تبليغاتX
فارغ التحصیلان ریاضی رامسر

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387

اوشین

سلام بر عزیزانم

میخوام بایکی دیگه از سروده های سال ۶۷شمارو کمی به حال و هوای اون دوران ببرم . سریال سالهای دور از خانه رو که حتما یادتونه .......

..مثنوی زیر درمورد بانو اوشین که بدجوری توی زندگی ایرانیها

رخنه کرده بود همون موقع مارو به سرودن واداشت که

احتمالا اکثر دوستان اون موقع این سروده ی کج و کوله رو خونده بودن :

مدتی ست که شنبه شب غوغا شده

توی هر شهر رستخیز برپا شده

ساعت  ۹  وقتی شد   بهر اوشین

چشم مردم یک وجب نیم وا شده

آری این فیلم کز ژاپن وارد شده

مدتی ست دل خوش کن ماها شده

خانم سر کار اوشین در توی فیلم

نزد هر کس چون طلا اعلا شده

او که از بهر تلاش  در توکیو

خارج از ده یا ما گا تا  شده

مدتی در سلما نی کاری گرفت

حالا او در سلمانی اوستا شده

مدتی بعد با ریو زو توی شهر

بر خلاف میل خود آشنا شده

با وجود اختلافات شدید

که میان همگی پیدا شده

اوشین اومد زورکی نوعروس

خانواده ی تا نا کورا شده

بعد از آنکه اجین بیچاره مرد

حال و احوال اوشین لولا شده

لاجرم آنها برای زندگی

وارد دهکده ی سا گا شده

در همان ساعات اول بینشان

کینه و سر کوفتگی پیدا شده

چون کیو (مادر شوهر) بدش میاد خیلی زیاد

از اوشین که عروس آنها شده

این میان پدر شوهر هم اندکی

به طرفداری اوشین پا شده

عاقبت معلوم نشد کاخر چرا

بهر فیلمش اینهمه دعوا شده

اوشین بیچاره هم با این کاراش

بین ما ایرانیان رسواشده

چون که نامش هر کسی داره به لب

ورد هر بازاری و نانوا شده

ای الهی نام او برکنده باد

چون مزاحم همه کارها شده

سایونارا

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 7:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

رامسر بعد از 8 سال قسمت چهارم

فهمیدم که بصیر در اداره دارایی رامسر کار میکنه ولی نمیدونستم که کجاست از برادرم سوال کردم که اداره دارایی کجاست .برادرم گفت که جاده بالاست مسیر تاکسی رو به اون صورت نیست ولی من تو رو به اونجا میرسونم.من به اتفاق برادرم به آنجا رفتیم برادرم به اتفاق خانواده اش در داخل ماشین ماندند و من داخل اداره شدم از درب که وارد شدم بصیر رو دیدم که داخل دفتری نشسته و یک ارباب رجوع هم داره بدون اینکه صبر کنم تا ارباب رجوع بیرون بره بدون وقفه داخل دفتر شدم و گفتم سلام . در این لحظه بصیر منو دید و بلند شد و همدیگه رو در آغوش گرفتیم و حسابی فشردیم .لحظه زیبایی بود و هر دوی ما خیلی احساساتی شده بودیم . ارباب رجوع بیچاره متعجب ما رو نگاه میکرد و بعد از مدتی من گفتم ما همکلاس هم بودیم.با تعجب سوال کرد چند سال همدیگه رو ندیدید؟

من گفتم ۱۹ سال

سوال کرد شما همدیگه رو چه جوری یافتید؟

گفتم از طریق اینترنت و وبلاگ و اون بنده خدا تا آخر ماجرا با تعجب شاهد صحبتهای ما بود که کارش تموم شد و من یک چای لذیذ هم نزد آقا بصیر خوردم وکمی دیگه صحبت کردیم و از اونجایی که برادرم با خانوادهاش منتظر من بود باز ما همدیگه رو سفت در آغوش فشردیم و خداحافظی کردیم.

جا داره که از دست اندر کاران این وبلاگ تشکر کنم که باعث اتصال دوباره ما دوستان شدند

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 11:40 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

تسلیت

شهادت ام ابیها حضرت فاطمه زهرا(س)برهمه شیفتگان آن حضرت خاصه دوستان ارزشمندم تسلیت باد
نوشته شده توسط بصیرعبداله پور در 7:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

..................یادش به خیر

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 3:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387

رامسر بعد از 8 سال قسمت سوم

روز او ل که به رامسر رسیدم میهمان زیاد داشتیم البته کسی جز خانواده من نبودند ما ۱۱ برادر و خواهریم.غروب یه مقداری سرم خلوت شد و به برادرم گفتم بریم تا یه کمی همین نزدیکیها قدم بزنیم مقداری رفتیم و در مغازه ای عبدالله فیلی رو دیدم رفتم تو مغازه و با هم رو بوسی کردیم و کمی صحبت کردیم.عبدالله در شرکت البسکو کار میکنه که در نزدیکی خانه مان هست.روز بعددر کنار دریا بودیم که دوست عزیز مان بصیر به من تلفن زد و با هم صحبت کردیم از شنیدن صدایش خوشحال شدم بعد از ظهر در خانه بودیم که کسی به تلفن خانه مان زنگ زد من گوشی را برداشتم و صدایی آشنا از اداره دارایی می خواست با خواهر بنده صحبت کنه گوشی رو به خواهرم دادم و خواهرم گفت سلام آقای عبدالله بور و من فهمیدم که بصیر خودمونه من بی صبرانه با صدای بلند گفتم بصیر دوست منه و خواهرم با تعجب به من نگاه میکرد و من در انتهای صحبت خواهرم با بصیر عزیز صحبت کردم و کلی خندیدیم. خواهرم از آقا بصیر تعریف زیادی کردند و گفتند که ایشان به معنی واقعی انسان مومن وخوبی هستند و من به خواهرم گفتم که بصیر همکلاس من بود و من ایشان را میشناسم وایشان همیشه همینطور بود ومایه افتخار ماست.

دفعه دیگه از ملاقات با آقا بصیر مینویسم

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:56 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

سلام دوستان

امروز عصر آقابصیر عکسی رو که بقیه ی دوستان غایب در عکس قبل

در آن بودند رو زحمت کشید آورد دادبه من تا همه به فیض اکمل برسن

البته بعضیها دوباره خودشونو جا زدن که دمشون گرم

در ضمن به جای سیب نیوتن بربا لای سر اسحق نیوتن (اسحق بریش سیدی)جلد دور بین عکاسی با  نیروی جاذبه ی دستان آرتنگ دیده میشود.عکسهای قبلی رو هم برا تکمیل جمعمون دوباره در ادامه آوردم

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

جملاتی پند آمیز که دوست عزیز محمدحسن کتابتی ایمیل کرده

محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد ' . تولستوی

http://blogme.com/uploads/i/iran/1050.jpg'
ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درØ­الیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم ' . شوپنهاور

http://blogme.com/uploads/i/iran/1049.jpg'
آنكه مي تواند ، انجام مي دهد،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند ' . جرج برنارد شاو

http://blogme.com/uploads/i/iran/1048.jpg'
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لØ­ظه ها همان خوشبختی بودند ' . علی شریعتی

http://blogme.com/uploads/i/iran/1047.jpg'
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت ' . لویی پاستور

http://blogme.com/uploads/i/iran/1046.jpg'
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند ' . فردریش نیچه

http://blogme.com/uploads/i/iran/1045.jpg'
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است ' . نادر شاه افشار

http://blogme.com/uploads/i/iran/1044.jpg
اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. موريس مترلينگ

http://blogme.com/uploads/i/iran/1043.jpg
بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز

http://blogme.com/uploads/i/iran/1042.jpg'
لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . Ø­تي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره‌اش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد ' . فرانتس كافكا

http://blogme.com/uploads/i/iran/1041.jpg'
گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد ' . جبران خلیل جبران

http://blogme.com/uploads/i/iran/1040.jpg
اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . ارد بزرگ

http://blogme.com/uploads/i/iran/1039.jpg'
كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند ' . گوته

http://blogme.com/uploads/i/iran/1038.jpg'
پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی' . مهاتما گاندی

http://blogme.com/uploads/i/iran/1037.jpg'
کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد ' . فردوسی خردمند

http://blogme.com/uploads/i/iran/1036.jpg'
تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است ' . انگلس

http://blogme.com/uploads/i/iran/1035.jpg'
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند ' . امرسون

http://blogme.com/uploads/i/iran/1034.jpg'
از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کنو اميد به فردا داشته باش' . آلبرت انيشتن

http://blogme.com/uploads/i/iran/1033.jpg'
براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت ' . دالايي لاما

http://blogme.com/uploads/i/iran/1032.jpg'
انسان بايد از هر حيث چه ظاهر و چه باطن , زيبا و آراسته باشد ' . چخوف

http://blogme.com/uploads/i/iran/1031.jpg'
لحظه ای که به کمال رسیدم و منور شدم ، تمام هستی کامل و منور شد ' . بودا

http://blogme.com/uploads/i/iran/1030.jpg'
تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند ' . گراهام بل

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 5:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

رامسر بعد از 8 سال قسمت دوم

وارد اداره ای شدم برای کاری به من گفتند که فوری این کار انجام نمیشه و برای آن نیاز به وقت دارند .از طرفی شخص کارمند یه جورایی فامیل ما هم هست .گفتم من میرم بازار یه دوری میزنم و نزدیک ظهر دوباره میام گفت باشه و من تا بازار رامسر تاکسی گرفتم و این دفعه حواسم به بستن درب بود.در بازار قسمتی که زنهای گالش تک تره میفروشند رفتم و چند تا عکس گرفتم و بعضی از آنها گفتند امی اسکه بگیته؟از بازار ماهی و کرک و جوملک فروشی هم عکسهایی گرفثم.رفتم دکان آقا تققققققی از دیدن هم خوشحال شدیم و همدیگه رو در آغوش گرفتیم و تقی به جز کمی موهای جو گندمی تغییری نکرده حتی هنوزکمی لهجه داره.گفتم که موسیقی ایرانی بدون کلام داری؟ گفت آره و دو تا سی دی رو برام گذاشت و کمی گوش کردم و خوشم اومد و گفتم که خوبه میبرم و از اونجایی که از فرهنگ شرقی سراغ داریم هر کاری کردم که مبلغ رو بدم به من اجازه نداد و بعد از کمی خوش و بش به گشت در بازار ادامه دادم و بعد به اداره رفتم و سراغ فامیلمان رو گرفتم گفتند که همینجا ها هست ولی من ایشون رو ندیدم بعد از مدت زیادی دیدم که داره از خرید با دو دست بار برمیگرده و با چشمهای متعجب من مواجه شد بلند خندید و گفت جی کار کنیم اینجا ساعت یک همه مغازه ها میبندند و باید بریم خرید و اینجا اینطور چیزا عادییه.
نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 0:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

ای عزیز !در زندگی هچون دیگ زود پز باش که

در اوج عصبانیت درکمال خونسردی  برای خود

سوت میزند

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

روی هر پله که با یستی خدا یک پله بالاتر از توست نه به خاطر اینکه یادت بیاندازد

من خدا هستم و تو بنده

بلکه به خاطر اینکه دستهای تورا بگیرد و بالا بکشد

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387

رامسر بعد از 8 سال قسمت اول

روز شنبه بود و هوس کردم که با تاکسی به بازار رامسر برم و از شنبه بازار و زنهای گالشی که ماست و سبزی وغیره برای فروش آوردن دیدن کنم و خاطرات قدیم رو دوباره زنده کنم.یادم مییاد که بچه که بودم دوست داشتم که همیشه همراه مادرم به بازار برم ولی از اونجایی که تنهایی راحت تر بود مرا بعضی وقتها با خودش میبرد و من هم این بار دوست داشتم که تنهایی برم .در ایستگاه بیمارستان از تاکسی خارج شدم و درب تاکسی را بستم و به راه افتادم .راننده تاکسی چیزهایی بلند گفت برگشتم و به طرفش رفتم گفت (بره دره یواش بزن ده).من نمیدونستم چی بگم گفتم(مذرت خنم مو آلمان جی بمم گالش آدمم ببخشید)

ادامه دارد.....

ممنون

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 1:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

با سلامی دیگر

اینهم دوتا عکس تقدیم تمام اونهایی که خیلی وقته رامسر نیومدن و ویا از شهرشون دورن وآنهایی 

که میخوان باز هم آرش عزیزو دخترهای گلشو ببینن انشا ا... هرچه زودتربا خانواده اش چنین عکسهایی

توی رامسر داشته باشه  

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387

فرهنگ ایرانی

من بعد ازسالها تفاوت فرهنگ غربی و شرقی (ایرانی) رو با تمام وجود حس کردم . شاهد این بودم که تک تک اعضای خانواده و دوستان و آشنایان با تمام وجود واز صمیم قلب به من ابراز محبت کردند .برق شادی وسرور رو من از چشمانشان میدیدم به طوری که من واقعا شرمنده میشدم که از تمام امکانات موجود استفاده میکنند تا من چند روز خوبی در کنارشان داشته باشم و باید بگویم که آنها در این کار کاملا موفق شدند . در این مدت کوتاه به من بسیار خوش گذشت و نمی خواستم که این چند روز به انتها برسد .گرچه شاید امکانات کم بود ولی همه هرچه که در توان داشتند میکردند و این چیزی است که در اینجا یافت نمیشه.

جا داره که از همه از صمیم تشکر کنم 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 5:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

تقدیم به همه ی دوستان 69

حمید مصدق :

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

آن روز که با تو بودم   

 بی تو بودم

امروز که بی توام 

 با توام

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

همینجوری .....

گوته شاعر آلمانی میگوید:

"کسی که می خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت

که: رازی دارد  را کتمان کند "

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت ناگزیر می شود
آی...
آی دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود دیر می شود!...

 

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

امان از شلوغی سر....

سلام به همه دوستان

    مدتی است که وبلاگ ویا جور دیگه  بگم نیمکتهای مجازی کلاسمون با غیبتهای زیادی روبرو شده و بچه ها دیر سر کلاس حاضر میشن و یا اصلا حاضر نمی شن.

به هر حال امیدوارم همه عزیزان تندرست و شاد باشند و لحظات به کام باشد.

شاد وپیروز باشید.

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 5:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

ممنون و معذرت

من دوباره به جمع خانواده ام برگشتم.یک هفته در رامسر واقعا لذت بردم . صفا و صمیمیتی که من در طول این هفته شاهدش بودم بی نظیر و غیر قابل وصف هست.من از همه دوستانی که در این مدت کوتاه مرا مورد لطف خود قرار دادند صمیمانه تشکر میکنم و از دیگر دوستان هم معذرت میخواهم که بدلیل کمی وقت بنده ایشان را نتوانستم ملاقات کنم ولی قول به همه دوستان که دفعه آینده مدت زمان بیشتری در آنجا خواهم بود و سعی میکنم تک تک عزیزان را ببینم.

دوستدار همیشگی شما

آرش 

نوشته شده توسط آرش رحیمیان در 12:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 9:30 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

سلام بردوستان۶۹وهمیشه

گرچه چندیست دلم میگوید:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها بدجوری!!! در گریبان است

راستش  حالا که احساس میکنم کم کم وبلاگ داره کاملا شخصی میشه (ازبس که دوستان همکاری می کنند!!!!)

 چندتا از عکسهای روز جمعه ۲۰/۲/۸۷ملاقات در خانه ی آرش عزیز رو به استنظار !!!میرسونم

۱- یار در خانه

۲-افسانه ی ۲دلاور(یک دلاور و دو نصفه دلاور)

۳- با دیدن این عکس میفهمید که چرا توی تمام دنیا مهر مادری معروفه نه مهر پدر(بچه بیچاره داره از گریه خفه میشه پدر خوشحال و خندان ..

البته شاید داره به روزهای خوش مجردی فکر میکنه و به وضع کنونی میخنده ...!!!!!)

۴-اینهم آقا پارسای گل (پسر بزرگ آقا بهروز )درکنار به قول خودش :

عمو کرکره (کرکرخنده )در ضمن ادامه ی سریال  مهر پدری رو در پشت صحنه داشته باشید

خدا حافظ همین حالا............به قول آن یار غایب  :یاحق التما۳...۲آ

نوشته شده توسط سعیدمیرطالبیsaeid در 8:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

تبریک

خجسته میلادباسعادت عقیله بنی هاشم قهرمان کربلا خانم زینب کبری(س)برعموم مسلمانان وشیعیان جهان اسلام خاصه دوستان وهمکلاسی های عزیزم تبریک وتهنیت باد .                                         به امیدظهورمهدی(عج)زهرا(س) انشاا...

نوشته شده توسط بصیرعبداله پور در 4:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

یاد باد آن روزگاران یاد باد

سلام خدمت همه عزیزان

جای همه خالی روز جمعه به همراه خانواده خودم و آقا سعید و همسرش به دیدن آرش رفتیم که تقریبا سیر  خندیدیم.

واقعا خوش گذشت هر چند که زمان خیلی کوتاه بود ولی یه مروری به خاطرلت گذشته و احوال امروز خودمان کردیم.

انشاله عکساشو سر فرصت تو وبلاگ میذارم.

آرش فردا شب به آلمان پرواز می کنه.

شادو پیروز باشید.

 

نوشته شده توسط بهروزاحمدخانی در 0:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •