول معروف سنگ مفت گنجشک مفت و من به ایشون حق میدم در مورد اینکه حفظ و نگهداری تاسیسات مهمتر از ساخت هست.من این دفعه سری به هتل رامسر زدم از دور همه چیز بسیار زیبا و مرتب بود .وقتی به نزدیکی هتل قدیم رسیدم کاملا از چشم من فرسوده بود .مشخص بود که سالیان درازی کسی در فکر مرمت اساسی آن نبوده ومبلمان آن هم بسیار مستهلک و فرسوده بود.

حالا میپردازیم به منطقه گردشگری

اختصاص دادن قسمتی از رودخانه به ماهیگیری.ماهیها در جایی پرورش داده میشن و در محل مخصوصی از رودخانه رها میشن و توریستها به ازای هر ساعت پرداختن پول در همان محل قلاب ماهیگیری کرایه میکنن و به تفریح ماهیگیری میپردازند.

قسمتی از رودخانه میتونه محلی برای آموزش غواصی باشه .توریستها میتونند در آنجا غواصی آموزش ببینندو گواهینامه غواصی بگیرند.جوانان و نو جوانان زیادی به این کار علاقه مندند.

ادامه دارد...

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

خدایا عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار

دستخط دکتر

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

شریعتی 2

شعر نیاز :دکترشریعتی

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن …

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

شریعتی

خدایا !

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •